به نام خداوند جان و خرد
شیرین با چشمانی اشک آلود سر لیلا کوچولو رو به سینه اش میفشرد غم عظیمی تمام وجودش رو در بر گرفته بود از طرفی میترسید ، ترس این که مبادا کسی در تعقیبشون باشه خسرو مدام برمیگشت و به شیرین و بچه ها که همچون کبوترانی که از چنگال شاهینی گریخته باشند و در صندلی عقب ماشین به همدیگه گره خورده بودند مینگریست . بازی سرنوشت چه خوابی برای آنها دیده بود شادی که حالا به اون سن رسیده بود که بتونه درک کنه که راهی جز سفر برایشان باقی نمانده سرش رو روی شونه مادرش گذاشت و اشک هایش آرام آرام همچون دانه های مروارید بر چهره معصوم و زیبایش غلتید . اینها اشک جدایی از همکلاسیها ،مادر بزرگش ، اتاق پر از خاطره اش ،عروسک هاش و همه دلبستگیهاش بود از طرفی هم دلش برای مادرش میسوخت ، نمیخواست که دیگه به هیچ قیمتی از مادرش جدا بشه اتومبیل تقریبا از شهر دور شده بود شیرین با حسرت از پنجره به منظرها نگاه میکرد میدونست که دیگه هرگز این فرصت رو پیدا نمیکنه ، هرچند لذتی تلخ اما تکرار نشدنی . ناگهان چشمش به سر ستونهای تخت جمشید افتاد که از دور خودنمایی میکرد و با ویرانگیش هنوز هم عظمتی به وسعت دنیا داشت جایی که برای او از قداستی خاص برخوردار بود ، دیگه نتونست طاقت بیاره زیر لب شروع کرد ناسزا به اسلام و آخوند و حکومت گفتن مثل باران بهار اشک میریخت اشک هایش تمام پهنای صورت رنج کشیده اش را پوشانده بود دلش میخواست فریاد بزنه اما ...
ساعت تقریبا ۲ بعد از ظهر بود راننده جلو یه رستوران کنار جاده بعد از مرودشت ایستاد. شیرین اصلا احساس گرسنگی نمیکرد اما به خاطر بچه ها از ماشین پیاده شدند و به طرف رستوران رفتند برای صرف ناهاری که به تلخی شوکران بود .هنوز ناهار سفارش نداده بودن که یه دفعه لیلا کوچولو شروع کرد به خاروندن سرش. تمام سرش شده بود مثل آتیش چشم ها و گوش هاش به شدت قرمز شده بود و از شدت خارش شروع کرد به گریه کردن به هر بدبختی بود چند قاشق از غذا رو خوردند و سوارماشین شدند طفلک لیلا تمام بدنش به خارش افتاده بود و از شدت تب حالت تهوع بهش دست داده بود و مدام گریه میکرد. این دیگه آخر بد شانسی بود تو اون وضعیت .. شیرین که دیگه طاقت اشکهای جگر گوشه اش رو نداشت رو کرد به خسرو و گفت : باید حتما یه دکتر بچه ام رو ببینه ممکنه خطرناک باشه . .
خسرو که از نگرانی و ناراحتی چهره اش بر افروخته شده بود با لحنی که انگار میخواست نگرانیش رو پنهون کنه گفت : باشه عزیزم به اولین شهر که برسیم میبریمش پیش پزشک . انگار قرار بود پیچ و تابهای جاده تموم نشه انگار شهری وجود نداشت انگار ماشین حرکت نمیکرد انگار زمان نمیخواست به جلو حرکت کنه بلاخره یه آبادی پیدا شد ،قادرآباد، جائی که شیرین فقط از اون یه خاطره داشت اونم زمانی که همش ۱۶ سالش بود وقتی که در اوج زیبای و جوانی بود . شبی که برای دیدن دختر داییش که تازه ازدواج کرده بود به قادر آباد رفتند . خونه های روستایی, آدمهای ساده روستایی و مهربون با قلبهایی به روشنی سپیده دم ، اونقدر پاک و بی آلایش که با یک نگاه دلباخته میشدند و با بی آلایشی هر چه که در ذهن و قلبشون بود ابراز میکردند. شیرین اون لحظه براش تداعی شد که دخترداییش برادر شوهرش رو با اون قیافه دهاتی و مهربون بهش نشون داد و گفت که برادر شوهرم از لحظه اول که اومدین دلباخته ات شده و به من گفته که بگو بهش زن من میشی ؟ و شیرین که یه بچه شهری پر رو بود و اون موقعها خودش هم دلباخته بود با کمال پر رویی قاه قاه خندیده بود و به دختر داییش گفته بود تو که میدونی من عاشق کسی دیگه ام پس لطفا هیچی به مامانم اینا نگو که دوباره به من گیر میدن .شیرین در این خاطرات غوطه ور بود که ماشین جلوی یه مطب توقف کرد...
: آقا ببخشید دکتر کی میاد؟.. مرد میان سال که انگار هرگز تا اون روز ندیده بود که کسی پشت در مطب منتظر اومدن پزشک باشه به ساعتش نگاهی انداخت و گفت تقریبا ۲۰ دقیقه دیگه. شیرین سراسیمه ازاتومبیل پیاده شد و گفت آقا تو رو خدا بهش تلفن بزن بگو یه مورد اورژانسی داره دخترم حالش خیلی بده .. مرد که نگرانی و اشکهای شیرین رو دید ناخواسته دستش به طرف گوشی تلفن رفت ..
دکتر نسخه را به خسرو داد و گفت که یه حساسیته عصبی هست و خواست که فورا آمپول رو تهیه کنن و تاکید کرد که باید خودش آمپول رو تزریق کنه .. بعد از تزریق دارو تقریبا لیلا کوچولو آرامتر شد همگی سوار اتومبیل شدند.دوباره جاده.. دوباره خاطره.. دوباره اشک ..دوباره حسرت ..
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
تقریبا هوا تاریک شده بود به دهبید رسیدند وقتی که از خیابون اصلی شهر رد میشدن شیرین تمام دوران کودکی و نوجونیش پیش چشمش تداعی شد روزهای که توی محوطه کاروانسرا با پسرداییش دوچرخه سواری میکردند یا جلوی ژاندارمری توی بوته های گل ختمی دنبال تخم گنجشک میگشتند روزهای که دخترداییش عاشق بیژن پسر همسایه اشون شده بود و به شیرین که اون موقع فقط ده سال داشت میگفت برو سره کوچه اسمم رو صدا بزن تا بیژن بفهمه و بیاد بیرون تا من ببینمش .. آه که چه دوران شیرینی بود وقتی که آخر هفته ها با اشتیاقی وصف ناپذیر میرفتن دهبید و همگی با جیپ جنگی دایی میرفتن پیکنیک و ماهی گیری و شیرین دور از چشم داییش ماهیها رو دوباره از تور جدا میکرد به جای این که بندازه توی سطل تو رودخونه راهشون میکرد. هنوز شیرین در خاطراتش غوطه ور بود که به آباده رسیدند .شیرین تازه کمی ابر چشمهای روشن و زیباش آرام گرفته بود که با دیدن زادگاهش دوباره شروع به باریدن کرد خسرو رو به راننده کرد و گفت من باید یه تماس بگیرم لطفا جلو یه کیوسک تلفن نگهدار. به آخرین میدان شهر رسیده بودند اتومبیل کنار یه باجه تلفن ایستاد باید تا جای که امکان داشت از این شهر زود تر خارج میشدند اگه کسی از آشناها اونها رو میدید ممکن بود که همه نقشه هایشان نقش بر آب بشه خسرو فورا به باجه تلفن رفت تماس کوتاهی گرفت و برگشت و دوباره به راه افتادند شیرین هنوز داشت ساکت و آرام اشک میریخت . مدام به خودش نهیب میزد که من خودم این راه رو انتخاب کردم پس باید قوی باشم گاهی مبارزه فقط جنگیدن نیست گاهی فرار هم یک نوع مبارزه ست .. بچه ها خوابیده بودند هنوز از شهر خارج نشده بودند که ناگهان شیرین انگار که چیزی رو فراموش کرده باشه رو به راننده کرد و گفت آقا لطفا همین کنار نگه دار .. خسرو با تعجب سرش رو برگردوند و با نگاهی پر از علامت سوال به شیرین نگاه کرد . راننده کنار جاده ایستاد شیرین با چشمانی اشک آلود به خسرو گفت میخوام کمی از خاک زادگاهم رو بردارم و در کیف دستیش رو باز کرد تا یه چیز مناسب پیدا کنه .هر چی میگشت چیزی پیدا نمیکرد. خسرو با صدای که تقریبا عصبانی بود گفت عزیزم ما وقت نداریم باید تا قبل از هشت صبح تهران باشیم در همین موقع شیرین گفت پیداش کردم و یه قوطی کوچک فیلم که همیشه توی اون سوزن و کمی نخ نگه میداشت رو در آورد و محتویاتش رو خالی کرد توی کیفش و فورا پیاده شد و به طرف دیوار باغ دوید و کنار دیوار نشست سرش رو به دیوارباغ تکیه داد و دیگه نتونست طاقت بیاره شروع کرد بلند بلند گریه کردن صورتش رو چسبونده بود به دیوار و گریه میکرد اشکهاش دیوار باغ رو از رو برد و بوی کاهگل مشام شیرین رو نوازش داد او با این بو آشنا بود روزهایی که با دختر عمویش به دیوارهای کاهگلی آب میپاشیدن تا از بوی کاهگل لذت ببرن.صدای خسرو شیرین رو به خودش آورد که بهش میگفت عزیزم چیکار میکنی ؟ زود باش ،وقت نداریم .. کمی از کنار دیوار خاک درون قوطی ریخت اما انگار زانوهاش یاری بلند شدن نداشت .شیرین به حد پرستش زادگاهش رو دوست میداشت همیشه با غروری خاص میگفت من از نوادگان بهرام گور هستم باور این که مجبوره برای همیشه از دیدن اونجا محروم بشه براش به سختی مردن بود .
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
سیاهی شب میتونه خیلی چیزها رو از چشم پنهان کنه اما تنها چیزی رو که نمیتونه پنهان کنه خاطرات تلخ و شیرین زندگیست.. شیرین سرش رو به شیشیه اتومبیل تکیه داده بود و در گذشته پرسه میزد گذشته ای که با همه ناملایماتش باز هم برای او دوست داشتنی وفراموش نشدنی بود ..خدای من.. دیشب من کجا بودم؟ الان کجام ؟ قراره کجا برم؟ نگاهی به ساعتش کرد ساعت هشت بود یادش اومد به شب قبل همین ساعت که با خسرو داشتند از پیش وکیل به طرف خونه مادرش میرفتند خسرو مدام صحبت میکرد و دلیل و برهان میاورد اما شیرین میگفت نه .. نمیتونم.. این بی معرفتیه که بخوایم فرار کنیم تکلیف اون بنده خداها که برام سند گرو گذاشتن چی میشه؟ اگه خونه هاشون رو مصادره کنن چی؟.. اما خسرو با نگرانی گفت مگه نشنیدی وکیلت چی میگفت حکم اعدامت رو دوتا مجتهد و رئیس کل دادگاهها ی اینجا امضا کردند میفهمی این یعنی چی؟ دیدی که وکیلت هم گفت اگه این بار برگرده زندان دیگه هیچ کاری از دستش برات ساخته نیست .. خسرو مدام حرف میزد و دلیل میاورد ... ببین شیرینم من نمیخوام تو رو از دست بدم، تو این دو سال بسه هر چی زجر کشیدیم ..دیگه نمیخوام بیام پشت میله ها ملاقاتت .. اصلآ معلوم نیست دیگه ... ببین عزیزم وکیلت قول داده که خودش پیگیر سندها میشه میگه نهایتش جریمه نقدی میشن اما سندها آزاد میشه .. تا خونه خسرو صحبت میکرد تا بتونه شیرین رو قانع کنه که باید فرار کنن .. صبح اون روز شیرین قرار بود با وکیلش به دادگاه انقلاب بره و یه نامه رو دریافت کنه که میتونست با اون یکی از سندها رو که مربوط به اون دادگاه بود آزاد کنه. ساعت ۹ صبح با وکیلش به دادگاه انقلاب رفتند نامه ای که قرار بود از اجرای احکام بگیرند رو گرفتند وکیلش یه قرار کاری دیگه داشت و از شیرین خواست که خودش به دادگاه تجدید نظر بره تا بتونه اون نامه رو تایید کنه در ضمن با یه زن شرخر که قرار بود سند بزاره به جای سند ها ویه پولی بگیره ملاقات کنه وقتی وارد دادگاه شد انگار یکی بهش گفت نرو یه احساس بد .. شیرین از دفتردار پرسید : قاضی.. هستند مردی میانسال با شکمی که معلوم بود از مفتخوری و آدم فروشی پروار شده و با داغی که از تظاهر به عبادت بر پیشانیش بود با تمنینه به شیرین نگاه کرد و گفت :آقا نماز تشریف دارند تا ده دقیقه دیگه میاند شیرین حس بدی داشت از پله های دادگاه پایین اومد موبایل رو از کیفش در آورد و با خسرو تماس گرفت : خسرو من میترسم بیا خودت برو پیش این قاضی .. بعد گوشی رو قطع کرد. هوا گرم بود شیرین چند دقیقه منتظر بود که خسرو از تاکسی پیاده شد پاکت رو گرفت و به شیرین گفت پس آقای ... کجا رفت؟ شیرین گفت که اون کار داشت و از من خواست خودم بیام اینجا گفت که مشکلی نداره فقط یه امضا میخواد ..خسرو گفت باشه پس تو هر چه سریعتر بروخونه و به طرف درب دادگاه رفت ..
کمتر از نیم ساعت نگذشته بود که خسرو با صورتی برافروخته و عصبانی به خونه برگشت .... : کار خودت رو کردی؟ آخرش میبینمت که سرت بره بالای دار با این کله شقیات .. بهت گفته بودم که کار به این سادگی نیست چرا اینقدر خوش بین و خوش باوری ؟؟ شادی طفلک که نمیدونست چی شده به آشپزخونه رفت و با یه لیوان آب برگشت خسرو گفت دیگه نمیتونیم بمونیم عاقلانه ترین راه ،فراره ..دیگه هیچ چاره ای نداریم تازه اگه بتونیم ..شیرین گفت آخه مگه چه اتفاقی تو دادگاه افتاده عزیزم که انقدر تو رو نگران کرده خسرو لیوان آب رو یک نفس سر کشید و گفت قاضی نفهمید که من شوهرتم خیال کرد که دفتردار وکیلتم ازم پرسید مگه این خانوم آزاده من هم گفتم گمونم آره گفت این خانوم حکمش سنگینه ، کی قرار بازداشتش رو به وثیقه تبدیل کرده ؟؟؟
حالا فهمیدی چرا نگرانم اگه الان بریزن تو خونه دوباره ببرنت من چه خاکی به سرم بریزم .حرفهای وکیلت رو هم که دیشب خودت شنیدی .. شادی زد زیر گریه : مامان اگه بری زندان حتی اگه اعدامت هم نکنن اگه همون شش سال که اون یکی دادگاه بهت داده رو بخوای تو زندان باشی وقتی بیای بیرون من بیست سالمه من نمیخوام تو بری زندان ..لیلا کوچولو که فقط از زندان این رو میدونست که نمیتونه پیش مامانش بمونه توی آغوش شیرین خودش رو جا کرد و گفت مامانی من نمیخوام بری اونجا که نمیزارن من شبها بیام پیشت بخوابم تو رو خدا نرو زندان ....
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
شیرین هنوز درلحظات تلخ تصمیم گیری غوطه ور بود که صدای راننده او را به خود آورد : آقا من نوکرتم دیگه نمیتونم ،، از اصفهان شما با یه ماشین دیگه برید.. خسرو با کمی اخم گفت : ما با هم طی کرده بودیم شما باید ما رو تا تهران ببرید. راننده با صدایی که معلوم بود خسته است گفت به خدا شرمنده,چشمام رو نمیتونم باز نگه دارم من شما رو میبرم جلوی ترمینال اصفهان, اونجا اگه نخواستید با اتوبوس برید ماشین سواری هم هست، و سکوت کرد انگار از این که بد قولی کرده بود خیلی ناراحته ،،چند دقیقه بعد جلوی ترمینال پیاده شدند شیرین مدام به اطراف نگاه میکرد احساس میکرد که دارن تعقیبشون میکنند خسرو به سالن ترمینال رفت هیچ اتوبوسی تا ساعت شش صبح حرکت نداشت.چند قدم آن طرفتر دو نفر با لباسهای ساده و یقه های تا بیخ گلو دکمه شده و با ته ریشی چندش آور مدام به شیرین و بچه ها نگاه میکردند حتی وقتی شیرین و بچه ها به بهونه دستشویی به طرف درب سرویس بهداشتی رفتند آن دو هم دنبال آنها به راه افتادند شاید هم مامور نبودند اما دیگه شیرین حتی از سایه خودش هم میترسید .خسرو پیش بچه ها برگشت . شیرین بهش گفت : از خیر اتوبوس بگذر من میترسم بعد با چشماش اون دوتا مرد رو به خسرو نشون داد و گفت اینا از وقتی که اینجا پیاده شدیم چشم از ما بر نداشتند . از شانس آنها هیچ سواریی برای تهران نبود فقط تاکسی های درون شهری بودند یه تاکسی جلوی اونها ایستاد و گفت آقا دروازه تهران میرید ببرمتون. خسرو گفت بهتره بریم دروازه تهران اونجا بهتر ماشین گیرمون میاد و سوار شدند دوازه تهران که رسیدند مثل این که دعوا شده بود یه ماشین پلیس و یه ماشین گشت ارشاد آنجا ایستاده بود و یه عده هم جمع شده بودند. با دیدن ماشین گشت دلشوره شیرین چند برابر شد. یه پژو سیاه رنگ ایستاده بود و صدا میزد تهران ..تهران آقا .. خسرو به طرف راننده رفت وسایل رو بهش نشون داد و گفت آقا در صندوق عقب رو باز کنید لطفا .. شیرین و بچه ها هم به سرعت سوار شدند یکی از مامورین جلو آمد ..
:تو این ساک دستی ها چی دارید؟ خسرو با خونسردی گفت مسافر تو ساک دستیش چی داره؟مامور که از حاضرجوابی خسرو بر افروخته شده بود صداش رو بلند کرد و گفت :کارت شناسایی..
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
خسرو ناگهان به خودش اومد انگار یادش نبود که نباید با این جماعت اینگونه رفتار کنه داشت در ذهنش دنبال یه راه فرار میگشت که ناگهان سر و صدای جمعیت بالا گرفت و مامور بی آنکه درنگ بکنه به طرف جمعیت رفت در همین لحظه خسرو هم از فرصت استفاده کرد و درصندوق عقب ماشین رو بست و سوار شد و به راننده گفت بریم آقا .. اتومبیل به طرف تهران به راه افتاد ..شیرین دوباره اشک در چشمانش حلقه زد . یاد روزهایی افتاد که با خانواده به سفر شمال میرفتند وقتی که بعد از بیست روزداشتند به خونه برمیگشتند شیرین خیلی پکر و ناراحت میشد و با خودش آرزو میکرد که ای کاش هیچوقت از سفر برنمیگشتند. اون روزها شیرین هرگز گمان نمیکرد که شاید یه روز این آرزو به حقیقت بپیونده اما این اتفاق افتاده بود او در سفری بی برگشت بود انگار دست طبیعت میخواست به او ثابت کنه که هر آرزویی ارزش برآورده شدن رو نداره . اتومبیل پیچ و خم های جاده رو می پیمود و شیرین غرق در اندوه و خاطره بود و به شبرنگهای وسط جاده خیره شده بود یاد شبهایی افتاد که خیلی کوچک بود و در همین جاده وقتی به سفر شمال میرفتند از مادرش پرسیده بود که مامان این چراغ ها چیه وسط جاده ؟ و مادرش به شوخی یا شاید هم .. به او گفته بود که اینها چراغهای زندان اوینه ,ساواک زیر زمین زندان داره اینها هم چراغهاشه. اون زمان شیرین آنقدر کوچک بود که چیزی از صحبتهای مادرش نمیفهمید اما دست تقدیر پای شیرین رو به همین زندان باز کرد. بند ۲۰۹ ، انفرادی،، زمانی که شیرین در شیراز دستگیر شد در عرض دو ساعت برایش یه دادگاه فرمایشی گرفتند و او را به جرم اقدام علیه امنیت ملی متهم کردند و کمتر از ده ساعت بعد با هواپیما او رو به تهران انتقال دادند. وقتی که از هواپیما پیاده شدند یک پراید سفید رنگ جلوی خروجی فرودگاه منتظر بود شیرین با دو مامور که در دو طرفش بودند به طرف پراید رفتند و یکی از مامورین کنار شیرین روی صندلی عقب نشست و مدام مواظب شیرین بود. شیرین در بازداشتگاه شیراز از زیر چشم بند اسم خسرو را که روی یک تکه کاغذ نوشته شده بود و به کامپیوترش چسبانده بودند دیده بود او میدانست که همسرش هم حتما دستگیر شده چند بار به سرش زد که پشت چراغ قرمز دراتومبیل رو باز کنه و فرار کنه اما فکر این که شاید همسرش هم گرفتار باشه از این تصمیم صرف نظر کرده بود وقتی که تابلو ها رو نگاه میکرد که مسیر اوین رو نشون میداد با همه ترسی که داشت اما احساس غرور میکرد با خودش میگفت اگه هر کس فقط یک سر سوزن غیرت داشته باشه پاش به اوین کشیده میشه وقتی به آخرین پیچ منتهی به اوین رسیدند ماموری که جلو اتومبیل بود برگشت و رو به شیرین کرد و گفت میدونی به این پیچ چی میگن ؟؟؟ به این پیچ میگن پیچ توبه ... چه شبها و روزهای سختی ..زمانی که برای اولین بار او رو برای بازجویی بردند.. شیرین گویی که دهانش را دوخته باشند سکوت کرده بود چشمهایش را بسته بودند اما از صداها می فهمید که چهار تا مرد او را محاصره کردند هر کدام چیزی میگفتند .. زنیکه کثافت ... نسل امثال تو رو از رو زمین پاک میکنیم ... حرف بزن لعنتی ... در این لحظه ضربه محکمی به سرش خورد و دیگر چیزی نفهمید..شيرين به سختي چشمانش را باز کرد درد شديدي در سرش احساس ميکرد گويي يک وزنه ده کيلويي به سرش آويزان بود. ديوارهاي سبز بد رنگ سلول انگار داشتند لحظه به لحظه به هم نزديکتر ميشدند.. شيرين چند لحظه دوباره چشمانش رو بست هيچي يادش نميومد.. اينجا کجاست ...؟ در سلول باز شد زني با يه خودکار و چند تا برگه کاغذ وارد سلول شد نگاه مهرباني داشت.. : تو کي هستي؟ مگه چيکار کردي دختر؟ هر چي ميخوان بنويس.. به جوونيت رحم کن .. تو زيبا هستي اگه سرتق بازي در بياري اذيتت ميکنن.. حالا هم پاشو همه لباسهات رو در بيار لباسها يي رو که برات آوردم بپوش اگه چيزي خواستي صدا نزن فقط دست بزن به در سلولت من ميام .شيرين که هنوز گيج بود نگاهي به چهره زن انداخت ،اين بار زن با لحني تند تر بهش گفت پا شو ديگه پاشو لباسهات رو بده به من ،، زود باش کار دارم .. شيرين که چاره اي نداشت از جا بلند شد اما تمام سلول دور سرش ميچرخيد و دوباره نقش بر زمين شد.وقتي به هوش اومد صداي همان زن را شنيد که داشت صحبت ميکرد ..: چرا اين جوري ميکنن هنوز دردسر زهرا کاظمي تموم نشده ..شيرين به سختي چشمهاش رو باز کرد و ديد روي يک تخت خوابيده و سرم تو دستشه. همان زن چند قدم آن طرف تر ايستاده بود و با مردي که روپوش سفيد به تن داشت صحبت ميکرد با ديدن چشمان باز شيرين هر دو سکوت کردند ... شيرين در اين افکار غوطه ور بود که صداي ترمز اتومبيل او را به خود آورد : اين هم ترمينال جنوب آقا .. ساعت سه نيمه شب بود درهاي سالن ترمينال رو بسته بودند. انگار آسمان هم دلش گرفته بود داشت نم نم ،باران مي اومد. هوا سرد بود خستگي و گرسنگي توان بچه ها رو گرفته بود.شيرين رو به خسرو کرد و گفت از آلان تا ساعت هشت هنوز پنج ساعت مونده بهتره بريم يه مسافر خونه کمي استراحت کنيم . خسرو سرش رو به علامت تاييد تکون داد و يه تاکسي گرفتند. در اطراف ترمينال هر مسافرخانه اي بود سر زدند اماهيچ جا اتاق خالي نداشت تقريبا ساعت نزديک چهار بود که به محوطه ترمينال برگشتند باران هم تقريبا تند شده بود. يک کيوسک در محوطه باز ترمينال چراقهاش روشن بود . خسرو گفت بريم به بهونه خريد تو اين کيوسک لباس گرم به بچه ها بپوشون يه وقت سرما نخورن.
دو تا بسته چيپس ..چهار تا نوشيدني.. چند دقيقه اي هم اونجا روي نيمکت جلوي کيوسک نشستند. شيرين از ساک کاپشن بچه ها رو در آورد وتنشون کرد .. هنوز خيلي تا وقت قرار مانده بود. بيرون ترمينال , تو ايستگاه اتوبوس پر بود از آدمهاي بي خانمان که روي نيمکتها خوابيده بودند شيرين آهي از ته دل کشيد و رو به خسرو کرد و گفت بيا يه شب رو هم مثل کارتون خوابها صبح کنيم خسرو لبخند تلخي زد و کنار ايستگاه پتوي کوچکي رو که همراه داشتند روي چند تا تکه روزنامه پهن کرد و بچه ها و شيرين رو روي پتو جا داد و به شيرين گفت شما کمي استراحت کنيد من بيدارم ... از فرط خستگي هر سه مثل کبوتراني آشيان گم کرده در هم فرو رفتند. هنوز ساعت شش صبح نشده بود که يکي از کارگرهاي شهرداري با يه جارو فراشي جارو ميزد زير پاي مردم که اونجا خوابيده بودند و ميگفت بيدار شيد آلان ماشين آبپاش مياد خيس ميشد. شيرين صداي مردي رو شنيد که داشت ناله کنان ميگفت نامردا کفشام رو دزديدند .. صبح غم انگيزي بود انگار دنيا با زندگي قهرش گرفته بود هر جا چشم مينداختي فقط غم مي ديدي .. شيرين بچه ها رو بيدار کرد خسرو که از فرط بي خوابي چشمهاش قرمز شده بود, پيدا بود ديدن اين صحنه براش غير قابل تحمله که عزيزترين کسانش شب رو کنار خيابون صبح کردند, پتو رو جمع کرد و تو ساک گذاشت شيرين داشت بندهاي کفش ليلا کوچولو رو ميبست و زير چشمي اطراف رو نگاه ميکرد که ناگهان نگاهش با نگاهي آشنا گره خورد ...
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
شیرین سر جایش میخکوب شده بود .. نمیدونست که باید چه عکس العملی از خودش نشون بده .. در یه همچین جایی, آنهم با اون وضعیت.. زمانی که فقط چهار روز بیشتر به باز شدن مدارس نمانده بود .. هیچ توجیهی برای سفر نداشت . محمود پسر عموی شیرین لحظه به لحظه به آنها نزدیکتر میشد . برای چند ثانیه به هم نگاه کردند اما انگار محمود شیرین را نشناخت نگاهش رو از نگاه شیرین بر گرفت و به طرف اتوبوس دوید انگار خیلی دیرش شده بود . سالها بود که پسر عمویش شیرین رو ندیده بود به همین دلیل او شیرین رو نشناخت و بی توجه به آنها دوید و سوار اتوبوس واحد شد و اتوبوس هم سریع حرکت کرد. شیرین نفس عمیقی کشید و به طرف سالن ترمینال به راه افتادند ...تقریبا دو ساعت در سالن منتظر بودند که دو مرد به آنها نزدیک شدند ..سلام آقا خسرو.. خسرو به طرف صدا برگشت یکی از آنها لباس افغانی به تن داشت و دیگری جوان خوش لباسی بود با موهای بلوند.. مردی که لباس افغانی به تن داشت دستش را به طرف خسرو دراز کرد : بالاخره به سلامتی رسیدید تهران ،این دوستمه فرید .. فرید هم با خسرو دست داد...و . همگی با یه تاکسی به مسافرخانه ای در یکی از محله های قدیمی که در جنوب تهران واقع شده بود رفتند .فاضل آنها رو به طبقه بالا راهنمای کرد و در یک اتاق اسکان داد صدای جیر جیر بافور و بوی تریاک فضا رو پر کرده بود .آشوبی در دل شیرین بر پا بود وقتی در اتاق رو بستند شیرین رو به خسرو کرد و گفت: خسرو من میترسم نکنه بلایی سرمون بیارن اینجا همه چی عجیب و ترسناکه نکنه به خاطره پولی که همراهمونه .... در باز شد و فرید با یه سینی بزرگ که در اون مقداری نون و یک مرغ سرخ شده و چهار تا نوشیدنی بود وارد اتاق شد.. ببخشید اینجا چیز بهتری برای پذیرایی نداریم..خسرو تشکر کرد و سینی رو از دست فرید گرفت .. در اتاق فقط دو تا تخت بود یه دستشویی کوچک و دیگر هیچ .. شیرین برای بچه ها با قسمتی از مرغ و تکه ای نون ساندویچ درست کرد .. فاضل در رو باز کرد و وارد اتاق شد .. آقا خسرو ما شما رو باید به اسم افغانی از مرز خارج کنیم شما اینجا هزنیه سفر رو به ما میدید و ما با واسطه هایی که داریم شما رو به استامبول میرسونیم ، فقط تحت هیچ شرایطی نباید واسطه ها بفهمند که شما ایرانی هستید ، متوجه هستید که چی میگم؟
بعد مقداری سر قیمت با هم چانه زدند ,خسرو میخواست از شر اون همه پول نقد که همراهشون بود راحت بشه برای همین کل هزینه رو به اونها پرداخت کرد...
فرید گفت که دخترتون باید چادرسر کنه آخه این جوری اصلا تیپ شما به افغانیها نمیخوره ..شیرین لبخندی زد و با خودش گفت بمیرم بچه ای که سعی میکردم تا میتونم از حصار حجاب دور نگهش دارم الان مجبوره چادر سرش کنه . یادش به عید دو سال قبل افتاد که شادی با التماس از مادرش خواسته بود که برایش مانتو بخره شیرین همیشه سعی میکرد شادی رو اسیر حجاب نکنه اون عید ,اولین عیدی بود که به اصرار خود شادی برایش مانتو خرید .شیرین رو به فرید کرد و گفت اما چادر نداره که ...فرید گفت من میرم از بازار براش تهیه میکنم ... مقداری پول از خسرو گرفت و رفت .
ساعتی بعد با تکه پارچه ای سیاه رنگ برگشت.. : خانوم هر چی گشتم چادر آماده این طرفها گیرم نیومد این پارچه رو همین جوری بدید بندازه رو سرش.. شیرین داشت پارچه رو برانداز میکرد که خسرو گفت عزیزم خودت که بلدی همین الان پارچه رو برش بده و با دست براش بدوز .. شیرین سرش رو به علامت تایید تکون داد و رو به فرید کرد و گفت میشه یه قیچی برای من تهیه کنید فرید از اتاق بیرون رفت و چند دقیقه بعد با چاقویی در دست برگشت...
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
شيرين از ورود جوان با چاقويي در دست يکه خورد .. فريد طفلک لبخند تلخي زد و گفت خانوم ما افغاني ها به خاطر افغاني بودنمون هميشه ترسناک به نظر ميرسيم .. قيچي پيدا نکردم شايد با اين چاقو بتونيد پارچه رو يه کاريش بکنيد .. شيرين از شرمندگي صورت زيبايش برافروخته شده بود ..-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
: ببخشيد آقا فريد راستش من هرگز با افغاني ها مشکلي نداشتم و ندارم نميدونم شما هم اين موضوع رو قبول داشته باشيد يا نه ،اما افغانستان در دوران هخامنشيان يکي از استان هاي ايران بوده و من افغاني ها رو هموطن خودم ميدونم کاري به مردم کوته فکر ندارم .. من رو ببخشيد راستش من از نظر روحي حالم زياد خوب نيست ،حتي از سايه ي خودم هم ميترسم .. فريد انگار فهمیده بود که شيرين شرايط روحيش اصلا مساعد نيست براي همين با نگاهي مهربون لبخند زد و چاقو را به شيرين داد و گفت : ميفهمم, نگران نباشيد اميدوارم که به سلامتي به مقصد برسيد ..شيرين با هر بدبختي که بود يه چيزي شبيه چادر از توي پارچه در آورد. فريد نگاهي به شيرين کرد يه نگاه هم به شادي که در چادر معصومتر به نظر ميرسيد و رو کرد به خسرو و گفت ماشاءالله خانومتون هنرمنده ها .. شيرين خنديد و گفت نه بابا .. شما به اين ميگيد هنر؟ فريد با لحني محکم گفت: معلومه اگه الان اينجا يه چرخ خياطي بود و وسايل خياطي, شايد اين رو نميگفتم اما شما بدون امکانات کارتون رو به اين زيبايي انجام داديد .. شیرین که هنوز شرمنده ی فرید بود ازش تشکر کرد و فرید از جا بلند شد و به خسرو گفت هوا که تاریک شد شما رو با یه اتوبوس راهی ارومیه میکنیم از اون جا دوستان ما شما رو از مرز بازرگان از کشور خارج میکنند اصلا نگران هیچی نباشید ..
غروب با یه تاکسی از جلوی مسافرخونه حرکت کردند .. خیابونهای شلوغ ..آدمهای که مثل دانه های زنجیر به هم گره خورده بودند و از پی هم میرفتند.. صدای بوق های مکرر.. دود و غباری سنگین که اون غروب رو غمگینتر نشون میداد .. در یکی از بزرگراه های منتهی به خارج شهر کنار یه فروشگاه رفاه از تاکسی پیاده شدند فرید گفت تا چند دقیقه دیگه یه اتوبوس میاد با اون تا نزدیک ارومیه میرید.. نرسیده به ارومیه شماها رو پیاده میکنه یه سواری میاد و شما رو سوار میکنه. فقط فراموش نکنید که شماها افغانی هستید ..خسرو سری تکون داد و گفت باشه داداش ممنونم ازت به خاطر همه چی ..فرید هم با همون لبخند مهربونش دستش رو به شونه خسرو زد و گفت چاکرتیم .. در همین موقع یک اتوبوس ولوو ایستاد شاگرد اتوبوس به طرف فرید آمد چند جمله بین آنها رد و بدل شد بعد فرید از خسرو خواست که سوار شوند. خودش هم پشت سر آنها سوار شد انگار او هم نگران بود ..رو به شیرین کرد و گفت امیدوارم که به سلامت به مقصد برسید،مواظب بچه هاتون باشید ،در راه زیاد به کسی اعتماد نکنید به هیچ کس هم نگید که ایرانی هستید فراموش نکنید شما از الان افغانی هستید این به خاطر امنیت جان خودتونه.. بعد سر لیلا کوچولو رو بوسید .. شیرین هم ازش تشکر کرد فرید به طرف خسرو برگشت انگار سالها همدیگه رو میشناختند باهم روبوسی کردند و از اتوبوس پیاده شد .. شیرین لیلا کوچولو رو در آغوشش گرفت شادی هم کنار ش نشسته بود سرش رو روی شونه ی مادرش گذاشت و چشمهاش رو بست خسرو رو به شیرین کرد و گفت گمونم شش،هفت ساعت تو این اتوبوس مهمون هستیم بهتره کمی استراحت کنیم بعد آروم چشمهاش رو بست .. شیرین نفس عمیقی کشید و باز درگذشته اش غوطه ور شد.. هنوز از تهران خارج نشده بودند ..تلخ ترین روزهای زندگیش در تهران رقم خورده بود یاد شبهای انفرادی افتاد شیرین از لحظه ی دستگیری دست به اعتصاب غذا زده بود ..نه حرف میزد نه غذا میخورد .. تنها جمله ای که بازجوها از زبانش شنیده بودند این بود که" همسرم اینجاست "
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
شیرین مطمئن بود که خسرو هم دستگیر شده.. زمانی که با هم فعالیت میکردند بارها در این مورد با هم مشورت کرده بودند که اگه دستگیر شدند یکی از اونها مسئولیت همه چی رو به عهده بگیره.. چهار روز از دستگیریش گذشته بود اما شیرین لب به غذا نزده بود یکی از زنهای زندانبان وارد سلول شد چهره ی خشنی داشت چشمهای ریزش رو به چشمهای زیبا و روشن شیرین دوخت و گفت این کارها یعنی چی؟ چرا غذا نمیخوری؟ خیال کردی اینجا خونه ی خاله ست ؟ بعد دست در ظرف غذا کرد و یه تکه مرغ برداشت و به طرف دهان شیرین برد و گفت :بخور... شیرین سرش رو برگردوند و گفت من تا شوهرم رو نبینم لب به غذا نمیزنم ... زن خنده چندش آوری کرد و گفت: مگه دست خودته؟ انگار هنوز نمیدونی که کجا هستی.. بعد دست شیرین رو گرفت و از جا بلندش کرد ...: پاشو ببینم ... بعد کشون کشون بردش به طرف حمام .. کنارحمام یه هواخوری کوچک بود تقریبا چهارمتر در چهارمتر سقفش با شیشه کاملا پوشیده شده بود کنارش چند تا گلدون گذاشته بودند زن با لحنی عصبانی گفت باید این تکه مرغ رو بخوری وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی.. شیرین بی اعتنا به حرف زن سرش رو پایین انداخت.. زن از جایش بلند شد و از اونجا بیرون رفت چند دقیقه ای نگذشته بود که برگشت چشمبند و دستبند و چادری رو همراهش آورده بود چشم های شیرین رو بست و چادر رو روی سرش کشید ,بعد دستبند رو به دست شیرین زد و طرف دیگه ی دستبند رو از پشت لوله آبی که از هواخوری به داخل دستشویی رفته بود رد کرد و به دست دیگرش بست شیرین دیگه نمی دید که چه اتفاقی داره دور و برش می افته ناگهان صدای زنگ در ورودی بند به صدا در اومد شیرین نفهمید که چند نفر وارد هواخوری شدند اما از صدا ها معلوم بود که دو یا سه مرد وارد شدند بدون این که صحبتی بکنند شروع کردند با لگد به پاها و کمر و پهلوی شیرین زدن ..شیرین که از شدت گرسنگی احساس ضعف میکرد و هنوز در سرش احساس درد داشت همون طور که دستهایش به میله آویزان بود از حال رفت .. وقتی به هوش آمد در سلول بود.. درد شدیدی در پهلوهایش احساس میکرد.. از جایش به سختی بلند شد و خودش رو به کنار دستشویی داخل سلول کشید و صورتش را شست و جرعه ای هم نوشید ، همان گوشه نشست و شروع کرد به گریستن دلش برای همه تنگ شده بود نمیدونست که باید چکار کنه بالای سلول یه پنجره کوچک بود که از آنجا میدید که هوا داره کم کم روشن میشه چند ورق کاغذ و خودکار ی رو که شب اول برایش آورده بودند توجهش رو جلب کرد .. کاغذ رو برداشت و با خودکار چهره ی لیلا کوچولو رو کشید و سرش رو روی کاغذ گذاشت و چشمهایش مثل باران بهار شروع به باریدن کرد .. در این افکار غوطه ور بود که لیلا کوچولو از خواب بیدار شد : مامانی من تشنمه .. شیرین نفس عمیقی کشید و لیلا رو محکم در آغوشش فشرد و سرش رو بوسید و زیر لب گفت خدا رو سپاس که گذشته ها گذشت.. و شیشه آب معدنی رو از کیف دستیش بیرون آورد و به لیلا کوچولو داد لیلا آب رو نوشید و دوباره چشمهاش رو بست.. تقریبا نزدیک صبح بود هوا داشت روشن میشد که کمک راننده بالا ی سر خسرو آمد و گفت آقا باید اینجا پیاده شید.. بعداونها رو در یک پارکینگ کنار جاده پیاده کرد و به اونها گفت همینجا بایستید الان یه پراید سفید رنگ میاد شما رو سوار میکنه بعد هم اتوبوس حرکت کرد و در دل جاده ناپدید شد ..در وسط بیابان، اون وقت صبح ،هوا هم سرد بود و هیچ ماشینی هم از جاده رد نمیشد .. گیج و مبهوت ایستاده بودند که یک پژو خاکستری رنگ جلوی آنها ایستاد .. آنها که منتظر پراید سفید رنگ بودند کمی عقب رفتند اما مردی از ماشین پیاده شد و گفت آقا خسرو؟ -----------------------------------------------------------------------------------------------------------
خسرو جواب داد بله .. مرد دستش رو به طرف خسرو دراز کرد و گفت ببخشید ماشینم پنچر شد مجبور شدم با ماشین دوستم بیام دنبالتون ... خسرو سری به علامت رضایت تکان داد و همگی سوار شدند و اتومبیل حرکت کرد و از یک جاده خاکی به طرف یه روستا رفت مرد جوان در راه گفت شما تا شب اینجا مهمون ما هستید هوا که تاریک شد شما رو از ایست بازرسی رد میکنم خسرو گفت ولی ما که هنوز به مرز نرسیدیم جوان خندید و گفت گمونم دفعه اولتون هست که این طرفها میآید، آره؟ خسرو گفت آره چطور مگه؟ جوان گفت از اینجا تا مرز ترکیه دوتا ایست بازرسی هست. یکیش همین نزدیکیهاست دومیش ورودی شهر سلماسه بعد هم که دیگه مرز هست .. اینجا نزدیک ارومیه است من شما رو شب از این پاسگاه رد میکنم بعد از پاسگاه یکی دیگه میاد شما رو میبره .. خسرو سرش رو برگردوند نگاهی به شیرین و بچه ها کرد و به مرد جوان گفت باشه ممنون آقا.. چند دقیقه بعد به یه روستا رسیدند مرد جوان اونا رو به خانه اش برد. زن جوان و زیبایی در رو به روی آنها باز کرد. مهربانی و پاکی در صورتش موج میزد به آنها خوش آمد گفت و با هم به داخل خانه رفتند .آنها یک نوزاد دو سه ماهه هم داشتند..دکوراسیون خونه نشون میداد که کمتر از دوسال هست که ازدواج کردند زن جوان به شیرین گفت اینجا رو خونه ی خودت بدون بعد آشپز خونه رو بهش نشون داد و گفت تو یخچال همه چی هست خودت هر چی دوست داری برای خودتون درست کن بعد هم دست لیلا کوچولو رو گرفت و گفت خانوم کوچولو دوست داری بچه گاومون رو ببینی که دیروز به دنیا اومده؟؟ لیلا هم که ذاتا به مادرش رفته بود و عاشق حیوونها بود از جایش بلند شد ..: کجاست؟؟؟ زن لبخندی زد و با شادی و لیلا به بیرون از اتاق رفتند شیرین هم به آشپزخونه رفت تا یه غذا یی آماده کنه، این آخرین غذای گرمی بود که در ایران درست میکرد شیرین نگران بود ..نگران آینده ی مبهمی که در انتظارشان بود . نگران مشکلاتی که برای اطرافیانش به جا گذاشته بود . چرا یک دفعه زندگی آنها زیر و رو شد ؟؟ آیا واقعا باید انسان نادان باشه یا خودش رو به نادانی بزنه تا بتونه زندگی راحتی رو داشته باشه ؟؟؟ آیا کارهایی که شیرین کرده بود ارزش این رو داشت که زندگیش ،خانوادش و از همه مهمتر وطنش رو از دست بده؟؟؟؟اما باز به خودش نهیب زد: هی دختر.. تو چت شده ؟ زندگی تو با ارزش تره یا وطنت ؟ تو برای آزادی وطنت پا به میدون مبارزه گذاشتی، بعد زیر لب زمزمه کرد :چو ایران نباشد تن من مباد بدین بوم و بر زنده یک تن مباد ....هوا تاریک شده بود که مرد جوان اومد یه پسرجوان دیگه هم باهاش بود اسمش آصف بود و از همون جا باهاشون همسفر شد . شیرین از زن جوان تشکر کرد .دستش رو برد توی کیفش و یه گل مویی که در زندان خودش با مهره درست کرده بود از کیفش بیرون آورد و به زن جوان داد و گفت این برام خیلی با ارزشه چون یادگار دوران سخت زندگیمه باشه پیش تو یادگاری و با هم خداحافظی کردند .. همگی سوار ماشین شدند و اتومبیل به راه افتاد ..از روستا دور شدند و به جاده اصلی رسیدند مرد جوان به خسرو و آصف گفت که نزدیک پاسگاه من شما رو پیاده میکنم یه نفر منتظر شماست با اون برید اون راه رو به شما نشون میده ، یه مزرعه پشت پاسگاه هست که شما رو از اونجا میاره پیش ما. من اون طرف پاسگاه منتظرتون میمونم به پاسگاه که نزدیک شدند خسرو و پسر جوان پیاده شدند. مردی در تاریکی منتظرآنها بود... آنها با هم در تاریکی ناپدید شدند .مرد جوان به شیرین گفت که تو بیا جلو بشین . شیرین هم جلو نشست و اتومبیل حرکت کرد.
وقتی به پاسگاه نزدیک می شدند شیرین صدای تپشهای قلبش رو میشنید مرد جوان گفت خیالت راحت باشه شک نمیکنند اگه همسرت و اون جوون بودند حتما جلومون رو میگرفتن اما الان اصلا نگران نباش خیلی طبیعی وخونسرد بشین، اگه مامور اومد جلو من میگم که بچه مریضه داریم میبریمش درمانگاه و شما هم مهمون ما هستید . این جا تقریبا همه همدیگه رو میشناسند اگه کارت شناسایی خواست من کارتم رو نشون میدم اگه از تو کارت شناسایی خواست بگو عجله داشتیم کیفم رو جا گذاشتم ..همین .. شیرین خیلی ترسیده بود وقتی به سرعت گیرهای پاسگاه رسیدند یه مامور از کیوسک بازرسی بیرون اومد یه تابلو ایست هم در دستش پیدا بود لحظه به لحظه نزدیکتر میشدند و طپش قلب شیرین تندتر ...
تابلو ایست در تاریکی شب و با نور چراغ اتومبیل شروع به رقصیدن کرد.. مامور تابلو را به علامت توقف جلوی آنها تکان داد .. سرعت اتومبیل به صفر رسید و ضربان قلب شیرین به هزار.. احساس میکرد قلبش رو لای یک گیره گذاشتند و یک میله گداخته از وسطش رد میکنند .. از زمان دستگیری دچار طپش قلب و افت فشار شده بود .. مامور سرش را کمی به شیشه اتومبیل نزدیک کرد و وقتی بچه ها را در صندلی عقب دید با همان تابلو اشاره کرد که حرکت کنید.. و اتومبیل حرکت کرد . همین که از پاسگاه رد شدند شیرین که عرق سردی بر پیشانیش نشسته بود نفس عمیقی کشید و سرش را به صندلی تکیه داد برگشت نگاهی به بچه ها کرد. طفلک شادی هم خیلی ترسیده بود ..اما لیلا کوچولو سرش رو روی پای شادی گذاشته بود و چشمهاش رو بسته بود.. از اون طرف خسرو و آصف از توی مزرعه ای که تازه شخم زده شده بود و در تاریکی مطلق ، دنبال مردی میانسال به سرعت می دویدند تا خود را از آن مخمصه نجات دهند.. تقریبا هزار متر اون طرفترمرد جوان چراغهای اتومبیل رو خاموش کرد و کنار جاده ایستاد. ده دقیقه آنجا منتظر بودند که در اتومبیل باز شد و خسرو و آصف به داخل اتومبیل خزیدند.. هر دو نفس نفس میزدند ،خسرو با خنده رو به شیرین کرد و به شوخی گفت جات راحته ؟؟؟ شیرین لبخندی زد و گفت خیلی سخت بود نه؟ خسرو همان طور که نفس نفس میزد گفت : خیلی ..اما به خیر گذشت..
تقریبا ده دقیقه رفتند که چراغهای شهر نمایان شد در یک پارکینگ کنار جاده یک پیکان سفید رنگ منتظر آنها بود مرد جوان گفت از اینجا به بعد با این ماشین میرید بعد در پارکینگ ایستاد و همه پیاده شدند دو مرد درشت هیکل با لباسهای کردی و سبیلهای از بنا گوش رد شده جلو آمدند ..خیلی لهجه داشتند سلام کردند و از آنها خواستند که سوار شوند. آصف و یکی از کردها جلو نشستند و شیرین و خسرو با بچه ها عقب.. به مرکز شهر که رسیدند جلوی یه ساندویچی ایستادند یکی از آنها رفت و چند تا ساندویچ خرید و آورد و به خسرو داد بعد هم گفت اون طرف خیابون عکاسی رو میبینید؟؟ ..از شما باید عکس بگیریم برای تهیه پاسپورت یه کم دیر اومدیم باید من برم دنبال عکاس.. تا شما ساندویچهاتون رو بخورید من برگشتم .. بعد هم با راننده چند کلمه کردی صحبت کرد ورفت .. چند دقیقه ای بیشتر نگذشته بود که برگشت و به خسرو گفت الان میاد مغازه اش رو باز میکنه اما چون دیر وقته باید سریع داخل مغازه بشیم و اون کرکره مغازه اش رو میاره پایین ،،اگه ماشین گشت رد بشه گیر میده.. خطرناکه .. بعد سوار شد .. اتومبیل به راه افتاد و اون طرف خیابون جلوی عکاسی ایستاد و وقتی که کرکره عکاسی بالا رفت یکی یکی اما به سرعت داخل شدند و کرکره را پایین کشیدند.. خیلی سریع ازآصف عکس گرفتند .. بعد خسرو... آخر کار هم از شیرین و بچه ها باهم یک عکس گرفتند ...و ازآنجا خارج شدند و به طرف بیرون شهر حرکت کردند در راه مرد رو به خسرو کرد و گفت ما برای شما پاسپورت ایرانی درست میکنیم یه چند ساعت طول میکشه باید شما رو در یه جای امن نگه داریم تا پاس ها آماده بشه اتومبیل در گردنه ها و جادهای کوهستانی به جلو میرفت چراغهای یک روستا از دور سوسو میزد اتومبیل در کنار جاده ایستاد و چراغهاش رو خاموش کرد مرد پیاده شد و گفت همگی پیاده شید.. وقتی پیاده شدند انقدر تاریک بود که چیزی رو نمیشد دید مرد گفت اون چراغ ها رو می بینید؟؟؟ اونا چراغهای یه پاسگاه مرزی هستند ..مجبوریم این قسمت راه رو پیاده بریم بعد لیلا رو بغل کرد و یکی از کوله پشتیها رو هم از شیرین گرفت و گفت هرجا که من میرم شما هم پشت سر من بیاید .. و به راه افتاد شیرین دست شادی رو گرفته بود و پشت سر مرد به راه افتادند خسرو و آصف هم پشت سر آنها ..راه کوهستانی بود و سنگلاخ ..یه جا هم دقیقا شبیه به پرتگاه بود چون مرد ایستاد و یکی یکی همه رو از انجا رد کرد خیلی هوا سرد بود اما اصلا کسی سرما رو احساس نمیکرد تقریبا به پشت پاسگاه رسیدند یه رودخانه کم آب سر راهشون بود مرد گفت باید بزنیم به آب اما اگه نورافکن پاسگاه به طرف ما چرخید باید هر جا که بودید بشینید" این یعنی این که حتی اگه تو آب هم بودند باید می نشستند " وقتی پاهاشون رو درآب گذاشتند طفلک شادی ناله کنان گفت مامان خیلی سرده من نمیتونم .. شیرین شادی رو به طرف خودش کشید و او رو محکم به آغوشش فشرد و گفت عزیز دلم یه کم تحمل کن.. مرد برگشت و گفت تا نور نورافکن به این جا برسه از رودخونه رد شدیم و دست شیرین رو که دست شادی در دستش بود گرفت و به خسرو و آصف هم گفت به هم زنجیر بشیم بهتره ... آب رودخانه عمیق نبود اما سرد بود .. تا زانوهاشون خیس شده بود .. همین که از رودخانه رد شدند مرد روی زمین نشست و لیلا رو در آغوشش گرفت و به بقیه گفت بشینید روی زمین الان نورافکن نورش می افته روی ما.. خطرناکه.. اگه کوچکترین حرکتی ببینن تیراندازی میکنن.. نامردا ...
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------همه به سرعت روی زمین نشستند .. آصف طفلک هنوز از رودخانه بیرون نیومده بود ،مجبور شد همان جا بشینه ... تا نیم تنه اش رفته بود توی آب و خیس شده بود.. همین که نور از روی اونها رد شد مرد از جایش بلند شد دوباره لیلا رو به آغوشش گرفت و شروع به دویدن کرد.. شیرین ، شادی، خسرو و آصف هم به دنبالش میدویدند تقریبا پنج دقیقه دویدند که دوباره به جاده آسفالت رسیدند. همون اتومبیل که از اون پیاده شده بودند کنار جاده منتظر اونها بود.. سوار شدند و اتومبیل به راه افتاد .. وارد روستا شد ند .. یه ساختمون کوچیک در دل یه باغ... یه درخت سیب درست جلوی در ساختمون خود نمایی میکرد ... مرد دستش رو توی شاخه های درخت برد و چند تا سیب چید و به شادی و لیلا کوچولو داد و رو کرد به خسرو و گفت اینجا در امان هستید با خیال راحت استراحت کنید بعد در ساختمون رو باز کرد و به داخل راهنماییشون کرد آصف طفلک از سرما میلرزید فورا به داخل ساختمان رفت و لباس هاش رو عوض کرد .. شیرین هم کوله پشتیهاشون رو توی ساختمون گذاشت و دوباره به محوطه بیرون ساختمون اومد هوا سرد بود اما شیرین اعتنا نمیکرد .. انگار با دیدن درخت سیب داشت دوباره خاطراتش رو ورق میزد... زیر درخت سیب نشست و چشمهاش رو بست. روزهای شیرین نوجوانیش مثل پرده سینما در ذهنش تداعی شد.. باغ عموحبیب .. خونه درختی ...درخت سیب ..شیطنت و هیاهو.. وقتی اون با برادرش و بچه های عمو و عمه اش به باغ میرفتند مثلا برای درس خوندن ..اما به جای درس فقط شیطنت میکردند.. شیرین اشک در چشهاش جمع شد یاد روزی افتاد که برای آخرین بار پسر عمه اش با آنها به باغ رفت.. چه روزخوبی بود حسین عاشق جبهه و جنگ بود..از دوازده ماه، ده ماه رو تو جبهه بود.. تازه به مرخصی اومده بود با شیرین و مهری ، رضا و حمید برادر شیرین به باغ رفته بودند اون روز تا تونستند انگور و سیب خوردند وقتی که دیگه دلشون رو زد سیبهای پای درخت رو جمع کردند و با پشت درختهای مو سنگر گرفتند ... در یه سنگر شیرین و مهری ..در سنگر دیگه هم حسین ,رضا و حمید .. اون روز تا وقتی هوا تاریک شد با هم جنگیدند و به هم سیب پرتاب کردند آخرش هم آتش بس دادند چون باید به خونه بر میگشتند. فردای اون روز حسین عازم جبهه شد و دیگه بر نگشت ..وقتی کشته شد همش هفده سالش بود .از بچگی همیشه با هم بودند. کشته شدن حسین اولین ضربه ای بود که شیرین رسما از زندگی خورد.. شیرین در خاطراتش غوطه ور بود که صدای شادی او رو به خودش آورد..:مامان ...بابا میگه بیا داخل هوا سرده .. سرما میخوری .. شیرین از جایش بلند شد ،اشکهاش رو پاک کرد و به داخل ساختمان رفت قرار بود فقط چند ساعت رو اونجا منتظر بمونن تا پاسپورتها آماده بشه ..دو تا دختر جوان با لباس های زیبای کردی وارد شدند.. با نگاه های مهربان سلام کردند ..یکی از آنها چشمانی به رنگ دریا داشت ..جلو آمد و با شیرین خیلی دوستانه رو بوسی کرد و گفت خوش اومدید اسم من "چاو شی "هست این هم خواهرم "هانیه "ست بهش میگیم" هانو".. هانو هم جلو اومد و با شیرین و شادی رو بوسی کرد، .. شیرین با لبخندی گفت سلام من هم شیرین هستم این هم دخترم شادی هست این خانوم کوچولو هم اسمش لیلاست .. "چاو شی " با تعجب نگاهی به لیلا کوچولو کرد و گفت : من خیال کردم که پسره آخه موهاش کوتاست .با این لباسهای پسرونه ... شیرین با لبخند گفت اتفاقا موهاش خیلی بلند بود مجبور بودیم به خاطر سفر موهای نازش رو کوتاه کنیم .. شیرین با دست موهای لیلا رو نوازش کرد و به یاد موهای بلندش افتاد ..یاد روزی افتاد که شیرین رودر بلند گوی زندان صدا زدند برای ملاقات .اون روز به خاطر این که اولین ملاقات بعد از سال نو بود به شیرین اجازه ملاقات حضوری دادند. در میان اشک ها و دلتنگی ها لیلا کوچولو اون روز به شیرین گفت : مامان جون اجازه دارم موهام رو کوتاه کنم ؟ آخه مامان بزرگ که موهام رو برس میکشه درد میگیره .. و شیرین با اشک و لبخند بهش گفت باشه مامان جون .. اما باز خودش با همه کودکی به مادرش نگاه کرد و گفت مامان جون تو موهام رو دوست داری ؟؟ شیرین هم موهای لیلا رو نوازش کرد و گفت آره مامان جون .. و لیلا خودش رو محکم به آغوش مادرش فشرد و گفت نه مامانی کوتاه نمیکنم ..اما با همه این ها وقتی که شیرین آزاد شد چون هر آن ممکن بود که دوباره دستگیر بشه .موهای لیلا رو کوتاه کرد که وقتی نیست اذیت نشه اما هرگز تصور هم نمیکرد که ناگزیر به سفر بشن .شیرین داشت با خاطرات تلخ گذشته دست و پنجه نرم میکرد که چاوشی چند تا پتو، تشک و بالش از کمد دیواری در آورد و به شیرین گفت امشب رو همینجا هستید مثل این که اون کسی که قرار بود شما رو از مرز رد کنه امشب نمیتونه بیاد در ضمن پاسپورتها هم فردا آماده میشه شما امشب رو همینجا استراحت کنید.. بعد رو کرد به هانو و گفت بریم تا استراحت کنن. بعد از دو شب بی خوابی الان یه جای گرم واقعا بهشون می چسبید .. همین که دختر ها اونجا رو ترک کردند اونها هم جاهاشون رو پهن کردند و از خستگی خیلی زود به خواب رفتند.... به امید فردا ... فردایی مبهم ...
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
گاهی وقتی که یه جای غریب از خواب بیدار میشی فکر میکنی که داری خواب می بینی، دوباره چشمهات رو می بندی .. شیرین وقتی چشم هاش رو باز کرد همون احساس رو داشت برای چند لحظه فکر کرد که داره خواب می بینه ،چشم هاش رو بست اما یک دفعه سرش رو کمی از روی بالش بلند کرد و به اطرافش نگاه کرد وقتی لیلا و شادی را در دو طرف خودش دید نفس عمیقی کشید ..یاد شب قبل و درخت سیب افتاد از جایش بلند شد و به بیرون ساختمون رفت.. تاریکی شب اجازه نداده بود تا زیبائی های اطراف رو ببینه وقتی شیرین در رو باز کرد از اون همه زیبایی به وجد اومد.. یه باغ بزرگ کنار یه مزرعه ذرت ...یه رودخونه که از کنار مزرعه میگذشت ..تمام روستا از اونجا پیدا بود.. چند تا بچه گربه داشتند توی سبزه ها بازی میکردند ..چند قدم اون طرفتر هانو با لباس زیبای کردی ایستاده بود و داشت به مرغ و خروس ها دونه میداد.. چند تا غاز هم وسط اونها به چشم میخورد .. صدای گاو و گوسفند هم شنیده می شد. ..درخت سیب پر از میوه بود.. درختهای دیگه هم بود، اما انگار فصل میوه اونها نبود .. انگار که همه زیبایی های دنیا اونجا جمع شده بود .. هانو با دیدن شیرین به طرفش اومد : صبح به خیر .. دیشب خوب خوابیدید؟؟؟ شیرین با لبخند گفت : ممنون .. از خستگی اصلا نفهمیدم کی صبح شد .. بعد به طرف بچه گربه ها رفت و کنارشون نشست و به هانو گفت خوش به حالتون عجب بهشتی دارید .. هانولبخند تلخی زد و گفت : ای بابا ..چه فایده... اینجا فقط طبیعتش خوبه.. اما نه مدرسه داریم ، نه تلفن .. ..اگه خدای نکرده به دکتر احتیاج داشته باشیم تا بخوایم بریم دکتر معلوم نیست چی شده ..شیرین به هانو گفت : مدرسه میری؟ هانو نگاهش رو به زمین دوخت و گفت :نه ...گفتم که اینجا مدرسه راهنمایی نداره ..من تا دوم راهنمایی رفتم تو روستای نزدیک اینجا . اما برادرهام اجازه ندادن که ادامه بدم میگن راه دوره نمیخواد بری ..راستی خانوم شما نباید زیاد بیرون بمونید اینجا همه همدیگه رو می شناسند اگه کسی شما رو ببینه هم برای شما بد میشه هم برای ما .. اگه دوست دارید من یه دست از لباسهای خودم رو به شما میدم که بپوشید تا بتونید راحت بیاید بیرون .اون جوری دیگه کسی شک نمیکنه ..آخه اینجا کسی توی خونه لباس شهری نمی پوشه .. شیرین که هنوز داشت به صحبتهای هانو فکر میکرد که چرا در مملکتی که سرشار از اینهمه ثروت هست باز هم باید مردمش از داشتن امکانات اولیه رفاهی محروم باشند.. کشوری که سرانش دارند از نفت ، خاک ، سنگ،آب و حتی هوای اون پول در میارن اما معلوم نیست این پول ها که صاحب اصلی اون "ملت "هستند در حساب بانکی کدام آقا زاده پس انداز میشه.. یکدفعه برق شادی در چشمانش نمایان شد :یعنی من اجازه دارم که لباس شما رو بپوشم ؟ شیرین از وقتی که فهیمده بود اولین تمدن ایرانیان متعلق به قوم ماد هست .. از زمانی که فهیمد که اصالت ایرانی یعنی کردها .. عاشقانه به کردها عشق میورزید و این عشق زمانی وسعت پیدا کرد که در هفده سالگی و در اوج جوانی یه نوار کاست بهش هدیه شد از طرف کسی که خیلی دوستش میداشت .. در اون ترانه ای کردی بود که برای همیشه در قلب و ذهن شیرین عشق و محبت رو حک کرد"....شیرین گیان.. گیان شیرین ....." وقتی که پسر داییش کردستان خدمت سربازی رو میگذروند هروقت به مرخصی میومد برایش عکسهای دختران کرد، با اون چهره های جذاب و لباسهای رنگ و وارنگ و زیبا رو سوغات میاورد .. شیرین همیشه آرزو داشت که یک بار هم که شده اون لباسها رو به تن کنه و الان در شرایطی قرار داشت که باید اون لباسها رو می پوشید.. این برای شیرین یعنی رسیدن به یک آرزو ..آرزویی کوچک اما ... هانو گفت: البته که میتونید ..من الان میرم و براتون لباس میارم تا وقتی که اینجا هستید بپوشید ..چند متر اون طرفتر یه ساختمون دیگه بود.. دخترک رفت و با یه لباس بنفش رنگ خیلی زیبا برگشت و با شیرین به داخل ساختمان رفتند . هنوز همه خواب بودند پاورچین پاورچین به گوشه ای رفتند و شیرین لباس رو به تن کرد و آرام از اونجا خارج شدند.. زیبایی شیرین در اون لباس دو چندان شده بود.. هانو به اون یکی خونه رفت و با یه آینه برگشت.. آینه کوچک بود اما شیرین از دیدن خودش در اون لباس به وجد اومده بود و برای لحظاتی غم ها و نگرانی هایش رو فراموش کرد .. هانو به شیرین گفت خانوم به خدا این لباس خیلی به شما میاد . شیرن و هانو با هم گرم صحبت بودند که از دور یه اتومبیل تیره رنگ داخل ورودی باغ شد ...---------------------------------------------------------------------------------------------------------
اتومبیل به درگاه باغ وارد شد شیشه های اتومبیل دودی بود.. هانو رو به شیرین کرد و گفت: نگران نباش آشناست .. و از شیرین خواست که به داخل ساختمان برگرده.. شیرین از لای در با دلشوره به بیرون چشم دوخته بود تا ببینه کی از اتومبیل خارج میشه .. همون مردی که شب قبل با اونها بود با دو تا زن و دو تا مرد و سه تا بچه ی کوچک پیاده شدند.. شیرین به داخل رفت تا بقیه رو از خواب بیدار کنه ..ساعت از هشت صبح گذشته بود و بچه ها از خستگی هنوز خواب بودند.. شیرین بالای سر شادی نشست و دست به موهای مخملین شادی کشید و گفت : بیدار شو نازنینم صبح شده.. بعد با همان محبت مادرانه سر شادی را بوسید شادی چشمهاش رو که باز کرد یکه خورد : مامان؟؟ این لباسا چیه ؟؟ چرا اینا رو پوشیدی؟ شیرین لبخندی زد و گفت بهم نمیاد؟ شادی نشست چشمهاش رو با دست مالید و دوباره به مادرش نگاه کرد .. لبخند زد و گفت چرا .. قشنگه .. خسرو با صدای صحبتهای شیرین و شادی بیدار شد و گفت : اینجا چه خبره ؟من کجام؟ این جا کجاست؟ بعد هر سه شروع به خندیدن کردند .. آصف هم بیدار شد شیرین گفت صبح به خیر بهتره بلند شید .. همون مرد دیشبی اومده ..خسرو پاشو، شاید پاس ها آماده شده باشن ..خسرو از جایش بلند شد و از پنجره بیرون رو نگاه کرد : اینا کی هستن ؟؟ داران میان اینجا... شیرین فورا اونجا رو جمع و جور کرد و لیلا کوچولو رو گوشه ای خوابوند .. در باز شد و یه عده وارد شدند سلام کردند و در گوشه ای نشستند .. مردی که از بقیه مسن تر بود مدام داشت با همان مرد که شب قبل با خانواده شیرین بود صحبت میکرد ... از صحبتهاش معلوم بود که چند بار دیگه هم این جوری از مرز رد شده بودند.. حالا چرا قاچاقی ؟؟؟؟...همه چیز همراه خودشون داشتند .. خیلی خبره و مجهز بودند .. مرد به خسرو نگاه کرد و گفت شما چند لحظه بیا بیرون کارت دارم .. بعد با هم از اونجا خارج شدند . چند دقیقه بعد برگشتند. خسرو کنار شیرین نشست و گفت پاسپورتهای ما آماده ست ، منتها میگفت بهتره که با این خونواده شما رو نفرستم ،خطرناکه .. بهم گفت که امشب هم اینجا بمونید تا فردا شب ،،، میگی چیکار کنیم؟؟ بمونیم ؟.. شیرین گفت حتما اینا خودشون بهتر میدونن چیکار دارن میکنن .. خسرو به چشمان شیرین نگاه کرد و گفت پس بمونیم ؟شیرین با این که از موندن آن هم در آن شرایط میترسید اما گفت: عاقلانه ترین راه اینه که به حرف مرد گوش بدیم.. خسرو رو به مرد کرد و گفت باشه آقا هر چی شما صلاح بدونید ...مرد سری تکان داد و از جایش بلند شد..رو به همون هایی که تازه اومده بودن کرد و گفت من شب میام دنبال شما .. و از آنجا رفت ..چاوشی و هانو آمدند و از شادی خواستند که با آنها به خونه بغلی بره .. شادی رفت و با یه لباس زیبای آبی رنگ برگشت : مامان ببین ... بهم میاد؟ شیرین آغوشش رو باز کرد و شادی رو در آغوشش جا داد و گفت آره عزیزم خیلی ناز شدی .. باهم به طرف باغ رفتند و با چاوشی و هانو گرم صحبت شدند .. شادی با هانو تقریبا هم سال بودند.. طفلک هانو انگار خیلی تنها بود چون خیلی سریع با هم صمیمی شدند .. تقریبا نزدیک ظهر بود که چاوشی به شیرین گفت اگه دوست دارید بیاید تو خونه ی ما ، اینجا یه کم زیادی شلوغ شده .. مادرم دوست داره شما رو ببینه ..شیرین لبخندی زد و تشکر کرد و گفت : خوشحال میشم که مادرتون رو ببینم .. بعد با هم به خونه ای که درست در مجاورت ساختمان تک اتاقه ای که شب رو در اون سپری کرده بودند رفتند ..یه ایوون بزرگ که فرش شده بود، پله های گچی و نرده های چوبی.. پیرزنی چاق... با نگاهی پاک و مهربون ...شیرین مودبانه سلام کرد. پیر زن از جایش بلند شد، شیرین را در آغوش گرفت: سلام دخترم خیلی خوش آمدید ..انگار سالها بود که شیرین را میشناخت .. با لهجه ی غلیظ کردی صحبت میکرد اما معلوم بود که از بودن شیرین در کنارش خوشحاله .. جوانی با اسبی ابلق داشت به طرف باغ میومد.. خورجینی که روی اسب بود و دوتا بشکه دو طرفش آویزان بود .. جوان دستش روی پهلویش بود وقتی نزدیک شد از روی اسب به زمین افتاد.. شیرین مثل برق گرفته ها از جایش پرید و سرا سیمه از بالای ایوون به پایین پرید و به طرف او رفت ..جوان به روی شکم روی زمین افتاده بود.. وقتی شیرین جوان رو برگردوند دید که از پهلویش داره مثل چشمه خون به بیرون فوران میکنه ...فریاد زد کمک این جوون زخمی شده ...پیرزن بیچاره به سر زنان از پله ها پایین اومد ... هانو و چاوشی هم شیون کنان رسیدند.. شیرین دوباره فریاد زد باید به درمونگاه برسونیمش ... گمونم تیر خورده .....-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
تقریبا همه با شنیدن صدای شیرین که کمک خواسته بود بیرون اومدن و دور جوون جمع شدند. شیرین فورا شالی رو که سرش بود در آورد و روی زخم جوون رو بست اما خونریزی شدید بود .. سر جوون رو بلند کرد و روی زانویش گذاشت ..دستهاش خونی شده بود.. جوون به شدت نفس نفس میزد و ناله میکرد.. شیرین رو به هانو کرد و گفت: فامیلتونه ؟ هانو همون جور که داشت شیون میکرد گفت: برادرمه... بنزین برده بود ترکیه برای فروش ... حتما پلیس مرزی به طرفش تیراندازی کرده ..صبح زود رفته بود.. هنوز هوا تاریک بود که از خونه زد بیرون ... شیرین آه سردی کشید و زد زیر گریه ..درد سنگین و غریبی رو در قلبش حس میکرد....: چرا ؟؟؟بعد به خسرو نگاه کرد که بالای سرش مات و مبهوت ایستاده بود وگفت :... تو رو خدا بیا کمکش کن ..این خیلی ازش خون رفته .. خسرو طفلک هاج و واج ایستاده بود و داشت شیرین رو نگاه میکرد که سر جوون رو در بر گرفته بود و گریه میکرد ... شیرین یاد حرفهای هانو افتاد.... .".اگه خدای نکرده به دکتر احتیاج داشته باشیم تا بخوایم بریم دکتر معلوم نیست چی شده ."... به هانو گفت حالا چیکار باید بکنیم ..هانو همون جور که اشک میریخت گفت :باید برم خونه یکی از اهالی محل ، اون تلفن همراه داره ، زنگ بزنم به داییم ، باید به او خبر بدم تا با ماشین بیاد برادرم رو ببره شهر ... بعد از جاش بلند شد و شروع کرد دویدن به سمت روستا ... جوون چشم هاش رو بست.. یک لحظه شیرین نزدیک بود از ترس قالب تهی کنه .. به سرعت مچ دست پسرک رو گرفت .. نبضش میزد .. نفسی از اعماق وجودش کشید ..اصلا دیگه به هیچی جز نجات جون اون جوون فکر نمیکرد.. به کمک خسرو و آصف جوون رو به داخل بردند .. ناگهان چاوشی گفت باید هر چه زودتر اینجا رو تمیز کنیم ممکنه که ردش رو گرفته باشن .. جوانک نیمه جان گوشه ی ایوان افتاده بود و مادر پیرش بالای سرش به کردی زمزمه میکرد و آرام آرام اشک میریخت .. خسرو گفت با این وضعیت الان اینجا برای ما خیلی نا امنه ،عزیزم بهتره بریم توی همون ساختمون... شیرین دید که در اون شرایط کاری از دستشون ساخته نیست ..دستش رو روی شونه ی پیر زن گذاشت و با چشمهای اشک آلود گفت امیدوارم که به خیر بگذره ..چاوشی خودش رو در آغوش شیرین انداخت و ناله کنان گفت آخه چرا ما انقدر بدبختیم؟ شیرین با مهربانی چاوشی را دلداری داده و از جایش بلند شد و به طرف شیر آب رفت دستهایش رو شست و همگی به داخل ساختمان رفتند.. خسرو نگرانی در نگاهش موج میزد ..زمان کوتاهی گذشت، شاید ده دقیقه یا یه کم بیشتر که همون اتومبیل سیاه رنگ وارد باغ شد... همان مرد فورا از اتومبیل پیاده شد و به داخل خانه دوید بعد از پنج دقیقه به طرف ساختمان بغلی رفت وگفت : همه فورا وسایلتون رو جمع کنید از اینجا میریم .. بعد رفت بیرون اما دوباره برگشت وخسرو را صدا زد .. خسرو از جایش بلند شد و دنبال او رفت و چند دقیقه بعد برگشت و شیرین رو صدا زد .. همه گیج و مبهوت بودند مردی که مدام غر میزد ساکت شده بود.. شیرین رفت پیش خسرو .. مرد بی درنگ گفت خانوم ببینید من نمیدونم چرا ،،اما دلم گواهی میده شما با بقیه مسافرهای من فرق دارید من تا حالا به خواهر زاده هام اجازه نداده بودم که به مسافر ها نزدیک بشن و هیچ کس رو به ساختمون بغلی راه نداده بودم اما شما از شکل و شمایلتان پیداست که آدم حسابی هستید .. من دوست دارم که به شما هر جور شده کمک کنم و این کار رو میکنم اگه اینجا بمونید برای شما امن تره .. من خواهر زاده ام رو که تیر خورده تا چند دقیقه دیگه از اینجا میبرم ..اما به خاطر این که ممکنه ردش رو زده باشن بهتره شما برید پیش خواهرم و خواهر زاده هام.. میگم که به شوهرتون هم یه دست لباس کردی بدند ، تا بپوشه که اگه کسی اومد شک نکنه.. اگر احیانا کسی اومد شما مهمان خواهرم هستید و از ارومیه اومدید .. . بعد اشاره به خانواده ای کرد که صبح به اونجا آورده بود :....من این قوم تاتار رو از اینجا ببرم که قدمشون برامون نحس بود ... شیرین و خسرو به هم نگاه کردند... خسرو گفت پس کی مارو از مرز رد میکنید؟ مرد گفت : قرارمون سر جاش هست امشب این خونواده رو میفرستم اون طرف فردا شب میام دنبال شما ..خیالتون راحت باشه من قول میدم که شما رو به سلامت از مرز رد کنم .به من اعتماد کنید.. بعد به طرف جوان رفت و او رو روی صندلی عقب اتومبیل خواباند و به جلوی در ساختمان برگشت رو به اون عده کرد و گفت شما تا یه ساعت دیگه آماده باشید من میام ... بعد سوار شد و به سرعت رفت.. هانو وارد ساختمان شد و به شیرین گفت شما وسایلتون رو بر دارید و با من بیاید.. بعد دست لیلا کوچولو رو گرفت و از اونجا خارج شد. شیرین و شادی و خسرو هم وسایلشون رو برداشتند و پشت سر هانو رفتند ... هانو یک دست لباس مردانه کردی به خسرو داد... پیر زن گوشه ای نشسته بود و چیزی به کردی زمزمه می کرد و اشک میریخت ... غم غریبی تمام وجود شیرین رو گرفته بود.. تمام حرفهای پر از درد و غمی که صبح هانو میگفت حقیقت بود ،حقیقتی تلخ و غیر قابل انکار.. مدام چهره ی جوان جلوی نظرش بود .. خدایا کمکش کن .. خدایا به جوونیش رحم کن .. خدایا به مادر پیرش رحم کن ...درست یه ساعت بعد مرد برگشت و یک راست وارد خونه شد رو به پیر زن کرد و به کردی چیزی گفت پیرزن دستهاش رو به طرف آسمون گرفت و شروع به گریستن کرد .. شیرین با بی حوصلگی گفت آقا خواهر زاده تون چی شد؟؟-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
مرد سرش رو به طرف شیرین برگردوند و گفت : بردمش مطب یه دکتر آشنا ..خدا خیلی بهش رحم کرده ..در ضمن شما کمک بزرگی بهش کردید، اگه راه خونریزی رو نبسته بودید امکان نداشت جون سالم به در ببره.. خوشبختانه به خیر گذشت ..از شما ممنونم .. شیرین لبخندی از روی رضایت زد و گفت : من کاری نکردم انجام وظیفه بود ..خوشحالم که به خیر گذشت ... مرد آهی کشید و گفت: اگه انسان مجبور نباشه کار خلاف نمیکنه ..حق ما رو اون کله گنده ها می خورند، تاوانش رو بچه های ما میدن ..چند ماه پیش برادر زاده ام وقتی داشت بنزین میبرد اون طرف مرز، بهش تیراندازی کردند.. نتونست خودش رو به جایی برسونه ،جناره اش رو دو روز بعد پیدا کردیم .. صورتش رو جونور خورده بود. بعد همون طور که به طرف در میرفت گفت راستی نگران نباشید، اگه رد خواهرزاده ام رو زده بودند تا حالا سر و کلشون پیدا شده بود .. و رفت بیرون ..چند دقیقه بعد با همون عده که صبح آورده بود اونجا رو ترک کردند ،آصف رو هم با خودش برد ..عصر شادی و لیلا کوچولو توی باغ با بچه گربه ها بازی میکردن و شیرین و چاوشی گرم صحبت بودند.. چاوشی از خودش میگفت ...از برادرش... از این که خواهرشون رو به یه مرد پیر پولدار شوهر داده بودند و آلان مشکل داشت ومیخواست طلاق بگیره ...از خودش که نتونسته بود درس بخونه و با آن همه زیبایی که خدا به این دختر چشم آبی داده بود مجبور بود توی خونه بشینه که مبادا به خاطر زیبایی که داشت مایه سر شکستگی فامیل بشه.. چاوشی ازماجرای عشقش با شیرین صحبت کرد و گفت که چطور به خاطر کسی که دوستش میداشت از برادرش کتک خورده بود و مجبور به ترک تحصیل شده بود .. شیرین با دست بازوی خودش را گرفت و به یاد آورد که به خاطر این که عاشق شده بود همیشه سرزنش میشد... یاد اون روزی افتاد که پدرش ازدلدادگی شیرین با خبر شده بود ..اون موقع شیرین همش هفده سالش بود.. خیلی خواستگار داشت ..روزی نبود که یه نفر زنگ خونه شون رو به صدا در نیاره برای خواستگاری .. اون روز پدرش به طرفش اومد وگفت: سیاوش ازت خواستگاری کرده .. پدرش رو امروز توی خیابون دیدم ،گفته میخوان امشب بیان خونمون .. نظرت چیه؟ شیرین که تا اون روز،همین که اسم خواستگار میومد بر افروخته میشد و زمین و زمان رو به هم میدوخت اون لحظه برق شادی در چشمش نمایان شد و به پدرش گفت هر چی شما صلاح بدونید.. پدرش دستش رو با یه زنجیر از تو جیبش در آورد و با اون شروع به زدن شیرین کرد ... پدر سوخته.. هر چی من صلاح میدونم ؟؟؟ برای من عاشق شدی آره؟؟میکشمت ... بهت اجازه نمیدم که با آبروی من بازی کنی ... تو میدونی من و پدر سیاوش با هم خصومت چندین ساله داریم ..اونوقت عاشق پسر دشمن من شدی؟ .. شیرین در گوشه اتاق روی زمین نشسته بود و پدرش هم مدام زنجیر رو توی هوا میچرخند و محکم به بدن شیرین فرود می آورد.. ضربه ها اونقدر سهمگین بودند که بازو و کمرش شکافته شد و خونش به دیوارهای تازه سفید شده اتاق پاشیده شد.. کسی خونه نبود تا جلوی پدرش رو بگیره ..پدرش هم دست بردار نبود ..در اون لحظه مادر شیرین سر رسید و به طرف انها دوید.. اومد دست شوهرش رو بگیره که زنجیر به چانه اش خورد و زخمی شد ..تمام لباس شیرین خونی بود مادرش مدام التماس میکرد ..نکن مرد ...کشتیش... غلط کرد... دختر بگو غلط کردم ،تا ولت کنه.. اما شیرین لب از لب بر نمیداشت ..دستهاش رو سپر صورت زیباش کرده بود و در هم مچاله شده بود.. پدرش هم انقدر شیرین رو کتک زد تا خودش خسته شد و نشست ..از اون روزبه بعد شیرین چندین روز خودش رو در اتاق زندانی کرده بود و تا چند روز هم لب به غذا نزده بود تمام کمر ، و بازوها و پاهاش زخمی و کبود شده بود ..شیرین در خاطراتش غرق بود که چاوشی گفت بیا با هم بریم چند تا ذرت بچینیم برای بچه ها رو آتیش کباب کنیم .. شیرین با همان لبخند دلنشین که قلب هر بیننده را مجذوب خود میکرد گفت بریم عزیزم و به طرف مزرعه رفتند ..چند تا ذرت چیدند و برگشتند .. خسرو و بچه ها رو صدا زدند ... هوا کم کم داشت تاریک میشد یه آتیش کوچک درست کردند واین ،،اولین لحضات به یاد ماندنی و شیرین درسفر شد
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
اون شب در آرامش گذشت و صبحی به سپیدی بال فرشتگان آغاز شد .. شیرین چشمهای زیباش رو باز کرد و باز خودش رو در جایی غریب دید.. از جایش بلند شد و به ایوان رفت ..هنوز همه خواب بودند ..از پله ها پایین رفت آبی به صورتش زد و روی پله ها نشست و به طبیعت بکر و زیبای روستا خیره شد .. یاد بدبختی مردم اونجا افتاد.. باز گرد غم بر دلش نشست ..یاد جوان دیروز افتاد که چطور داشت از درد ناله میکرد و خون از پهلویش جاری بود....این که چرا باید جوانی در اون سن و سال دست به چنین کاری بزنه یا این که چرا دختران روستایی مثل هانو یا چاوشی که با استعداد هم به نظر میرسیدند از داشتن امکان تحصیل محرومند و باید در فقر فرهنگ خانواده تن به ازدواجی ناخواسته دهند ..در این افکار غوطه ور بود که دستی بر شانه اش خورد..
صبح بخیر ... خوب خوابیدی؟ چاوشی با ظرفی که پر از شیر تازه بود پشت سرش ایستاده بود و با لبخندی که بر لب های زیبایش بود گفت : زود بیدار شدید ! شیرین هم با همان نگاه مهربان گفت : صبح باشه ..توی روستای به این قشنگی باشی و بگیری بخوابی بی انصافیه..دخترک زیبا رو، ظرف شیر رو زمین گذاشت و دست شیرین رو گرفت وبا خوشحالی گفت : رفتم زنگ زدم به داییم .. خدا رو شکر برادرم حالش بهتره امروز میاد خونه .. شیرین از خوشحالی چاوشی رو در آغوشش فشرد و گفت چه خوب.. خوش خبر باشی همیشه دختر ... بعد با هم به داخل خانه رفتند ..چاوشی همون طور که داشت شیر رو توی یه سینی تقریبا بزرگ می ریخت گفت : میخوام براتون نون بندازم روی شیر ..تا حالا نون شیرمال خوردید؟ شیرین با همان لبخند همیشگی گفت آره توی شهری که من توش به دنیا اومدم هم اینجوری درست میکنن... خیلی خوشمزه و مقوی هست برای صبحونه.. ممنونم خانومی ..کاش اونقدر فرصت داشتم تا بیشتر باهات باشم اما متاسفم که میدونم این اولین و آخرین باره که تو رو خواهم دید .
صدای ترمز اتومبیل از بیرون شنیده شد ..چاوشی از پنجره بیرون رو نگاه کرد و گفت دایی اومد.. بعد صدای هانو زد و به کردی چیزی گفت.. مادر شان هم بیدار شده بود و سماور رو روشن کرده بود .. شیرین به طرف خسرو رفت .. بالای سرش نشست .. دست در موهای خسرو که تار های سفید در اون خود نمائی میکرد کشید و گفت : بیدار شو عزیزم ساعت هفت شده ، دایی چاوشی هم اومده اینجا ..بعد بالای سر شادی رفت صورتش را بوسید و گفت بیدار شو دخترم الان دایی هانو میاد داخل ،زشته .. بعد لیلا کوچولو رو درآغوش گرفت و با نوازش گفت بیدار شو ببین ..پیشی ها اومدن باهات بازی کنن .. دایی چاوشی وارد شد ...: صبح به خیر ... امشب به امید خدا راهی میشید، حسابی استراحت کنید که شب انرژی داشته باشید.. خسرو از جایش بلند شد جلو رفت و باهاش دست داد..:حال خواهر زاده تون چطوره؟ مرد لبخندی از روی قدردانی زد و گفت ممنون که به فکرش هستید ..خدا رو شکر خوبه، امروز میارمش خونه ... دیشب هم اون آدمها رو به بدبختی ردشون کردم .. خسرو با نگرانی گفت: ما بچه کوچیک داریم مسیرش که مطمئنه ؟..آره ؟ مرد که نگرانی رو در چهره خسرو دید گفت: نگران نباشید دیشب مامورش رو نمیشناختم ،اما امشب از قبل هماهنگ کردیم .. خودی هست، خیالتون راحت باشه .. چند دقیقه بعد سفره پهن شد و خانواده شیرین آخرین صبحانه رو در وطن صرف کردند ..بعد از صبحانه هانو گفت اگه دوست دارید برای شما آب گرم میکنم تا حمام کنید.. شیرین به خیال این که منظورش روشن کردن آبگرمکن هست گفت: هانو جان راستش روم نشد بهت بگم ، آخه ما خیلی به شما زحمت دادیم .. بگوکجاست تا خودم روشنش کنم ..هانو گفت چی کجاست؟ شیرین با کنجکاوی گفت : آبگرمکن دیگه ..هانو زد زیر خنده .. ما آبگرمکن نداریم ،آب رو رو اجاق گرم میکنیم بعد توی یه بشکه بزرگ که تو مطبخ هست میریزیم و خلاصه ... بعد به شیرین گفت بیا تا حموم ما رو ببینی ... در گوشه ی مطبخ ،جای که تنور بود و در اونجا نون درست میکردند ، قسمتی رو با سیمان درست کرده بودند، مطبخ حتی در هم نداشت یه پرده جلوی اون آویزون بود.. هانو گفت : این رو هم نداشتیم ، برادرم تازه اینجا رو درست کرده . قبلا میرفتیم تو روستا، اونجا یه حمام هست اما چند وقتی هست که اینجا میریم .البته زمستون بیاد گمونم نشه اینجا حموم کرد ..شیرین آهی کشید .. و گفت باشه عزیزم پس بریم با هم آب گرم کنیم ...و به طرف آشپزخانه رفتند ..
آب که گرم شد شیرین لیلا کوچولو و شادی رو حموم کرد.. وقتی داشت بچه ها رو میشست یاد دوران جنگ افتاد که هم سن و سال شادی بود و آب جیره بندی شده بود و فشار آب اونقدر کم بود که باید این مدلی حمام میکردند .. حالا بعد از اون همه سال دوباره .....
غروب بود که دایی هانو اومد و برادرشون رو آورد... دایی به کمک خسرو و شیرین و چاوشی ،جوان رو به داخل خانه بردند و گوشه ای خواباندند .. سرم به دستش وصل بود.. با یه میخ سرم رو به دیوار آویزان کردند ..دایی گفت فردا براش دکتر رو میارم خونه که زخمش رو شست وشو بده ..دیگه بیشتر از این نمیشد تو مطب بمونه، خطرناک بود.. اگه پلیس میفهمید به جرم قاچاق بازداشتش میکرد ..تازه پول تیر رو هم ازش میگرفتن .. بعد به خسرو گفت آماده باشید ساعت هشت مامور مرزی عوض میشه.. تا ساعت ده فرصت داریم که از مرز رد بشیم .. خسرو نگاهی به ساعت کرد ،یک ساعت وقت داشتند... شیرین ازتوی وسایلش چند تا روسری و مانتو بیرون آورد و به چاوشی و هانو داد و گفت : دیگه اونطرف مرز به اینا اجتیاج نداریم ..دوتا از گل سرهایی رو هم که در زندان درست کرده بود به اونها داد و با هاشون خداحافظی کرد.. لحظه تلخی بود ..هانو گفت : مطمئنم که دلم براتون تنگ میشه ..مواظب خودتون باشید ..شیرین هم با محبتی مادرانه هانو رو در آغوش گرفت و بوسید و گفت ممنونم به خاطر همه ی محبتهاتون.. فراموشتون نمیکنم ...اشک امانش نداد ..انگار دوباره یادش اومد که چقدر آواره و دربدره.. زمانی که از خونه خودشون عزم سفر کردند ، پدر و مادر شیرین برای عروسی دختر عمویش رفته بودند شهرستان ..فقط مادر شیرین خبر داشت که ممکنه اونا مجبور به فرار بشن.. خسرو به برادر شیرین تماس گرفت و با اتومبیل او تا خروجی شهر رفتند.. تا لحظه خداحافظی برادر و زن برادرش شوکه بودند ... شیرین روی صندلی عقب خوابیده بود زن برادرش و بچه ها هم جوری نشسته بودند که کسی از بیرون او رو نبینه .. لحظات غم انگیز و سختی بود ..برادر و زن برادرش تنها کسانی بودند که این مسافران غریب رو بدرقه میکردند ..
..صدای خسرو شیرین رو به خودش آورد ..: عجله کن ، منتظر تو هستیم ..بعد همه سواراتومبیل شدند و قسمتی از راه رو رفتند.. در پیچ جاده ،دایی هانو چراغهای اتومبیل رو خاموش کرد و گوشه ای ایستاد و همه رو پیاده کرد.. بهشون گفت :برید پایین جاده بشینید ، من الان میام ..بعد چراغ اتومبیل رو روشن کرد و به راه افتاد ..تقریبا ده دقیقه ایستاده بودند که او پیاده برگشت و لیلا کوچولو رو بغل کرد و کوله پشتی شیرین رو هم گرفت و به راه افتادند ...
---------------------------------------------------------
پستی و بلندی تپه ها برای پاهای ظریف شادی کمی سخت بود اما ...
تقریبا بیست دقیقه راه رفته بودند که به مرز رسیدند یه رودخونه کم آب ،اما پهن کنار پاسگاه مرزی بود. باید به آب میزدند.. اونجا درست زیر پاسگاه بود .. دایی هانو گفت باید آرام حرکت کنیم که صدای آب توجه مامورا رو به خودش جلب نکنه ..
یه پل که ماشینها از روی اون تردد میکردند در مسیر بود که اونها باید از زیر پل رد میشدند مرد گفت اینجا یه کم عمق آب زیاده ،دست همدیگه رو بگیرید خیلی مواظب باشید درست اونطرف، پاسگاه مرزی مربوط به ترکیه ست خیلی حواستون باشه که سر و صدا نکنید..اونا رحم ندارن کوچکترین چیز ی که توجهشون رو جلب کنه تیر اندازی میکنن ... بعد لیلا رو قلمدوش کرد و دست شادی رو گرفت ،دست دیگه شادی در دست شیرین بود در آخر هم خسرو.. آب تقریبا عمیق بود ..تا کمر در آب بودند.. طفلک شادی که از بیماری روماتیسم رنج میبرد گفت: مامان احساس میکنم الان پاهام فلج میشه.. شیرین دست شادی رو که در دستش بود محکمتر گرفت و گفت : بمیرم، نازنینم ..یه کم تحمل کن ..در همین لحظه پای خسرو لغزید و تا گردان در آب فرو رفت .. صحنه ی وحشتناکی بود.. خسرو به هر سختی بود خودش رو جمع و جور کرد و به راهشون ادامه دادند خیلی سرد بود از زیر پل که رد شدند، از رودخانه بیرون اومدند و به حالت نیم خیز چند قدمی رو در خشکی رفتند .. یه وانت در پارکینگ کنار قرارگاه منتظر اونها بود.. دایی هانو یه بسته کوچک که در یه پلاستیک بود رو به خسرو داد و از اونها خداحافظی کرد و خواست که سوار وانت بشن و گفت: توی این بسته پاسپورت های شماست .. از این جا به بعد رو با یکی دیگه میرید براتون آرزوی موفقیت میکنم ..و در تاریکی شب ناپدید شد.. وانت حرکت کرد..پنج دقیقه بعد به یه خونه رسیدند.. راننده اومد وبه ترکی بهشون گفت پیاده شید.. بعد اونا رو به یه اتاق راهنمای کرد .. همه ی لباسهاشون خیس بود ..کوله پشتی خسرو هم خیس شده بود.. لباسهاشون رو عوض کردند. طفلک شادی پاهاش درد گرفته بود.. شیرین از توی کوله پشتی یه قرص مسکن بیرون آورد و به شادی داد .. هم خسته بودند هم گرسنه... مردی که اونها رو به اون خونه آورده بود، وارد اتاق شد.. یه سفره با چند تا نون و یه کم پنیر آورد و با دست به گوشه ی اتاق اشاره کرد که تعدادی پتو و بالش روی هم انباشته شده بود و به ترکی یه چیزای گفت و منظورش رو رسوند که اونها اجازه دارند از اون وسایل استفاده کنند و از اتاق بیرون رفت .. اون شب پر از دلهره و اضطراب گذشت .. بلاخره کابوس مرز تمام شد .. حالا دیگه تو خاک وطن نبودند ..صبح مرد در اتاق رو زد و از اونها خواست که با وسایلشون بیان بیرون ... سوار یه تاکسی شدن و به راه افتادند .. شیرین وقتی مطمئن شد که دیگه در خاک ایران نیستند، روسری که سرش بود رو در آورد و از پنجره اتومبیل به بیرون پرتاب کرد و گفت درود بر روان بلند رضاشاه که این ملت نادان قدرش رو ندونستند .. راننده داشت از توی آینه او رو زیر چشمی نگاه میکرد و زیر لب چیزی رو به ترکی زمزمه کرد .. خسرو به شیرین گفت: این یارو حالا فکر میکنه که عقده داری که روسری رو انداختی .. شیرین گفت مهم نیست اون چی فکر میکنه .. مهم اینه که از حالا به بعد حد اقل اسیر حجاب نیستم .از وقتی سرم شد ، با زور .. با کتک و از ترس آبرو تو خونه و بیرون از خونه حجاب کردم ..بعد گل سر موهاش رو باز کرد و موهای زیباش رو جلوی پنجره اتومبیل گرفت ..گویی تار تار موهای شیرین داشتند از آزادی لذت میبردند ... شیرین چشمهاش رو بست و باز به گذشته سفر کرد به روزهای تلخ جوانی او بارها به خاطر سرکشی و به خاطر این که تن به حجاب نمیداد ،سرزنش شده بود.. بارها از برادرش ، از پدرش کتک خورده بود ، حاضر بود کتک بخوره ..سرزنش بشه ،اما زیر بار زور نره .. فرق او با بقیه دختر های هم سن و سالش این بود که عادت نداشت بگه: چشم ..! همشه چرا گو(؟) بود، اما دخترهای هم سن و سال او چگونه گو (!) .. یاد روزی افتاد که داییش با آتش سیگار روی بازوی او گذشت و بهش گفت: اگه باز هم ببینم آستین کوتاه پوشیدی باز هم می سوزونمت ..اما شیرین باز هم آستین کوتاه پوشید ..باز هم وقتی که مهمون میومد روسری نپوشید و اونقدر کتک خورد و اونقدر مواخذه شد تا پدر و برادر و داییش مجبور شدند کمی باهاش مدارا کنن ...در تمام دوران زندگیش هرگز زیر بار نرفت و همیشه کار خودش رو انجام داد... اما گاهی هم مجبور بود با بعضی چیزها کنار بیاد، .".مثلا وقتی که به اجبار و با کتک سر سفره عقد نشست.". با کسی که کوچکترین شناختی از او نداشت و پدرش سرف این که خانواده سر شناسی هستند و وضع مالی خوبی دارند ...که اگه جواب رد بده, میگن دختره حتما عیب داشته و چه و چه و چه ...
به اسرار و با کتک مجبورش کردند ازدواج کنه ..بی آن که حتی کوچکترین تحقیقی در مورد اون خواستگار بکنن ... شیرین به خاطر سرزنش نشدن مادرش که همه گستاخی او رو از چشم مادرش میدیدند و از این که میدید مادرش مثل شمع از آزار دیدن دخترش میسوزه و آب میشه ،تن به ازدواج داد.. ازدواج با مردی که فقط یک سال به مدرسه رفته بود ... کسی که از نظر شخصیتی هیچ شباهتی با شیرین نداشت و از نظر فرهنگی زیر خط فقر به سر میبرد.. کسی که به حد تزریق معتاد بود و به خاطر این که عموی او در بهداری کار میکرد ،از آزمایش های قبل از ازدواج هم نتونستند بفهمند که معتاده.. شیرین در گذشته پرسه میزد که به یه پاسگاه رسیدند .. مامور جلو اومد .. مرد پاسپورتها رو از خسرو گرفت و به مامور داد ...---------------------------------------
مامور پاسپورت ها رو گرفت یه نگاه به عکسها کرد و یه نگاه هم به خسرو ،شيرين و بچه ها .. پاسپورت ها رو به راننده پس داد و اشاره کرد به راننده که حرکت کن... تاکسي وارد شهر شد ..از کنار يک گورستان گذشت و در يک محله ،در بافت قديمي و فقير نشين ,جلوي يه خونه ی قديمي ايستاد.. زني تقريبا چاق جلو آمد و به ترکي خوشامد گفت و اونها رو به داخل خونه راهنمایي کرد ..دوتا بچه داشت ..يه دختر ده يازده ساله و يه پسر پنج شش ساله .. زن مهربوني بود ..تمام سعي خودش رو کرد که با شيرين ارتباط کلامي برقرار کنه ...عکس شوهرش رو از توي تاقچه آورد و با ايما و اشاره گفت که دو ساله که تو زندانه...بچه ها گرسنه بودند اما اونجا از غذاي حسابي خبري نبود .. دوباره فقط نون و پنير ....کم کم داشت هوا تاريک ميشد شيرين مقداري پول به اون زن داد و از او خواست که مقداری خوراک برای اونها تهیه کنه زن رفت و با یه مرغ یخ زده و یک کیلو برنج برگشت ... اونها که منتظر غذای آماده بودند، با دیدن اون وضعیت گرسنه تر شدند.. زن اجاق گاز کنار اتاق رو به شیرین نشون داد و به ترکی و با ایما و اشاره بهش فهموند که او اجازه داره از همه ی اون وسایل استفاده کنه .. .عجب اوضاعی بود ..اونجا آب لوله کشی نبود و باید از بیرون و از آب انبار آب میاوردند ..اما چاره ای نبود .. با هر سختی بود شام آماده شد.. شیرین از زن خواست تا او و بچه هایش هم با اونها شام رو صرف کنند .. سفره رو پهن کردند .. هنوز شروع نکرده بودند که صدای ترمز یه ماشین اومد.. زن از پنجره به بیرون نگاه کرد و همون طور که داشت از اتاق خارج میشد با اضطراب گفت: قاچاقچی ... قاچاقچی .. از بیرون صداهایی میومد .. چند دقیقه بعد دو مرد یکی قد کوتاه و لاغر با موهای وز وزی و چهره عبوس و ترسناک ،با دستی که در گچ بود .. و دیگری مردی تنومند وارد اتاق شدند ..زن هم به دنبال آنها وارد اتاق شد.. مرد بی آنکه به اطراف توجهی بکنه ،چند تا پاسپورت افغانی که در دستش بود رو انداخت کف اتاق ..بعد دستش رو تو جیب کاپشنش کرد و چند تا چاقو و زنجیر در آورد و به مردی که همراش بود گفت میبینی ...؟ بیخود برای اینا دلسوزی نکن ..میدونی اگه یکی از این پاس ها فردا از جیب یکیشون در میومد ،همشون لو میرفتن؟ حیف که دستم شکسته والا پدرشون رو در می اوردم.، به افغانی جماعت نباید رحم کرد ... بعد بدون این که کسی بهش تعارف کنه ، نشست سر سفره .. خسرو ، شیرین و بچه ها هاج و واج مونده بودن که جریان چیه ؟ مرد همین طور که یه رون مرغ رو داشت به دندون میکشید .. رو کرد به خسرو و گفت : از کجا میاید ؟ از سر و وضعتون معلومه که آدم حسابی هستید .. افغانی هستید ؟ خسرو که انگار از صحبتهای مرد ترسیده بود و یا یادش رفته بود که فرید در تهران چه سفارشی بهشون کرده ،گفت : نه ایرانی هستیم ..مرد چشمهاش رو گرد کرد و گفت: ایرانی؟ من اصلا ایرانی قاچاق نمیکنم ... از کجا بدونم که قاتل فراری نیستید یا مال مردم رو دودره نکردید ..من به کشور خودم خیانت نمیکنم ..شما رو کی فرستاده؟ خسرو گفت : ای آقا این چه حرفیه ؟ ما رو فاضل فرستاده ... مرد ابروهاش رو در هم کشید و گفت : مجبورم شما رو برگردونم .. من با دولت دارم همکاری میکنم.. اگه افغانی قاچاق میکنم واسه اینه که میخوام تو کشور من نباشن ...شیرین که دید بوی خطر داره به مشام میرسه، به کمک خسرو رفت و گفت : از ما خواستن بگیم ایرانی هستیم .. برامون پاس ایرانی درست کردن راستش از حرفایی که زدید شوهرم ترسید بگه ما افغانی هستیم.. مرد سرش رو به طرف شیرین برگردوند و گفت : من خودم این پاسپورت ها رو درست کردم ..کی گفته که به من هم بگید که ایرانی هستید ؟ ..شیرین گفت : آخه ما از کجا بدونیم که به کی باید بگیم به کی نباید بگیم...مرد که از حاظر جوابی شیرین خوشش اومده بود گفت : اصلا لهجه ندارید.. گفتید از کجا میاید ؟ شیرین گفت: آخه ما ایران بزرگ شدیم .. افغانستان به دنیا اومدیم اما چندین ساله که پدر و مادرمون به ایران مهاجرت کردن. واسه همین لهجه نداریم ..مرد نیش خندی زد و با نگاهی موزیانه سراپای شیرین رو برانداز کرد و گفت : نه ...! تو افغانی نیستی ... ممکنه شوهرت افغانی باشه ..اما تو افغانی نیستی ..شیرین نگاهش رو از مرد دزدید و گفت چرا من افغانیم..و به بهونه آب آوردن از سر سفره بلند شد .. وقتی به سر سفره برگشت مرد گفت : دست پخت شماست ..آره ؟ خیلی وقت بود غذا به این خوشمزگی نخورده بودم ..آخه بیشتر این طرف هستم و از خوردن غذای ایرانی محرومم ..شیرین با تیزهوشی گفت : آره من غذا های ایرانی رو بیشتر از غذا های خودمون دوست دارم ..برای همین این جور غذا ها رو خوب بلدم بپزم ..مرد که دید انگار نمیتونه ایرانی بودنشون رو ثابت کنه گفت : اما فکر نکنی من خر بودم و نفهمیدم که تو ایرانی هستی .راستش خوشم اومد معلومه زن تیز و زرنگی هستی ... من با فاضل سالهاست کار میکنم.. به خاطر همین من شما رو میرسونم استانبول .. فردا ساعت چهار صبح یه ماشین میاد دنبالتون ,آماده باشید.. حالا هم غذاتون رو بخورید.. سرد شد .. با اون صحبت ها دیگه کسی اشتها نداشت .. شادی طفلک از ترس رنگ به صورتش نبود .. وقتی سفره جمع شد ،اون دو مرد اونجا رو ترک کردند .. شبی پر از دلشوره بود.. شیرین همش میترسید که مبادا این مرد اونا رو برگردونه ..مدام به حرفهای مرد فکر میکرد.. به فکر این که درسته دیگه تو خاک ایران نیستند اما ..
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
شیرین هنوز گرم خواب نشده بود که دستی بازویش رو گرفت .. چشمهاش رو باز کرد و دید که زن بالای سرش ایستاده.. به ساعتش نگاه کرد .. پانزده دقیقه به چهار بود .. از جایش بلند شد و خسرو و شادی رو صدا زد..خیلی سریع آماده شدند،شیرین داشت به لیلا کوچولو که خواب بود لباس گرم می پوشوند که صدای یه ماشین از بیرون شنیده شد .. کوله پشتی هاشون رو برداشتند واز خونه خارج شدند...اونها با دیدن صحنه ای که پیش چشم خود دیدند شوکه شدند .. از زیر زمین خانه ای که اونها تقریبا پانزده ساعت رو در اون سپری کرده بودند آدم بود که مثل مورچه میومد بیرون.. حداقل بالای چهل نفر بودند،همه از قیافه هاشون معلوم بود که افغانی هستند.. مرد تنومندی که شب قبل اونجا بود داشت از بین اونها یه عده رو انتخاب میکرد .. تازه شیرین و خسرو فهمیدند که داستان پاسپورت های افغانی و حرفهای شب قبل مرد مربوط به این بیچاره ها بوده ..یه ماشین مینی بوس ، اما مدل بالا جلوی ساختمان پارک شده بود.. مرد به خسرو اشاره کرد که برن و سوار بشن .. شیرین و شادی روی صندلی پشت سر راننده نشستند.. لیلا کوچولو هم در آغوش شیرین بود.. خسرو هم روی صندلی که در مجاورت شیرین بود، نشست.. بیرون ماشین هنوز قاچاقچی داشت از بین اون افراد بیچاره ،انتخاب میکرد.. بلاخره از بین اون همه آدم، نوزده نفرشون رو انتخاب و سوار کرد ..خسرو به شیرین گفت: میدونی چرا داره از توی اونها گلچین میکنه ؟ شیرین گفت : گمونم به خاطر این که قیافیه بعضی هاشون تابلو هست که ایرانی نیستن ..خسرو سرش رو به علامت تائید تکون داد ..مرد قاچاقچی هم سوار شد و ماشین حرکت کرد.. یه ماشین سواری هم دنبالش به راه افتاد .. ماشین در مسیری کوهستانی به راه افتاد.. تقریبا سی دقیقه از گردنه ها گذشت و در یه پارکینگ کنار جاده ایستاد.. اتومبیل از کنار ماشین گذشت و رفت ..راننده از ماشین پیاده شد و سیگاری روشن کرد.. انگار منتظر بود ..موبایل مرد قاچاقچی به صدا در اومد .. چند کلمه با کسی صحبت کرد.. و تماس رو قطع کرد.. او که روی صندلی جلو بغل دست راننده نشسته بود ،برگشت و گفت چند دقیقه باید اینجا منتظر بمونیم .. بعد راه می افتیم ..به ایست بازرسی که رسیدیم، سعی کنید طبیعی رفتار کنید ..یه مامور میاد تو ماشین، پاسپورتهاتون رو چک میکنه و میره ...داشت صحبت میکرد که دوباره موبایلش زنگ خورد .. سرش رو از پنجره ماشین بیرون کرد و راننده رو صدا کرد .. ماشین دوباره به راه افتاد .. در کنار جاده ،گاهی کردهایی رو با اسلحه و قطارهای فشنگ که دور کمر و شونه هاشون پیچیده شده بود به چشم میخوردند ..زمان زیادی سپری نشده بود که به ایست بازرسی رسیدند ..یه مامور سوار شد و یکی یکی پاسپورتها رو چک کرد.. اما از قیافه اش معلوم بود که رشوه گرفته که فقط تظاهر به بازرسی کنه، چون خیلی سریع این کار رو انجام داد و پیاده شد.. ماشین دوباره به راه افتاد .. شیرین نفس عمیقی کشید و به خسرو گفت به خیر گذشت .. مرد که حواسش به همه جا بود برگشت و گفت این تازه اولیش بود.. هنوز یازده تا ایست بازرسی دیگه تو مسیر هست..مرد درست میگفت هر بیست کیلومتر که میرفتند یه ایست بازرسی بود ..دیگه هوا کاملا روشن شده بود.. لیلا کوچولو بیدار شده و از گرسنگی بهونه میگرفت .. شیرین کمی آب همراهش بود .. بسته بیسکویتی رو که در کیف دستیش قایم کرده بود ، بیرون آورد و به شادی و لیلا کوچولو داد ..از ایست ها ی بازرسی یکی پس از دیگری گذشتند.. خورشید به وسط آسمون رسیده بود.. مرد از جایش بلند شد و رو به همه گفت این ایست بازرسی که داریم بهش نزدیک میشیم سخت ترین و خطرناک ترین پاسگاهه...
در دل کوهستان ... ترافیک ...؟ عجیب بود ...اما بود ؟ نزدیک به یک ساعت طول کشید تا به پاسگاه رسیدند ..یه مامور سوار شد ..همه ی پاسپورتها رو گرفت و بعد از همه خواست که از ماشین پیاده بشن .. همه ی کوله پشتی ها رو یکی یکی گشت.. بعد هم پاس ها رو برداشت و به داخل پاسگاه رفت ...توی اون آفتاب داغ.. وسط کوهستان ... لیلا کوچولو انقدر گرسنه شده بود که به مادرش گفت: مامانی ،اگه عدس پلو درست کنی ،قول میدم تا آخرش روبخورم ... شیرین اشک امانش نداد.. این غذای ساده رو هرگز لیلا کوچولو دوست نمی داشت ..اما اون چند روز و اون لحظه اونقدر گرسنگی بهش قالب شده بود که اون حرف ها رو زد ..شاید میخواست به مادرش بگه که خیلی گرسنه ست، اما نمیدونست که با این حرفها خنجری رو به قلب مادرش مینشونه .. مرد قاچاقچی متوجه شد که شیرین داره گریه میکنه .. فورا جلو اومد و گفت :خانوم لطفا مراقب باشید.. اینجا مامورهاش خیلی تیز هستند ..این جوری هممون رو لو میدید .... شیرین فورا اشکش رو پاک کرد و لیلا رو در آغوشش فشرد ...یه مامورداشت به طرف اونها می اومد ..اما پاسپورت ها در دستش نبود .. یعنی به اونها شک کرده بود؟؟؟
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
شیرین از جایش بلند شد و لیلا کوچولو رو بغل کرد.. مامور جلو اومد به ترکی یه چیزی گفت.. نگاهش پر از پرسش بود .. شیرین سرش رو به علامت این که حرفاش رو نفهمیده تکون داد ..مرد قاچاقچی جلو اومد به شیرین گفت : میگه چرا گریه میکنی بعد خودش به ترکی جوابی به مامور داد .. مامور برگشت و به طرف پاسگاه رفت ..مرد گفت بهش گفتم بچه ات مریض و تشنه ست .. طولی نکشید که مامور با یه شیشه آب معدنی و چند تا کلوچه برگشت... و به ترکی چیزی گفت ..دستش رو روی سر لیلا کوچولو کشید و رفت .. همه جا انسانهای با وجدان و مهربون پیدا میشن .. شیرین از این که می دید در اون شرایط کسی براش دلسوزی میکنه، یاد حرفهای مادرش افتاد که وقتی برای ملاقات به زندان میومد بهش میگفت : چرا تو رو تو قفس می بینم.. عزیزم ؟؟ تو که همیشه حواست حتی به آب و دونه گنجشکا هم بود ..تو که هر بهار به فکر مورچه های توی ایوون هم بودی و براشون دونه می ریختی ..تو که هر کی ،هر پرنده یا حیوون زخمی یا مریض پیدا میکرد ، می آورد پیش تو.. تیمار و بعد هم آزادشون میکردی .. هیچوقت آزارت به کسی نرسید ... آخه اینجا چکار میکنی ؟؟؟ تو مستحق زندانی آخه؟در اون لحظات تلخ ، شیرین جوابی برای پرسش های مادرش نداشت ...اما الان که داشت حرفهای مادرش رو تو خاطرش یاد آوری میکرد، نا خودآگاه گفت : مادر من اینجا جواب پرسش هات رو پیدا کردم .شاید این همون آبی باشه که پشت پنجره آشپزخونه ، همیشه برای گنجشک ها میگذاشتم .. در این حال و هوا بود که مامور برگشت، با پاسپورتها ..همه سوار شدند و ماشین به راه افتاد .. مرد بر گشت و رو به شیرین گفت : خدا رحم کرد که یارو آدم پدر مادر داری بود که گیر نداد .. از این جا به بعد دیگه زیاد سخت نیست ..سه تا پاسگاه دیگه مونده، اون هم دیگه مطمئن هستم که خبری نیست .. ماشین همون طور به راه خودش ادامه داد ..یه راه هایی رو میرفت که راه معمولی نبود.. یه جا از وسط یه روستا گذشت تو دل کوه ..جاده خاکی .. از یه گردنه هایی رد میشد که باریک بود و کنارش پرتگاه... پاسگاه آخر که رد شدند ،راننده یه نگاه از توی آیینه به شادی و شیرین کرد و به ترکی گفت : هنوز یکی دیگه هست .. بعد خندید ..مرد که کنارش نشسته بود گفت شوخی میکنه .. داره میگه هنوز یه پاسگاه دیگه هست ،اما دیگه نیست این آخریش بود .. ساعت سه عصر بود که به آنکارا رسیدند.. ماشین جلوی یه مسافر خونه ایستاد و همه پیاده شدند ..به داخل مسافر خونه رفتند .. مرد به اونها یه اتاق داد.. بعد رفت و با چهار تا ساندویچ کباب ترکی برگشت" دویروم" و چهار تا نوشابه .. و بهشون گفت که حمام هم هست اگه دوست دارن میتونن حمام کنند.. خسرو باهاش رفت تا جای حمام رو بهش نشون بده.. شیرین هم ساندویچ ها رو به بچه ها داد.. طفلکی ها از بس گرسنه بودند با این که همیشه خیلی برای غذا خوردن ناز میکردند ، اما اون روز کوچکترین اعتراضی نکردند.. خسرو به اتاق برگشت .. همین که ساندویچش تموم شد ،شامپو و حوله رو از توی کوله پشتی در آورد و و گفت نمیشه حموم کرد مثل این که آب گرم نداره فقط من سرم رو میشورم ..شادی هم گفت منم میخوام سرم رو بشورم و باهم رفتند .. فرصت خوبی بود تا کمی شیرین استراحت کنه.. روی تخت دراز کشید و به سقف خیره شد .. لیلی کوچولو هم پرید روی تخت و سرش رو روی سینه مادرش گذاشت و هردو فورا به خواب فرو رفتند ....
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
گاهي آدم اونقدر خسته است که با چند دقيقه خواب کاملا سير خواب ميشه .. با ورود شادي و خسرو ،شيرين از جايش پريد ،،: چي شده؟ من خيلي وقته خوابيدم؟ خسرو بالاي سرش نشست و گفت: نه عزيزم شايد ده دقيقه ..در همين لحظه مرد قاچاقچي از پشت در اتاق صدا زد که بايد آماده باشيد، تا چند دقيقه ديگه اتوبوس مياد ..همه جلوي در مسافرخونه ايستاده بودند که اتوبوس اومد .. سوار شدند و اتوبوس به راه افتاد ..مرد قاچاقچي اومد کنار خسرو نشست و پاسپورتها رو ازش گرفت و گفت ديگه به اينها احتياج نداريد از اينجا به بعد کسي براي کنترل نمياد .. در بين راه چند بار اتوبوس ايستاد ..تاصبح در راه بودند.. دل انگيز بود، حس زيباي آزادي.. اولين اشعه هاي خورشيد رو ،از روي پلی که آسيا رو از اروپا جدا ميکرد ، تماشا میکردند ..شیرین به خسرو گفت ديگه رسما از آسيا اومديم بيرون .. ساعتي بعد در ترمينال اتوبوسها همه پياده شدند .. حالا بايد کجا ميرفتند ؟ مرد به خسرو گفت اين هم استامبول .. اينجا کسي رو ميشناسيد؟ خسرو گفت نه .. مرد گفت پس همراه من بيا ،شايد کسي که قراره اين فلک زده ها رو ببره بتونه به شما هم کمک کنه .. همه به قسمتي از سالن ترمينال رفتند مردي تقریبا چاق و قد کوتاه و مردي قد بلند و هيکلي اونجا منتظر بودند.. از قيافه اونها پيدا بود که افغاني هستند .. مرد قد بلند گفت: اسم من فرهاد هست ، اين هم وارث ،حالا خودتون بگيد که مسافر کدوم یک از ما هستيد.. هر کس مسافر من هست بياد جلو... خلاصه همه تقسيم شدند ..وارث به خسرو گفت: شما مسافر کي هستيد ؟؟ خسرو گفت: مسافر فاضل بوديم ..وارث بي آنکه سوال ديگه ای بکنه گفت شما همراه من بيايد و کوله پشتي شادي رو گرفت و به راه افتاد و به فرهاد گفت همه رو ببر به مسافر خونه ، بعد من میام اونجا ..خسرو و بچه ها هم به ناچار پشت سرش به راه افتادند .. جلو ترمينال سوار یه تاکسي شدند .. به راننده گفت: زيتون برونو ،،تاکسي به راه افتاد ..از چند تا خيابون گذشت و به یه محله قديمي رسيد ..سر یه کوچه پياده شدند .. یه خونه قديمي که شبيه به زيرزمين بود .. راهرو کوتاه .. سالن کوچيک و دوتا اتاق با آشپز خونه و حموم و دستشويي... روي ديوارها مثل شبنم پر بود از قطره هاي آب ..وارث گفت اينجا کوچيک هست اما بهتر از مسافرخونه ست، امنيتش هم بيشتره .. اينجا فقط شما هستيد ..من و فرهاد هم شب ها فقط موقع خواب ميايم اينجا ..بعد دست شيرين رو گرفت و به آشپز خونه برد و گفت اينجا مقداري چيز هست اما هرچي لازم داري بگو تا الان که میرم بیرون بخرم بيارم.. شيرين که چشمهاش از تعجب داشت از حدقه در ميومد گفت ممنون .. وارث گفت : من باهات تعارف ندارم.. از امروز تا هر وقت که اينجا هستيد ، مهمان ما و مهمان حبيب خداست .. شيرين لبخندي از روي رضايت زد و گفت باشه ممنون پس لطف کنيد یه مقدار گوشت و برنج تهيه کنيد چون بچه هام شديدا گرسنه هستند.. وارث در حالی که داشت از خونه خارج میشد گفت :من زود برمیگردم و رفت.. خسرو وسایلشون رو در گوشه یکی ازاتاق ها گذاشت.. لیلا کوچولو گرسنه بود و مدام بهونه میگرفت ..خسرو که دید از آمدن وارث خبری نیست ، مقداری پول برداشت تا بره و یه کم خرید کنه .. همین که در رو باز کرد وارث وارد شد ..حسابی خرید کرده بود از نون ، شیرو ماست و پنیر گرفته تا برنج و گوشت و میوه .. خدا رو شکر ..دیگه واقعا طاقت بچه ها تموم شده بود.. وارث کیسه مواد غذایی رو به شیرین داد و گفت راستش من هم گرسنمه.. اگه اجازه بدید ، با هم صبحونه بخوریم .. تخم مرغ گرفتم .. توی آشپزخونه روغن و نمک هم هست .. در همین موقع در باز شد و فرهاد هم وارد شد.. سلام کرد و به خسرو گفت: اسمتون چی بود ؟ از کجا میاید؟
.. من خسروهستم ، اين هم شيرين همسرم..اينها هم دخترهاي من شادي و ليلا ..فرهاد با تعجب گفت : من خيال ميکردم اين کوچولو پسره ..خسرو خنديد و گفت نه دختره.. به خاطر سفر، تيپ پسرونه درست کرديم براش..فرهاد گوشي موبايلش رو از جيبش در آورد و گفت : گفتيد مسافر فاضل بوديد آره؟ بعد شروع کرد به شماره گرفتن ..چند کلمه با کسي اون طرف خط صحبت کرد و گوشي رو به خسرو داد
..سلام آقا فاضل .. بله ما استامبول هستيم .. ممنون ..خدا نگهدار ..خسرو گوشي رو به فرهاد پس داد.. فرهاد باز چند کلمه باهاش صحبت کرد و گوشي رو قطع کرد.. وارث گفت : از کجاي افغانستانيد ... خسرو گفت راستش ما افغاني نيستيم ما مجبور شديم به اسم افغاني از کشور خارج بشيم .. شيرين که داشت توي آشپزخونه چند تا تخم مرغ نيمرو ميکرد با شنيدن صحبتهاي خسرو بر افروخته شد و نگراني تمام وجودش رو فرا گرفت ...خسرو ادامه داد :همسرم ممنوع الخروج بود .. فرهاد با کنجکاوي پرسيد : چرا؟ خسرو دوباره جواب داد ..راستش ما مشکل سياسي داشتيم ، مجبور شديم فرار کنيم ... وارث گفت : حالا مقصدتون کجاست؟ باز خسرو جواب داد: ما همينجا ميريم پيش پليس و اعلان پناهندگي ميکنيم .. راستش ما هيچ پولي نداريم که بخوايم به کشور ديگه بريم.. تا همين جا هم شانس آورديم که تونستيم خودمون رو برسونيم .. دوباره فرهاد با کنجکاوي بيشتر پرسيد : مشکل سياسي يعني چي ؟ جرمتون چي بوده مگه ؟؟ خسرو گفت جرم ما دگر انديشي بود ...در همين لحظه شيرين صداي خسرو زد: عزيزم ميشه بياي کمک ؟ وارث و فرهاد نگاه معني داري به هم کردند ..خسرواز جايش بلند شد و به طرف آشپزخونه رفت..
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
شيرين با دلهره و عصبانيت با صداي آروم به خسرو گفت :معلوم هست چي داري ميگي؟ خسرو لبخندي زد و گفت نگران نباش ،وارث برادر فاضل هست..همون موقع که با فاضل تلفني صحبت مي کردم ،بهم گفت که وارث برادرشه ..گفت بهش اطمينان داشته باشيم .. اگه بتونه کمکمون ميکنه ... شيرين نفس عميقي کشيد ..وقتي خيالش راحت شد با کمک خسرو سفره صبحونه رو پهن کردند ... بعد از چند روز آوارگي ،يه صبحونه مفصل واقعا مي چسبيد.. وقتي که صبحونه تموم شد فرهاد گفت : اينجا رو خونه ي خودتون بدونيد ..اگه کاري داريد با من تعارف نکنيد ..من هم پدرم تو افغانستان زنداني سياسي بود.. مجاهد بود ..آوارگي به خاطر عقيده رو کاملا درک ميکنم ... اينجا بمونيد و خوب تحقيق کنيد به نظر من اينجا خودتون رو تحول پليس نديد .. من شنيدم که ايرانيها رو پليس ترکيه تحويل ايران ميده .. پس عجله نکنيد .. چند روز اينجا بمونيد استراحت کنيد ... من يه آشنا دارم پليسه .. افغانيه .. اما اينجا بزرگ شده و درس خونده الان هم پليس شده . اگه تصميمتون قطعي شد ، انوقت من مي برمتون پيش اون تا راهنماييتون کنه .. خسرو گفت: ممنون.. از امروز که گذشت فردا اگه شد شما باهاش صحبت کن.. تا ببنيم چي ميشه .. ما هم بايد زنگ بزنيم ايران ..الان انها هم نگرانند ..فرهاد فورا گوشي تلفنش رو از جيبش بيرون آورد و به خسرو داد .. و گفت چرا خودم حواسم نبود ..؟ بيا به هر جا دلت ميخواد زنگ بزن .. خسرو گوشي رو گرفت و شروع کرد به شماره گرفتن ...
خيلي سخت بود ... خيلي تلخ بود ... به کسي که برات عزيزترينه ,از فرسنگها فاصله تماس بگيري و بگي که ديگه بر نمي گردي بگي که يه جا توي اين دنيا هستي اما بودنت با نبودنت يکي شده ...الو مادر سلام .. منم خسرو ... ما حالمون خوبه .. نگران ما نباشيد.. مادر شيرين از اون طرف خط اشک ميريخت و سوال ميکرد .. بچه ها کجا هستن ؟؟ ميخوام صداشون رو بشنوم .. شيرين گوشي رو گرفت : الو مامان ما حالمون خوبه نگران ما نباش ... ديگه اشک امان شيرين رو گرفت.... شادي گوشي رو گرفت : الو مادر جون.. سلام ..دلم برات تنگ شده ....ما خوبيم .. گريه نکن... من گوشي رو ميدم به بابا....خسرو گوشي رو گرفت : الو مادر آروم باشيد... ما ناچار شديم بريم ...الان هم فقط همين حد ميگم که تو ايران نيستيم ..
مادر شيرين از اون طرف خط گفت .. يه نفر از آشنا ها رفته تو سايت اطلاعات اونجا نوشته بوده که "ش ت "از قفس پريد .. اينا فهميدن که شماها فرار کرديد مادر ... مواظب بچه هام باش... خسرو گفت :باشه مادر.. خيالت راحت باشه ما هر از گاهی بهتون تماس ميگيريم .. به کسي چيزي نگيد که ما تماس گرفتيم ... فقط خودتون بدونيد که سالميم .. به همه سلام برسونيد.. خدا نگهدار...
مکالمه ای کوتاه اما پر از اندوه دلتنگی ... شیرین همچنان اشک میریخت و هیچ مرهمی نبود تا زخم کهنه ی دلش رو که دوباره انگار با ناخن کنده بودند ، التیام بده .. وقتی برای اولین بار بعد از یک ماه بی خبری از اوین به خونه تماس گرفت ، درست همین حال رو داشت.. بی کسی.. بی خبری ... مادرش از اون طرف خط اشک میریخت با بغضی که راه گلویش رو بسته بود از شیرین پرسید : کجایی؟؟ مادر چقدر بهت گفتم که این کار ها رو نکن.. با زندگیت بازی نکن ... چشمم به در سفید شد .. شنیدم اوین هستی آره؟.. مامان من نمیتونم صحبت کنم.. فقط بدون که حالم خوبه.. بعد مامور گوشی رو از دستش گرفته و ارتباطش قطع کرده بود.. وقتی تو زندان باشی احساس میکنی همه دنیا فقط در همون چهار تا دیوار خلاصه میشه.. چه ساعتهای سختی که هر ثانیه اش یه سال طول میکشه... وقتی که از هر طرف قدم برمیداری قدم سوم دیواره .. وقتی انقدر دستهات رو نگاه میکنی که حتی میدونی چند تار مو روی انگشتات هست... دیوار ...و سکوتی مرگبار ...که هر از چند ساعت یک بار شکسته میشه با ورود زندان بان... یا برایت غذا آورده یا باید بری بازجویی ....
حالا دوباره با این تماس همه ی خاطرات تلخ به روح خسته ی شیرین هجوم آورده بودند ... شیرین سعی کرد که بر احساساتش غلبه کنه از جایش بلند شد آبی به صورتش زد.. خسرو گفت : بهتره بریم بیرون .. آماده شدند.. فرهاد هم با اونها رفت که راهنمایشون کنه .. اولین چیزی که خریدند یه گوشی به همراه یه سیمکارت بود.. بعد یه رادیو کوچولو خریدند.. از اونجا رفتند کنار دریا روی صخره های کنار آب ، شیرین با رادیو اونقدر ور رفت تا بلاخره رادیو فردا رو گرفت ....آخ جون ...رادیو فردا ...
شب که به خونه برگشتند ،خسرو به هر سختی بود رادیو اسرائیل رو گرفت ..بر حسب تصادف یه پناه جو از ترکیه اومد روی خط .. میگفت که دو سال هست که بهUN اعلان پناهندگی کردند، اما پلیس ترکیه میخواد اون ها رو به ایران برگردونه ... با شنیدن این صحبت ها خسرو گفت : فرهاد راست میگفت.. اینجا امیدی نیست باید به یه کشور دیگه بریم .. .. شیرین هم با شنیدن این گزارش از رادیو با خسرو مخالفتی نکرد و تصمیم گرفتند که خودشون رو به جای امن تری برسونن ....
---------------------------------------
اون شب با فرهاد صحبت کردند .. هزنيه سفرشون تا يونان خيلي زياد بود .. پولي که همراه داشتند کافي نبود ... کاري نميشد کرد .. فرهاد به دوستش تماس گرفت قرار شد که فردا با دوست فرهاد برن پيش پليس ...شب اضطراب .. شب دلهره ... خدايا کي اين دربدري ها ميخواد تموم بشه؟ توي اون خونه که بيشتر به دخمه شبيه بود ... درد دوري از يک طرف، دلشوره فرداي مبهم از طرف ديگه نمي گذاشت تا شيرين خوابش ببره ..از طرفي هم لذت اين که جگر گوشه هايش در دو طرفش خوابيده بودند بهش اين دلگرمي رو ميداد که حد اقل حسرت دوري از بچه هاش رو نداره ... بچه ها هميشه عادت داشتند که مادرشون شب تو اتاق خواب اونا بالاي سرشون بشينه تا حسابي خابشون ببره ...گاهي يه بالش میگذاشت روي زمين بين تخت ليلا و شادي يه دستش رو شادي ميگرفت يه دستش رو هم ليلا کوچولو .. کمي براشون قصه ميگفت ..گاهي هم براشون ترانه و لالايي زمزمه ميکرد... بعضي وقتها هم براشون از خاطرات بچگي خودش ميگفت و تا وقتي که کاملا به خواب نمي رفتند اتاقشون رو ترک نميکرد ... گاهي همونجا خوابش ميبرد ... چه شب هاي که از غم دوري شادي و ليلا اشک ريخته بود ..شبهاي زندان .. شبهاي سرد و طولاني , همچون شب يلدا...وقتي که نگاهت به سقف کوتاهيه که با عکس عزيزترينهات تزئين شده و اون سقف تخت هم بندي هست که محکوم به اعدامه... اعدام به خاطر جرمي که هرگز مرتکب نشده و از روي دلسوزي و شايد ناداني اعتراف کرده .. او در زندان کساني رو ديد .. چيز هاي رو شنيد .. بي عدالتيهاي رو با تمام وجود حس کرد , که تا هميشه بار سنگين دانستن و دم فرو بستن رو بايد بدوش ميکشيد ..شيرين هر لحظه بيشتر به اعماق خاطراتش فرو میرفت ياد هم بنديهاش افتاده بود ..کساني که يک سال باهاشون زندگی کرده بود ..شيرين تو مدتي که توي زندان بود ,سنگ صبور همه بود .. همه باهاش راحت بودند ..با همه دوست بود ..حتي مامورهاي زندان .. حتي مامور بهداري که هر روز به ناچار براي سنجش فشار خونش بايد به اونجا ميرفت ..خلاصه با همه دوست بود و از احترام خاصي بين همه برخوردار بود ..زيرا تنها کسي بود که جرمش عقيده اش بود .. در شهري که شيرين دوران محکوميتش رو ميگذارند زنداني سياسي نداشتند و به طبع زندان سياسي هم نبود و شيرين دوران محکوميتش رو در بند نسوان در بين مجرميني سپري ميکرد که جرمشان يا قتل بود يا قاچاق يا فحشا ... خيلي سخت بود... اما بود و شيرين سرگذشت ها و حرف هايي رو شنيد که به او اين اعتماد به نفس را ميداد که مبارزه اش به حق و به جا بوده ....در مملکتي که يک زن را از پا در اداره اي به نام آگاهي ، چند روز آويزان ميکنند که خون دوران قائدگيش سرازير شه و تمام صورتش رو بپوشونه ..اونقدر با تسمه به رانها و بازوها و کف پاهاش ميزنند تا از هوش بره و با يه سطل آب سرد دوباره به هوشش ميارن و باز مورد ضرب و شتم قرار ميدن تا به جرمي که نکرده اعتراف کنه.. طاهره زني نوزده ساله بود که چهار سال از بهترين سالهاي زندگيش رو در زندان سپري ميکرد و به جرم قتل همسرش محکوم به اعدام بود .. قتلي که هرگز مرتکب نشده بود .. طاهره ماجرا ي اون روز شوم رو براي شيرين تعريف کرده بود ...او توي باغ پدرش داشته به برادرش کمک ميکرده که شوهرش مياد و مثل هميشه شروع ميکنه به دخترک بيچاره نا سزا گفتن و اونو ميگيره زير باد کتک .. روي سينه ي طاهره بيچاره نشسته بوده و دستهاش رو دوره گردنش حلقه کرده بود.. برادر طاهره که فقط يک سال از طاهره کوچکتره به کمک خواهرش ميره وقتي که ميبينه زورش به اون نميرسه با بيل محکم به سر شوهر خواهرش ميکوبه و مردک درجا ميميره ... اولش انکار ميکنند که قتل بوده اما بعد طاهره بيچاره براي اين که برادرش از قصاص نجات پيدا کنه قتل رو به گردان ميگيره اما باز هم برادرش رو به جرم مشراکت در قتل به پنج سال حبس محکوم ميکنن ... اون زمان فقط يک سال از ازدواجشون گذشته بوده و مرد هميشه از اين بيچاره ايراد ميگرفته که چرا هنوز حامله نشدي تو نازا هستي و به اين بهانه هميشه زن بيچاره کتک ميخورد و اون روز هم ....به خاطر فقر چهارده سالگي شوهرش ميدن به يه مرد سي و چند ساله بدش هم که... يه پدر و مادر پير داشت و برادرش که به جرم همدستي اونم گوشه زندان بود ... حکم اعدامش صادر شده بود اما خانواده مقتول رضايت داده بودند که ديه بگيرند و از خون پسرشون بگذرند اما اونها پولي نداشتند که ديه مرد رو بدن و ....شيرين در خاطرات زندان غوطه ور بود که به خواب رفت .. صبح با همه ي طراوت و زيبايش , توي يه دخمه که که نورش رو از يه پنجره توي يه کوچه باريک ميگيره ,همچين چنگي به دل نميزنه ... صداي زنگ موبايل فرهاد همه رو بيدار کرد و بعد از صبحونه خسرو از فرهاد خواست تا به دوستش تماس بگيره ... فرهاد با دوستش هماهنگ کرد و قرار شد ساعت يازده صبح همون روز با هم برن پيشش وبا راهنمايي هاي اون خودشون رو تحويل پليس بدن .. ساعت ده وسايلشون رو جمع کردند و رفتند ..
جواني با موهاي بلوند و چشماني روشن با اندامي ورزيده و لباس رسمي پليس ... بعد از سلام و معرفي.. جوان گفت : دوست آقا فرهاد ،دوست من هم هست من اصلا صلاح نميدونم که شما به UN خودتون رو معرفي کنيد دولت اينجا با دولت ايران رواديد خوبی داره و تا جاي که بتونن پناهجو ها رو بر مي گردونن ايران .. اگر هم اين کار رو نکنن باز سالها بايد اينجا منتظر باشيد ..هيچ امکاناتي در اختيار شما نميزارن .. من خودم از نزديک ديدم که در کمپي که در شهر وان هست چه به سر پناهجو ميارن .. اونجا کاري ميکنن که با پاي خودت برگردي ايران.. بچه هات شانسي براي آينده ندارن .. حالا خود دانيد... اگه بخوايد بريد UN بايد بريد آنکارا ... اينجا نريد پيش پليس ..خطر بارگردوندنتون خيلي بيشتره ...با صحبتهاي پليس جوان تقريبا ديگه بايد دور UN ترکيه رو خط ميکشيدند ... حماقت محض بود .از جوان تشکر کردند و گفتند که با صحبتهاي شما بايد ي فکر ديگه بکنيم .. بعد هم خداحافظي کردند و برگشتند به طرف خانه يا بهتره بگم دخمه ... شيرين در راه به خسرو گفت :بهتره به مامان تماس بگيريم بگيم برامون پول بفرسته ..خسرو گفت: آخه از کجا ؟؟ طفلک کلي به خاطر ما زير بار قرض و بدهکاريه ... يادت رفته که پنج ميليون وامش رو گذاشت که اگه تصميم به رفتن حتمي شد ،همراهمون باشه؟طلاهاش رو هم که فروخت ديگه از کجا؟؟ از کجا بياره؟ شيرين گفت : مادرم رو خوب ميشناسم .. اگه بدونه ما به پول احتياج داريم ،از زير سنگ هم شده جور ميکنه ... سر راه يه کارت تلفن گرفتند ..وقتي که رسيدند ، وارث داشت آشپزي ميکرد و انگار انتظار نداشت که اونها برگردند .. اما با آغوش باز به استقبالشون اومد.. انگار که اعضاي خونوادش برگشته باشند .. با هم ناهار مختصري که وارث تهيه کرده بود خوردند بعد خسرو به وارث گفت: شما چند ميگيرد که ما رو بفرستيد يونان ؟؟؟ وارث گفت : شما چند دارید ...و خلاصه با هم نشستند و بعد از کلي چانه زدن و تخفيف و... قرار شد مقدار پولي که کم داشتند رو در ايران ، مادر شيرين به برادر وارث ، يعني فاضل پرداخت کنه و مقداري هم که اونها همراهشون بود، همون جا پرداخت کردند ... شيرين به مادرش تماس گرفت و شماره برادر وارث روداد و گفت که به پول نياز دارند تا خودشون رو به جاي امن ديگه برسونن .. مکالمه باز هم خيلي کوتاه بود... هنوز شيرين نگران بود تا مبادا تلفنها کنترل باشه . . نزديکي هاي غروب وارث به برادرش تماس گرفت.. فاضل گفت: که مادر شيرين تماس گرفته و قرار شده که فردا پول رو بهش پرداخت کنه.. بعد از اين که خيالشون از بابت پول سفر راحت شد ، فرهاد گفت : بهتره بريد يه کم قدم بزنيد تا حال و هواتون عوض بشه .. شب رو توي خيابون هاي استامبول پرسه زدند کمي خريد کردند.. يه شام مختصر و برگشتند خونه ... اون شب گذشت ... نزديکهاي ظهر بود که برادر وارث تماس گرفت و گفت که پول رو دريافت کرده .. وارث از برادرش خواست تا شماره اون رو به مادر شيرين بده تا هر وقت خواستند تماس بگيرند .. وارث قول داد که تا يه هفته بعد اونها رو به يونان برسونه و با اين اميد روزها سپري ميشد.. دخمه اي سرد و نمناک که مجبور بودند روزهاي انتظار رو در اون سر کنند ... روز پنجم بود که خسرو گفت : بهتره به مادرم تماس بگيرم حتما اون هم نگران هست .. آماده شد و رفت بيرون تا کارت تلفن بخره... شيرين هم داشت با بچه ها توي خونه پاسور بازي مي کرد.. در حقيقت يه جورايي سرگرمشون میکرد ..گاهي پاسور.. گاهي شطرنج ... خسرو برگشت... ليلا کوچولو که هوس کرده بود کمي شيطنت کنه.. بازي رو به هم زد و شروع کرد دلقک بازي در آوردن و همه رو به خنده وادار کرده بود برای دقایقی همگی از ته دل خندیدند .. خسرو گوشی رو برداشت و شماره گرفت: سلام مادر.. ما حالمون خوبه.. فقط برای یه مدت کوتاه رفتیم مسافرت ...نشد بیایم خداحافظی.. نگران ما نباشید..! خواهر خسرو گوشی را گرفت : سلام دادا .. خوبی ؟؟ کجائید ؟.. ؟ عموی شیرین تصادف کرده و کشته شده برای مراسم نمی خواید بیاید ؟.... خسرو گفت باشه سعی میکنیم بیایم ... و خداحافظی کرد ...چهره خسرو خیلی در هم رفت.. شیرین گمان میکرد شاید از این که صدای مادرش رو شنیده ناراحته ..اما .. خسرو داشت در ذهنش دنبال جملاتی میگشت تا بتونه این خبر ناگوار رو به شیرین بده ..یعنی با شنیدن خبر فوت عمو ش ، تو این شرایط میتونه منطقی برخورد کنه ...خدا کنه که قلبش اذیت نشه ..اما مجبورم بهش بگم... کاش زنگ نزده بودم ...اینها افکاری بود که خسروداشت در ذهنش باهاش دست و پنجه نرم میکرد .. بلاخره دل رو به دریا زد و گفت: شیرین .. متاسفانه یه اتفاق بد افتاده .. شیرن که هنوز داشت با لیلا و شادی شوخی میکرد و میخندید ، ناگهان خنده روی لبهاش منجمد شد ....چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ .... خسرو گفت متاسفانه عمو ولی تصادف کرده و فوت شده ...شیرین همون لحظه باز به اعماق خاطراتش سقوط کرد .. او عاشقانه عمو ولی رو دوست داشت .. در سخت ترین روزهای زندگی .. وقتی که تازه یک سال از ازدواج با اون مرد معتاد میگذشت و دوران سرد تنهایی رو میگذروند و از پدر و مادرش کیلومترها فاصله داشت این عمو ولی بود که بهش خونه کوچولویی رو که داشت با اجاره خیلی کم بهش داد..و همسایه دیوار به دیوار عمو ولی شد .. براش حتی مهربون تر از پدر بود ... همیشه به دادش میرسید... روزهای سرد زمستون ، براش از برف پشت بوم پارو میکرد تا خرید نفت برای چراغ ... خیلی بهش مدیون بود ... روزهای که هشت ماهه باردار بود واز نظر مادی و منوی درفقر مطلق ، این خانواده عموولی بودند که حتی یک بار بدون حضور شیرین سفره ناهار رو پهن نکردند..با این که خودشون هم از نظر مالی وضیت خوبی نداشتند.. مردی مهربون که در جوونی از قدرت فوقالاده ای برخوردار بود و در همون اوان جوانی، وقتی در انبار چوب بری مشغول خالی کردن الوارهای چوب از کامیون بود.. چند الوار روی دستش میوفته و یه دستش رو از دست میده .. حالا هم که تازه پا در سن شصت سالگی گذاشته بود .. این اتفاق ناگوار ...
شیرین احساس کرد تمام خونه داره دور سرش میچرخه ...همه جا تاریک شد و دیگه چیزی نفهمید..
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
قطرات آب روی صورت زیبای شیرین رقص کنان به پایین غلتیدند و چشم های بی فروغش آرام آرام باز شدند .. خسرو و بچه ها نگران بالای سرش نشسته بودند ... خسرو داشت با دست آرام به صورت شیرین میزد و شادی طفلک بهت زده به صورت مادرش آب میپاشید تا به هوش بیاد ..خسرو یه لیوان آب قند درست کرد..کمی از اون رو شیرین خورد .....آرام و بی صدا اشک میریخت ..ضربه سنگینی بود در اون شرایط اما کاری نمیشد کرد .. خسرو بهش دلداری میداد : گریه نکن عزیزم با اشک رختن که چیزی عوض نمیشه ... اما شیرین برای تسلی قلب بیمارش تنها میتونست گریه کنه و تو خاطراتش دنبال عمو ولی بگرده ...وقتی که با بچه های عمه وعموها ، همه جمع میشدن خونه ی عمو ولی و او رو گاهی عصبانی میکردند ... اون شلوغ بازی ها شیطنتهای بچگی.. شیرین یاد روزی افتاد که ظهر وقتی پدر و مادرش خواب بودند ، با این که میدونست اجازه نداره بره بیرون، اما اون گستاخ تر از این حرف ها بود که تو خونه خودش رو زندونی کنه.. یواشکی از خونه زد بیرون همش نه سالش بود .. رفت خونه عمو ولی ..داشت با مهری دختر عموش بازی میکرد که پدرش با یه تیکه شلنگ پلاستیکی یه دفعه اونجا ظاهر شد با چشمانی که از عصبانیت قرمز شده بود.. شیرین طفلک از ترس دوید و پشت سر عمو ولی قایم شد و از پشت پاهای عمو رو بغل کرده بود ... پدرش میخواست برای این که بدون اجازه از خونه بیرون اومده تنبیهش اما عمو ولی نگذاشت .. سپر بلای شیرین شده بود و میگفت: ببخشش .. من ضامن من ضامن .. اون روز پدرش به خاطر عمو ولی شیرین رو بخشید و کتک نزد ..بعد از رفتن پدرش، از عموولی پرسید: عمو ... من ضامن یعنی چی؟ عمو با مهربونی شیرین رو به آغوش کشید و گفت یعنی من از طرف تو قول میدم که دیگه اشتباهت تکرار نشه... و اون لحظه تازه شیرین معنی ضامن رو فهمید ... اون همیشه و در سخت ترین شرایط به داد شیرین رسیده بود و این که دیگه نمیتونست او رو ببینه بار سنگین غمی بود که تا همیشه روی قلب شیرین سنگینی میکرد ...
روزها از پی هم می اومدن و میرفتن اما از سفر خبری نبود .. هر روز به بهانه های مختلف سفر رو به عقب می انداختند ..در اون دخمه ی تاریک ، نمناک و سرد ، همه شرایط فراهم بود تا بچه ها که به خاطر خستگی و گرسنگی های مسیر سفر ، ضعیف شده بودند، دچار سرماخوردگی بشن .. لیلا کوچولو شادی و شیرین هر سه با هم دچار تب و لرز شده بودند ... خسرو بیچاره نمیدونست باید به کدوم یکی برسه .. اما مهربان و دلسوز، از یه طرف دارو از طرف دیگه نوشیدنی و چای و سوپ .. تقریبا یه هفته طول کشید تا شیرین و بچه ها از بستر بیماری بلند شدند .. اما همین که شیرین کمی بهتر شد ،خسرو طفلک مریض شد ... با تب شدید.. طوری که مجبور شدند ببرنش بیمارستان.. فرهاد به یه آشنا که اتومبیل داشت تماس گرفت ....دوست فرهاد اومد و خسرو رو بردن بیمارستان ..اونقدر حالش بد بود که باید به مدت یک هفته، هر روز میرفت و آنتی بیوتیک تزریق میکرد ...حالا نوبت شیرین بود که از خسرو پرستاری کنه .. در همون ایام که خسرو در بستر بیماری بود .. یه روز صبح که همه خواب بودند ..شیرین کمی زود تر بیدار شده بود .. حموم کرد .. وقتی دید که هنوز همه خواب هستند آروم به آشپز خونه رفت تا برای ناهار چیزی تهیه کنه .. داشت اونجا رو جمع و جور میکرد که یه دفعه کسی از پشت سر، اونو به آغوش کشید شیرین حراسان خودش رو به گوشه ای کشید .. وقتی برگشت ، دید فرهاد با چهره ای که در اون شهوت موج میزد داره نگاهش میکنه ... با عصبانیت اومد فریاد بزنه که فرهاد دستش رو روی دهان شیرین گذشت و گفت خواهش میکنم داد نزن ..اگه داد و فریاد نکنی قول میدم کاری بهت نداشته باشم .. شیرین با چشم های از حدقه بیرون آمده به علامت مثبت پلک زد.. فرهاد دستش رو از جلو دهان شیرین برداشت ... اشک در چشمای زیبا و روشنش حلقه زد گفت: آقا فرهاد چرا؟.. فرهاد همون طور که دستش رو دراز می کرد که شیرین رو به طرف خودش بکشه گفت: من از تو خوشم اومده ... اما شیرین خودش رو باز هم کمی عقب کشید و گفت: من فکر میکردم که خیلی مردی احساس میکردم شما برادرمی ... با این حرف انگار فرهاد از خودش خجالت کشیده باشه ،نگاهش رو به زمین انداخت و از آشپز خونه بیرون رفت تا اون روز حتی یک بار هم فرهاد رو این جوری ندیده بود.. شیرین از ترس داشت مثل درخت بید مجنون میلرزید دستهاش یخ کرده بود...باورش نمیشد .. الان تقریبا بیست روز بود که با هم زندگی میکردند .. شیرین از اون لحظه به بعد کمی محتاط تر شد .. اما اصلا به روی خودش نیاورد ..انگار که اصلا اتفاقی نیافتاده ..حتی نگذاشت که خسرو بفهمه چون ممکن بود اگه تو اون شرایط بفهمه بخواد دست به کار ناعاقلانه ای بزنه ..کمترین کارش این بود که از اونجا میرفتند ،اما کجا؟ اونها که کسی رو نداشتند ...بعد از اون اتفاق فرهاد نگاهش و برخوردش نجیب تر شده بود.. توی همون روزها مریض شد.. سرما خوردگی شدید .. شیرین مثل مادر ازش پرستاری میکرد.. سر ساعت داروهای آنتی بیوتیکش رو بهش میداد.. حتی وقتی تب شدید داشت ،دستمال خیس میکرد و اون رو روی پیشونی فرهاد میگذاشت ... نگاه فرهاد مملو از حرف بود ,شاید هم شرمندگی ... روزها از پی هم میومدند و میرفتند ، اما از حرکت خبری نبود ..کم کم داشت پاییز به نیمه میرسید ..هر روز کارشون شده بود پرسه زدن در خیابونهای استامبول ،شبها هم تا نیمه های شب شطرنج و پاسور .. یه روز وقتی از بیرون به خونه برگشتند دیدند که یه عده آدم اونجا هستند ..فرهاد شدیدا نگران و مضطرب بود ..به خسرو گفت :هر چه زودتر وسایلتون رو بردارید و از اینجا برید بیرون... برید کنار ساحل من میام پیشتون .. مسافرخونه ای که داشتیم رو پلیس پیدا کرده ..احتمال داره اینجا هم لو رفته باشه ..فقط عجله کنید .. شیرین به سرعت وسایلشون رو توی کوله پشتها شون گذاشت و از خونه زدن بیرون.. پشت سرشون بقیه هم از اونجا خارج شدند... هنوزچند قدم بیشتر از خونه فاصله نگرفته بودند که ماشین پلیس وارد کوچه شد
-------------------------------------------------------------------------------------------------------
ماشين پليس زمانی جلوی اون دخمه ايستاد که ديگه کسي اونجا نبود ... اگه تنها کمتر از پنج دقيقه دیرتر از اونجا خارج مي شدند، معلوم نبود که چه سرنوشتي در انتظارشون بود .. خسرو، شيرين و بچه ها سوار تاکسي شدند واونجا ترک کردند ...کنار ساحل .. با این که غروب دیدنی بود، اما هوا اونقدر سرد بود که تماشای زیبایی پنهان شدن خورشید در قلب آبها جذابیتی نداشت .. خيلي اونجا منتظر شدند شايد سه يا چهار ساعت.. ديگه داشت طاقت بچه ها تموم ميشد.. که فرهاد و وارث به اونا نزديک شدند ... هر دو آشفته و ناراحت بودند .. فرهاد گفت : ديگه نميتونيم به اون خونه برگردیم ..پليس اونجا رو زير نظر داره ... وارث گفت: امشب رو ميبرمتون خونه دوستم ، فردا بايد بگرديم و يه خونه جديد پيدا کنيم ... و با هم به طرف خونه دوستش به راه افتادند .. شيرين در راه همش به اين فکر ميکرد که "خدايا اين دوست چه جور آدميه ؟؟.." که جلو آپارتمان در يه منطقه شلوغ ايستادند..وقتي وارث زنگ خونه رو به صدا در آورد، شيرين منتظر بود تا يه مرد بياد و در رو به روي اونها باز کنه .. اما کاملا برعکس .. يه زن ظريف اندام با حجاب کامل اسلامي اومد توي بالکن و از همون بالا کليد رو براي وارث انداخت پايين و گفت : در باز کن خراب شده بيايد بالا..از پله ها که بالا ميرفتند وارث گفت: ليلا خانم زن خوبيه ..چند بار ميخواسته بره يونان اما شانس نياورده ،هر بار يه اتفاق افتاده که برگشته ..يعني برگردوندنش ...ديگه اينجا چند سال هست که موندگار شده و پول نداره که بره ..بچه هاش هم اينجا ميرن مدرسه ..زبان مادريش ترکي هست، واسه همين اينجا مشکل نداره ..
به در ورودي آپارتمان که رسيدند زني جوان با صورتي مهربان که خود رو در حجاب محصور کرده بود در رو باز کرد و خوش آمد گفت ..وارد منزل شدند .. يه آپارتمان نقلي که با سليقه تزئين شده بود .. ليلا خانم بدون مقدمه گفت :شيرين خانم خيلي خوشحالم که شما رو ميبينم وارث از شما براي من خيلي تعريف کرده دلم ميخواست ببينمتون ..اسمم ليلاست ..يه دختر همسن شادي جون دارم ، وقتي آقا وارث گفت که شما رو مياره اينجا من هم فرستادمش خونه ي همکلاسيش فردا از اونجا با هم ميرن مدرسه .. آخه اينجا يه کم کوچيکه مي بينيد که.. . بعد به پسربچه ده یازده ساله ای که روي زمين جلو تلوزیون خوابش برده بود اشاره کرد. و گفت : اين هم پسرمه و يه دختر بچه سه ساله هم بغلش بود ..گفت : اين برادر زاده منه پدر و مادرش از هم جدا شدند .. برادرم مي خواست بره اون ور آب سپردش دست من .. از ظاهرش پيدا بود که زن مهربون و بي ريايي هست .. مثل هميشه شيرين خيلي زود باهاش ارتباط صميمانه برقرار کرد و با هم خيلي زود دوست شدند زن بيچاره انگار سالها حرف تو دلش داشت و منتظر بود تا يه سنگ صبور پيدا کنه ... از شيرين پرسيد شام خورديد ؟ شيرين گفت:راستش نه .. انقدر اضطراب داشتيم که ديگه حوصله خريد نداشتيم فقط چند تا شکلات تو کيفم داشتم به بچه ها دادم ...ليلا خانوم فورا از جاش بلند شد و دست شيرين رو گرفت و برد تو آشپزخونه ،در يخچال رو باز کرد و گفت : جون بچه هات تعارف نکن اينجا خونه ي خودته هر چي دوست داري براي خونوادت درست کن .. شيرين لبخند زد و تشکر کرد .. اون شب تا شام آماده شد ليلا خانم از خودش گفت از اين که چي شد از ايران اومد بيرون ..که طلا هاش رو قاچاقچيها ازش گرفتند و به مقصد نرسوندنش .. که يک بار از راه خشکي چندين ساعت راه رفته بودند و خودشون رو به مرز يونان رسونده بودند و پليس اونها رو گرفته بود و برگردونده بود ...بعد از شام ، فرهاد و وارث خداحافظي کردند و رفتند و قرار شد که وقتي که خونه جديد رو اجاره کردند ، بيان دنبالشون ... دوباره صبحی دیگه و این بار در جای دیگه ... حد اقل از بوی نم و سرما خبری نبود .. ليلا خانوم صبح زود بیدار شده بود و داشت میز صبحونه رو می چید.. همه بیدار شدند و موقع صرف صبحونه لیلا خانوم گفت: اگه موافق باشید با هم بريم پارک تا بچه ها يه کم بازي کنن... شیرین گفت : آره..اتفاقا فکر خوبیه ..باشه عزیزم، میریم ... بعد از صبحونه همگی آماده شدند و از خونه زدند بیرون .. پارک نزدیک خونه لیلا خانوم بود ..توی پارک شیرین کمی از خودشون برای لیلا گفت ..که کجا زندگی میکردند و چی شد که مجبور شدند جلای وطن کنند ... خسرو بچه ها رو برد تو محوطه اسباب بازی ها ... شیرین همین که چشم بچه ها رو دور دید , زد زیر گریه...: لیلا جون راستش خیلی دلم گرفته.. خوشحالم که الان یه زن کنارم میبینم تا براش درد دل کنم ... هیچ وقت فکرش رو هم نمیکردم که یه روز تا این حد از خونواده ام دور باشم ،مخصوصا از مادرم ... من با این که خودم یه مادر هستم اما حتی روزهای سخت زندان ، بیشتر دلتنگ مادرم میشدم تا دیگران ..همیشه تنها پناهم بود و الان هم هست .. اگه کمکهای مادرم نبود الان معلوم نبود ما کجا بودیم... شیرین از خاطراتش با مادرش گفت ،از روز هایی که با صدای زنگ تلفن مادرش از خواب بیدار میشد که از اون طرف خط بهش مگفت : دختر هنوز خوابی ..؟ پاشو الان شوهرت میاد .. خونت زلزله اومده از به هم ریختگی... پاشو جمع و جور کن.. کمتر از یک ساعت بعدش زنگ خونه رو میزد و میومد اونجا.. تا ظهر باهم بودند، براش چای و قلیون آماده میکرد ...تازه این برنامه هر روز صبح بود... عصر همین که هوا تاریک میشد , با خسرو برای هوا خوری میرفتن بیرون و آخرسر ،باز از خونه ی مادر شیرین سر درمی آوردند .. شیرین داشت برای لیلا از مادرش تعریف میکرد که یه دفعه صدای جیغ شادی به هوا بلند شد... شیرین سرش رو به طرف صدا برگردوند، دید که لیلا کوچولو از بالای سرسره روی زمین افتاده و خسرو و شادی دارن به طرفش دوند ....
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
شیرین سراسیمه به طرف لیلا کوچولو دوید .. یه خراشیدگی سطحی روی زانوهاش خوشبختانه سرش به جای نخورده بود شیرین از توی کیفش چسب زخم بیرون آورد و روی زخمش رو پانسمان کرد ..لیلا کوچولو بچه ی مغروری بود با این که زخمی شده بود اما حتی ناله هم نمیکرد .. شیرین همون طور که داشت لیلا کوچولو رو نوازش میکرد و غبار روی لباسش رو با دست تمیز میکرد، یاد زمانی افتاد که در شبهای سخت انفرادی خواب دیده بود که لیلا کوچولو از یه دره پرت شده پایین... با کلی خواهش و التماس بهش اجازه داده بودند تا یه تماس کوتاه با خونه بگیره ..اون روز با همه صحبت کرده بود ، اما وقتی خواسته بود با لیلا کوچولو صحبت کنه با این که وقت خواب نبود ،بهش گفته بودند که خوابیده .. هفته بعد هم که تماس گرفته بود باز موفق نشده بود باهاش صحبت کنه ... تنهایی .. و بیخبری .. توی انفرادی مثل خوره به جونش افتاده بود ... فقط به اتفاقات بد فکر میکرد .. وقتی که به طور موقت بد از سه ماه آزاد شد ،مادرش بهش گفت که اون روزکه تو نگران لیلا کوچولو بودی درست شب قبلش توی پارک لیلا کوچولو با اسکیت خورد زمین و سرش محکم با زمین اثبات کرد و بیهوش شد و وقتی به بیمارستان بردنش ، بعد از معاینه و عکسبرداری پزشک گفته بود که مشکلی نداره و بیهوش شدنش هم فقط از استرس بوده ....روزهای تلخ زندان ،فقط برای شیرین تلخ نبود... باز یاد طرفهای مادرش افتاد که از صبوری این کودک مغرور میگفت ...این که جلو دیگران چیزی نمیگفته و کاملا آرام به نظر میرسیده اما یه روز مادر شیرین میبینه که لیلا کوچولو نیست وقتی دنبالش میگرده می بینه که توی کمد دیواری مخفی شده و دور از چشم مادر بزرگ.. عکس مادرش رو بغل کرده و داره گریه میکنه...این خاطرات تلخ قلب هر انسانی رو به درد میاره ، ولی با این حال شیرین با یاد آوری اون خاطرات تلخ در ذهنش میخواست تا غم دوری از وطن و غربت کمتر عذابش بده ... لیلا رو به آغوشش فشرد وبا بوسه ای بر گونه های نازنین لیلا کوچولو ،بهش گفت : فدای دختر قوی و شجاع خودم بشم که اشک ریختن بلد نیست ...لیلا کوچولو از مادرش جدا شد و دوباره رفت به طرف اسباب بازیها .. ساعتی بعد به خونه برگشتند ... در طول مسیر لیلا خانوم باز از خودش و این که تصمیم داره خودش رو به اروپا برسونه گفت و این که داره سخت کار میکنه و وارث بهش قول داده که با نصف هزینه اونو بفرسته ..اما از علاقه وارث نسبت به خودش گفت و گفت که به هم وابسته شدند و وارث هر بار به بهانه های مختلف از راهی کردنشون سر باز میزنه... وقتی به خونه رسیدند ،وارث جلوی آپارتمان منتظر برگشتن آنها بود ... جلو آمد و دستش رو به طرف خسرو دراز کرد .. دست داد و گفت : گمون کنم از یمن وجود شما بود که ما امروز یه خونه خوب با قیمت مناسب پیدا کردیم ..فقط خیلی به هم ریخته است بعد با لبخند گفت : "آخه مستاجر قبلی یه خانوم دکتر بوده .".. اگه موافق باشید بریم اونجا ..میخوام شیرین خانم تو نظافت و دکوراسیونش بهمون کمک کنه.. البته اگه دوست دارید... شیرین که همیشه از دکور دادن خونه خوشش میومد ، گفت : حتما چرا که نه ؟ خونه از شما ، باقی کارهاش با من ... شیرین و شادی به همراه لیلا خانوم به داخل آپارتمان رفتند و وسایلشون رو برداشتند .. از لیلا خانوم خداحافظی کردند و ازش قول گرفتند که تا اونها راهی نشدند ، لیلا خانم دخترش رو بیاره تا شادی باهاش آشنا بشه ... سر خیابون سوار یه تاکسی شدند و به خونه جدید رفتند یه جا بالای شهر ..نزدیک ساحل ..یه آپارتمان شیک.. اما حسابی به هم ریخته .. با تمام وسایل اما طبقه پنجم .. از اونجا به پشت بوم راه داشت وارث گفت : تا شما دست به کار بشید، منم یه چیزی واسه ناهار بخرم و برگردم .. فرهاد هم الان میاد .. بعد رو کرد به شیرین و مقداری پول از جیبش در آورد و بهش داد و گفت :همون طور که دیدی اینجا به فروشگاه نزدیکه ..هر چی که میدونی لازمه ،خودت برو و بخر.. فکر کن داری برای خونه برادرت زحمات میکشی ...قول میدم جبران کنم ... و رفت تا یه چیزی برای ناهار بخره ... همه جا کثیف و خاک گرفته بود پنجره ها رو باز کردند و از پزیرایی و مبلمان شروع کردند شیرین به خسرو گفت : دلم واسه خونه تکونی عید تنگ شده ... آخرین بار یادته؟ خسرو آهی کشید و گفت : آره ... شیرین همون طور که داشت کار میکرد به خاطرات بهار دو سال پیش برگشت پزیرایی، اتاق بچه ها ، اتاق خواب ،پرده ها ....همه جا رو تمام کرده بود فقط مونده بود آشپز خونه... تا سال تحویل شش روز مونده بود.. شیرین داشت پردهای اتاق بچه ها رو اتو میکرد که زنگ تلفن به صدا در اومد.. گوشی رو برداشت ، زنی از اون طرف خط گفت : شما باید فردا به شعبه یک دادگاه انقلاب خودتون رو معرفی کنید ... اگه میدونید لازمه تا برگه احضاریه رو همین الان با پیک براتون بفرستم.. یا این که خودتون فردا ساعت ده صبح اینجا باشید ... شیرین تصورش رو هم نمیکرد که ممکنه با اون وثیقه ی سنگین که توقیف دادگاه بود دوباره بازداشت بشه .. گفت باشه خانوم .. نیازی نیست... من فردا ساعت ده صبح اونجا هستم ..
غروب اون روز شیرین همه ی وسایل آشپز خونه رو بیرون آورد .. مثل همه ی زنهای ایرانی عادت داشت که از سقف آشپزخونه تمیز کنه تا.... آخر شب خسته بودند...لیلا کوچولو اون شب حسابی شیطونی کرد و همه رو خندوند ...فردای اون روز شیرین به همراه خسرو به دادگاه رفت.. تمام اعضا ی انجمنش هم احضار شده بودند.. پدر و مادرش هم اومده بودند .. دادگاهی بدون حضور وکیل مدافع ... بعد از این که مراسم تشریفاتی انجام شد.. قاضی باز هم شیرین رو به اقدام علیه امنیت نظام و اقدام به تشکیل گروهک زد انقلاب مجرم شناخت و تا تعیین حکم قطعی قرار وثیقه رو به قرار بازداشت تغییر داد و طفلک شیرین شوکه شده بود.. شب سال نو.. باز هم دوری.. باز هم زندان ... بعد از ختم دادگاه به دستش دستبند زدند و به زندان فرستادند
---------------------------------------------------------------------------------------------------------
اولین نوروزی بود که شیرین نتونست خونه تکونی عیدش رو تموم کنه ... در ذهنش یاد لحظه ای افتاد که در زندان با بقیه هم سلولیهاش دور و سفره به اصطلاح هفت سین جمع شده بودند .. لحظه تحویل سال نو ... بین جمعی که همه غریبه هستند و به جای شادی هر کدام اندوهی در سینه دارند، اما همه یک آرزوی مشترک ......آزادی ...
با صدای زنگ آپارتمان شیرین از گذشته به عالم حال برگشت ..وارث و فرهاد با چند تا ساندویچ و نوشیدنی وارد ساختمان شدند ... وارث با ورودش به سالن از تعجب شوکه شده بود : وای .... خسته نباشید....چقدر سریع این جا رو جمع و جور کردید ... شیرین لبخندی زد و گفت : انقدر تو خاطراتم غرق بودم که اصلا نفهمیدم ولی خداییش خسرو و شادی هم خیلی زحمت کشید ند ... فرهاد ساندویچ ها رو روی میز گذاشت و رفت از آشپزخونه چند تا لیوان آورد ... بعد از ناهار شیرین گفت : باید بریم یه مقدار مواد شوینده و مواد غذایی بگیریم همه با هم آماده شدند واز خونه زدند بیرون برای خرید .. فرهاد گفت ما باید بریم جایی ..شب بر میگردیم ..کلید پیش شما باشه.. شما زودتر میرسید احتمالا ...فرهاد و وارث از اونها جدا شدند رفتند ... چند تا فروشگاه سر زدند و مقداری خرید کردند ... هنوز به انتها ی خیابون نرسیده بودند که شیرین گفت: خسرو من اینجا رو یبار دیگه دیدم... مطمئنم اینجا قبلا بودم ..خسرو و شادی زدند زیره خنده ...شادی گفت : مامان جان حتما خواب دیدی ... شیرین گفت : به خدا جدی میگم ... می خواهید بگم الان انتهای خیابون ، چی هست؟! شادی گفت: آره ..آره مامان بگو .. شیرین گفت : اولا این تقاطع چهار راه نیست .. پنج راهه .. دوم درست نبش این تقاطع یه حمام عمومی هست که جلو درش هم دو تا از این پارچه های قرمز که قدیما به جای حوله استفاده میکردند "لونگ" آویزونه ...شادی زد زیر خنده ... : مامان جونم دچار توهم شدی .... شیرین گفت :حالا میبینی ..!. به نبش خیابان که رسیدند ، هر سه از تعجب چشمهاشون گرد شده بود ، درست همون طور که شیرین گفته بود... یه پنج راه .. یه گرمابه هم درست همان جای که شیرین آدرس داده بود ...مثل گرمابه های ایران، دوتا" لونگ" هم دوطرف در آویزان بود ...شیرین برقی از رضایت در چشمهای روشن و زیباش نمایان شد ... خسرو نگاهی به شیرین کرد و گفت: جالبه... اما گاهی وقتها پیش میاد که آدم حس میکنه بعضی چیزها تکراری هست ، اما این جوریش رو دیگه ندیده بودم ...شیرین خندید و گفت : ما اینیم ...!!
به چند تا فروشگاه دیگه سر زدند ...مقداری خرید کردند و به خونه برگشتند ... تا آخر شب شیرین همه جا رو مرتب کرد ...اون قدر خسته بودند که تا سرشون رو روی بالش گذاشتند به خوابی عمیق فرو رفتند... صبح زود شیرین با صدای کبوترها و گنجشک ها که پشت پنجره جمع شده بودند ، از خواب بیدار شد ... از جایش بلند شد و پاورچین پاورچین به آشپز خونه رفت و تکه نونی که از شب قبل زیاد اومده بود رو برداشت ، خرد کرد و کنار پنجره ریخت ... وقتی داشت نونها رو با انگشتان زیبا ظریفش خرد میکرد، نجوای مادرش رو در گوشش احساس کرد که میگفت "شیرینم همیشه یادت باشه که نونهای اضافه رو دور نریزی ،این نونها سهم پرنده هاست ".... پرندها ..... کبوتر ها و گنجشک ها هر روز جمع می شدند لب پنجره و انگار اصلا ترسی از وجود شیرین نداشتند ... حسابی باهاش دوست شده بود ند .. این شده بود بهترین سرگرمی برای شیرین هر روز صبح به عشق دونه دادن به پرنده ها از خواب بیدار میشد ..اما شب ..دوباره نگرانی و تشویش سفر به روح و ذهن شیرین حمله ور میشد ... این امروز و فردا کردن وارث برای حرکت ، دیگه عذاب آور شده بود تا این که بالاخره شب موعود فرا رسید ...وارث از بیرون تماس گرفت و به خسرو یه آدرس داد و گفت تا نیم ساعت دیگه خودتون رو به این آدرس برسونید ... فورا آماده شدند و با یه تاکسی خودشون رو به محل رسوندند... یه ماشین مخصوص حمل گوشت در یه جای خلوت و تاریک پارک شده بود... وقتی در عقب رو باز کرد، شیرین و خسرو شوکه شدند... ماشین پر بود از آدم ...همه ایستاده بودند.. وارث گفت باید سوار شید..اونقدر با عجله سوار شدند، که فرصت نشد با فرهاد و وارث خداحافظی کنند .. کلید در آپارتمان هم پیش خسرو جا موند.. هنوز از شهر خارج نشده بودند که وارث تماس گرفت و از اونطرف خط گفت : کلید رو یادت رفت بدی ...گوشی رو بده به راننده تا من ازش بپرسم کجاست ، من الان با یه ماشین میرسم بهتون تا کلید رو بگیرم .. خسرو مونده بود که چیکار کنه ..به شیرین گفت : کلید آپارتمان مونده پیشم ..وارثه ...میگه گوشی رو بده به راننده، اما چه جوری این کار رو بکنم؟.. یکی از مسافرها خسرو رو به اسم صدا زد و گفت آقا خسرو من خواهرزاده وارث هستم ..گوشی رو از توی پنجره کوچکی که پشت سر راننده هست ، میتونین بهش بدین ...میخواین گوشی رو بدین تا من بهش بدم.. من اینجا به پنجره نزدیکترم ...پنچره ی کوچکی که معلوم بود خودشون درستش کرده بودند و به داخل یخچال راه داشت ...خسرو گوشی رو به جوون داد و او هم گوشی رو به دست راننده رسوند ... یه جای که قرار بود چند نفر دیگه هم سوار بشن ، ایستاد ... وارث خیلی سریع رسید و کلید رو گرفت .. اونجا وارث به ترکی چیزی به راننده گفت و راننده شیرین و لیلا کوچولو رو برد جلوکنار دست خودش .. اولش شیرین میخواست نره و پیش خسرو و شادی بمونه، اما به خاطر کمی جا و آلودگی هوا و مشکل تنفسی که لیلا کوچولو از مدتها قبل داشت و به اصرار خسرو قبول کرد ...حالا فقط خسرو و شادی عقب بودند.. مسافرهای دیگه هم رسیدند... دوتا دختر جوون و یه زن میان سال و سه تا مرد دیگه واقعا جا نبود .. چیزی حدود چهل نفر... همه مرد ...یه سواری سیاهرنگ هم از همون ابتدا با اونها بود...راننده سواری که معلوم بود همه از اون دستور میگرفتند به ترکی یه چیزایی گفت ... شادی رو از ماشین پیاده کردند با دو تا دختر دیگه سوار بر سواری سیاه رنگ کردند... شیرین بیچاره داشت از نگرانی قالب تهی میکرد اما چاره ای نبود.. راننده به ترکی چیزی گفت ...فقط شیرین از حرف هاش فهمید که میگه نگران نباش ..این ماشین با ما همراهه ...زن میان سال و سه جوون هم سوار شدند و ماشینها به راه افتادند ....
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
سرانجام از" استامبول " به سمت "ازمیر" حرکت کردند .. جوونی که کمک راننده بود ،در راه به ترکي از شيرين پرسيد : اسم بچه ات چيه ؟ شيرين که بعد از تقریبا دوماه اقامت در ترکیه کمی ترکی متوجه میشد ، گفت : ليلا ...جوون با تعجب به ليلا کوچولو که هنوز تيپ پسرونه داشت خيره شد و گفت : اين که پسره ..چرا اسمش دخترونه ست ؟.. با هر بدبختی بود شيرين بهش فهموند که ليلا کوچولو دختره و به خاطر سفر اين تيپ رو براش درست کردند ..در طول مسیر شيرين یادش اومد که گوشی موبایلشون هنوز دست راننده است ... از فرصت استفاده کرد و از راننده خواست تا اون رو پس بده .. چندين بار به راننده گفت که گوشي موبايلم رو بهم پس بده، اما راننده طوری وانمود ميکرد که انگار حرف شيرين رو متوجه نمیشه .. شيرين گوشی رو که جلوی داشبرد گذشته بود برداشت و با ایما و اشاره گفت : این ماله منه .. مرد با اخم گفت: نه این گوشی خودمه ... بعد دستش رو توی جیب کاپشنش کرد و چند تا گوشی دیگه بیرون آورد... بیچاره مسافرها... گوشیهای همشون رو گرفته بود .. شیرین شماره تلفنهایی رو که با نام توی گوشی ذخیره کرده بود ، بهش نشون داد و گفت این گوشی ماله منه .. مرد که دید نمیتونه ادامه بده گفت : در راه نباید گوشی همراهتون باشه ..خطرناکه ... شیرین گفت: من خاموشش میکنم .... بلاخر با هر دردسری بود تونست گوشی رو از اون پس بگیره .. تقريبا تا صبح در راه بودند شیرین مدام چشمش به اتومبیلی بود که گه گاه از اونها سبقت میگرفت ..همش نگران شادی بود ...هوا روشن شده بود که به" ازمیر" رسیدند ... کنار یه کیوسک کنار جاده ساعتی متوقف شدند ... راننده پیاده شد تا سیگار بکشه .. شیرین هم از فرصت استفاده کرد ، پیاده شد و از کیوسک چند تا بیسکویت و یه شیشه آب معدنی خرید .. وقتی خواست یکی از بیسکویتها رو به خسرو بده ، احساس کرد که بی انصافیه که توی اون همه جمعیت شیرین فقط به فکر خودشون باشه ....دوباره از ماشین پیاده شد واز کیوسک هر چی نون داشت با چند تا شیشه آبمعدنی دیگه خرید.. با این که از نظر مالی ممکن بود دچار مشکل بشن ,اما با خودش گفت : مطمئنم این پول دوباره از یه جای به من بر میگرده و به راننده گفت: لطفآ اینا رو بده به مسافرها .. راننده بهش نگاه معنی داری کرد..
لبخندی زد.. شاید در ذهن خودش این کار شیرین رو ابلهانه تصور کرد ، شاید هم لبخندش از روی رضایت بود ... به ترکی و با اشاره گفت: باید بریم جای که بتونم در رو باز کنم ...سوار شدند و حرکت کردند... راننده مدام تلفنی با کسی صحبت میکرد ...ماشین وارد یک راه فرعی شد و در یه منطقه ی خلوت توقف کرد.. خیلی با عجله در رو باز کرد.. چند تا از مسافرها خواستند که به توالت برن اما راننده اجازه نداد .. بسته ی نونها و شیشه های آب رو به خسرو داد... شیرین از توی همون پنجره کوچک به خسرو گفت: اینا رو من گرفتم هم خودت بخور هم به بقیه بده زیاد نیست اما من هر چی نون توی کیوسک بود رو خریدم .. خسرو که حس انساندوستی شیرین رو قبلا هم دیده بود، اصلا تعجب نکرد ... لبخندی از روی رضایت زد و گفت باشه .... تا غروب در جادهای اطراف "ازمیر " پرسه زدند ...چند بار ماشین پلیس از کنارشون رد شد اما خوشبختانه به ماشین اونها توجهی نکرد ... وقتی که خورشید با آسمان "ازمیر "خداحافظی کرد، در پیچ و خم های جاده کوهستانی ، ماشین دوباره وارد یه جاده فرعی شد و در انتهای جاده همه رو پیاده کرد سه تا مرد درشت هیکل اونجا منتظر اومدن اونها بودند ..همه رو فرستادن پایین جاده و یه گوشه پنهان کردند ..ماشین سواری که شادی و اون دوتا دختر دیگه سوارش بودند هم قبل از اونها رسیده بود ... شیرین با دیدن شادی , او رو محکم در آغوشش فشرد و گفت : خدا رو شکر که دوباره با همیم... داشتم از نگرانی دق میکردم ... جات راحت بود شادی جان؟ اذیت که نشدی؟ شادی خندید و گفت: آره مامان .. گمونم جای من از همتون بهتر بود ... شیرین گفت : خدا رو شکر .. فقط طفلک بابات تو عقب شده بود شکل ماهی ساردین تو قوطی کنسرو.. خسرو خندید و گفت : واقعا.. کاملا درسته ..دقیقا زدی به هدف
... بعد هر سه زدن زیر خنده.. اما آرام و بی سر و صدا . .. هوا تقریبا تاریک شده بود... همه رو یه گوشه پایین جاده جای بین بوته ها پنهان کردند .. کمتر از یک ساعت همونجا موندند که یه ماشین دیگه هم اومد و بیست سی نفر دیگه هم به اونها ملحق شدند ... در اون تاریکی و سراشیبی و سربالایی های کوه ، گاهی باید به سرعت میدویدند.. گاهی باید دقایقی روی زمین بی حرکت می نشستند ... گاهی هم یکی یکی از جاهای صعب العبور می گذشتند... شیرین دست شادی در دستش بود .. لیلا کوچولو رو هم خواهر زاده وارث بغل کرده بود.. دوتا کوله پشتی هم دست خسرو، از پی هم میدویدند ... بعضی جاها اونقدر ارتفاعی که از اون مجبور بودند پایین بپرن بلند بود که اگه تاریک نبود کسی شهامت پریدنش رو نداشت ..اونقدر همه با ترس و اضطراب راه رو میپیمودند که کسی به فکر سلامتیش نبود .. همه از این که مبادا جا بمونن ، مثل گله ی گوسفند از پی هم میرفتند ..دو ساعت یا شاید هم کمی بیشتر کوهها رو بالا و پایین رفتند تا به کنار آب رسیدند ... کمتر از یک ساعت اونجا منتظر شدند، تا بالاخره یه قایق ماهیگیری آرام و بی سر و صدا با چراغهای خاموش به ساحل نزدیک شد... قایق خیلی کوچک بود... یعنی این همه آدم توی اون قایق کوچیک جا میشدند ؟؟ کنار دریا سنگ ها و صخرهای بزرگ و کوچکی بود و قایق نمیتونست به ساحل نزدیک بشه ... یه قایق بادی به آب انداختند و با طنابی که به اون وصل بود ، شش نفر شش نفر مسافر ها رو به قایق اصلی می رسوندند ... لیلا کوچولو با خواهرزاده ی وارث جزو اولین گروهی بودند که به قایق رسیدند ..تقریبا همه سوار شده بودند ...شیرین و خسرو و شادی به آب نزدیک شدند که سوارقایق بادی بشن که یکدفعه پای شیرین بین دوتا سنگ گیر کرد ... هر چه بیشتر تلاش میکرد، پاش بیشتر گرفتار میشد ..همه سوار شده بودند... فقط شیرین و شادی و خسرو با دونفر دیگه مونده بودند ، اما پای شیرین بد جور توی صخره ها گیر کرده بود ...-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
مرد قاچاقچي مدام با صداي آهسته ولي فرياد وار صدا ميزد: بيايد سوار قايق بشيد ... زود باشيد.. اگه نيايد قايق حرکت ميکنه ....عجله کنيد ... اما شيرين هر کاري ميکرد پاش از بين صخرهها آزاد نميشد ... به خسرو گفت: تو با شادي برو سوار شو، من الآن پام رو آزاد ميکنم و میام ... بريد ديگه... ليلا تو قايقه ... خسرو نشست و پاي شيرين رو محکم به طرف بالا کشيد ... کفشش از پاش کنده شد و پاش آزاد شد لبه هاي تيز سنگها قوزک پاي شيرين رو بريد و خون جاري شد.. کفشش لای سنگها موند، اما خوشبختانه در آخرين لحظه سوار قايق شدند .. قايق خيلي کوچک بود .. يه قايق ماهيگيري که فقط ظرفيت بيست نفر رو داشت ،اما اونهاهفتاد و سه نفر رو سوار کرده بودند ..قايق اونقدر سنگين بود که به سختي حرکت ميکرد ...ناخداي قايق وقتي پاي زخمي شيرين رو ديد وسايل پانسمان رو آورد و روي زخم پاي شيرين رو بست تا از خونريزي جلوگيري کنه ..شيرين درد شديدي در مچ پاش حس ميکرد اما خوشحال بود که عاقبت تونستند سوار قايق بشن ... لحظه اي که پاش بين سنگها گير کرده بود ،از ترس اين که مبادا جا بمونن، دوباره درد قلبش شروع شد ..صدای طپش قلبش رو میشد شنید... اگه نميتونستند سوار شن معلوم نبود چه به سر ليلا کوچولو ميومد ... شيرين ازکیف دستیش يه آرام بخش بيرون آورد و خورد .. ناخدا گوشه ي دنجی رو بهشون داد تا شيرين استراحت کنه ... در بين اين همه مسافر فقط شش تا زن بود... داروي آرام بخش قلبش سبب شد تا درد پاش هم بهتر بشه.. همون طور که ليلا رو تو آغوشش گرفته بود، خوابيد ... شادي هم سرش رو روی شونه مادرش گذاشت و خوابید ......هر سه از خستگي خوابشون برد و گرسنگي رو فراموش کردند اما خسرو تا صبح بيدار بود ...چند بار شيرين به خاطر دردي که در مچ پاش احساس میکرد ، بيدار شد و هر بار چشمان نگران و لبهاي خاموش خسرو رو ميديد که دلسوزانه به خانوادش که در اون کوران سرنوشت دست و پا ميزنند و مبارزه ميکنند چشم دوخته و دم فرو بسته ... هوا کم کم داشت روشن میشد اما هنوز روی آب بودند و از ساحل خبری نبود قایق به دلیل سنگین بودنش خیلی آرام حرکت میکرد .. پنجرهای قایق تا نیمه در آب بود و وقتی آدم بهش نگاه میکرد ، احساس میکرد الآنه که قایق به اعماق دریا فرو بره ... خورشید هم در آسمان شروع به خودنمای کرد باز هم از ساحل خبری نبود .. تقریبا نزدیک ظهر بود که از دور ساحل نمایان شد ، اما قایق به ساحل نزدیک نمیشد.. از دور خانه های کنار ساحل پیدا بود .. قایق در امتداد ساحل حرکت کرد و به جلو رفت تا در جای که از مناطق مسکونی خبری نبود به ساحل نزدیک شد و به سرعت شروع به پیاده کردن مسافرها کرد.. قایق یک متر با دیواره صخره ها فاصله داشت و باید این فاصله رو میپریدند... خواهر زاده وارث لیلا کوچولو رو بغل کرد و باز هم جزو اولین کسانی بود که پا به خشکی گذاشت .. بعد هم به شیرین و شادی کمک کرد تا از قایق پیاده بشن .. بعد از شادی خسرو هم از قایق پیاده شد .. همه ی مسافرها که پیاده شدند ، ناخدا گفت که یک ساعت همونجا همه بمونن تا قایق حسابی از انجا دور بشه، بعد برن به طرف شهر ... قایق به سرعت از اونجا دور شد ... خواهر زاده وارث لیلا رو داد بغل خسرو و گفت: من به دایی قول دادم که تا برسیم کمکتون کنم ، خوشحالم که به سلامت رسیدیم ..از این جا به بعد اگه هم دیگه رو ندیدیم ، از همین حالا خداحافظ ... و از اونها جدا شد.. تا جای که چشم کار میکرد صخرهای بزرگ بود .. خواهر زاده وارث که ناپدید شد، اما باقی جمعیت از ترس این که مبادا گرفتار پلیس بشن همونجا ساعتی رو نشستن ... تشنه و گرسنه ... بعد از یک ساعت همه به راه افتادند تا به طرف منطقه مسکونی برن.. شیرین طفلک با یه لنگه کفش و پای زخمی و لنگان لنگان به همراه خونواده اش به راه افتادند ... هر چه خسرو اسرار کرد که کافشهاش رو به شیرین بده شیرین قبول نکرد ... خورشید درست وسط آسمان بود .. هوا به شدت گرم شده بود و تشنگی توان رفتن رو از اونها گرفته بود ... لیلا کوچولو بیقراری میکرد و خسرو مجبور شد که لیلا رو بغل کنه کوله پشتی ها هم دست شیرین و شادی بود ..طفلک شادی بی هیچ اعتراضی حرکت می کرد... صبوری این دختر شیرین رو به خاطرات تلخ گذشته سوق داد .. وقتی که شادی فقط دو سال داشت و تنها همدم مادرش بود ، وقتی که پدرش به خاطر اعتراضات شیرین، که چرا هر کس و ناکس رو به خاطر کشیدن مواد به خونه میاره ، زیر مشت و لگت میگرفت ، خودش رو در آغوش مادرش می انداخت تا شاید قلب بی رحم پدر که اعتیاد مردانگی و شرافت رو ازش گرفته بود، به رحم بیاد و مادرش رو رها کنه ، با همون زبان شیرین و دلنشین کودکی به مادرش میگفت: مامان گریه نکن خوب میشه ... شیرین با به یاد آوردن اون لحظات تلخ ، اشک در چشمانش جمع شد و ابر سنگین دیدگانش شروع به باریدن کرد، اما ته قلبش خوشحال بود از این که هرگز تنهاش نگذاشت و حتی بعد از جدایی هم هرگز نگذاشت که شادی در حسرت چیزی بمونه ..با این که از صبح تا شب کار میکرد اما همیشه بهترین لباس ها رو براش تهیه کرد و بهترین اسباب بازی ها رو براش گرفت که اگر با اون پدر زندگی میکردند، هرگز قادر به تامین خواسته های دختر دلبندش نبود ... شادی انگار احساس کرد که مادرش ناراحته، ایستاد و گفت : مامان چیه ..؟ چرا گریه میکنی ؟.. پات درد گرفته ؟.. شیرین هم به خاطر این که چیزی نگه گفت: آره .. یه کم وایسیم بعد دوباره حرکت کنیم ..خسرو که کمی جلو تر بود، برگشت و چند دقیقه همون جا ایستادند و دوباره به راه افتادند .. تقریبا دو ساعت بود که راه می رفتند، اما انگار جزیره متروکه بود .. فقط صخرهای شبیه به هم و بوتهای علف ... اونقدر هم جا شبیه به هم بود که گاهی فکر میکردند دوباره سر جای اولشون برگشتند ...
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
تشنگی تاب و توان رو از همه گرفته بود... بیشتر از سه ساعت بود که راه میرفتند، اما از منطقه مسکونی خبری نبود یه تپه که به نظر میومد از اونجا میشه منطقه رو کاملا دید جلو اونها بود.. با نا امیدی تپه رو بالا رفتند حالا دیگه اونقدر شیرین با خونوادش از همه عقب افتاده بودند که دیگه کسی رو نمیدیدند ...وقتی به بالای تپه رسیدند منظره ای رو دیدند که شاید دلنشین ترین منظره در تمام دوران زندگیشون بود ... مزرعه های سر سبز و زیبا که در حاشیه یک شهر بود.. وقتی به اولین مزرعه رسیدند، یک منبع آب اما خالی اونجا بود و یه لوله آب اما بسته ... خسرو هر چه تلاش کرد نتونست اون رو باز کنه هر چند ثانیه یک قطره آب میچکید یکی از شیشه های آب مدنی رو شیرین توی کیفش نگه داشته بود با اون مقداری آب جمع کردند و کمی رفع تشنگی کردند و به طرف خانه ها به راه افتادند ... دیگه کسی رو نمیدیدند... وقتی به شهر رسیدند یه ماشین پلیس انگار منتظر اونها بود خسرو با ناراحتی گفت : شانس مارو ببین همه رفتند تو شهر خودشون رو به جای رسوندند ما هنوز نرسیده پلیس سر راهمون سبز شد ... شیرین هم با ناراحتی سرش رو پایین انداخت و گفت : متاسفم ... تقصیر من شد که از همه عقب افتادیم ... در همین لحظه ماشین پلیس بهشون نزدیک شد و پلیس جوانی که داخلش بود با دست اشاره میکرد به طرفی برن که اون میگه.. شیرین با انگلیسی دست و پا شکسته بهش گفت ما پناه جو هستیم ... اما پلیس جوان که به نظر عصبانی میومد بی توجه به حرفهای شیرین فقط از اونها میخواست صحبت نکنن و فقط مسیری رو برن که اون بهش اشاره میکرد .. یه کلیسا ... وقتی به کلیسا رسیدند با تعجب دیدند که همه کسانی که با اونها در قایق همسفر بودند توی حیات کلیسا جمعند ... ... خسرو لبخندی زد و گفت: عجب ...! این هم اون قافله ی شکست خورده که ازش عقب افتاده بودیم ..و زد زیر خنده ... شیرین هم لنگان لنگان خودش رو به گوشه ای از حیات کلیسا رسوند و نشست ... همه بودند جز یه نفر... خواهر زاده وارث.. همیشه وارث میگفت: رسیدید یونان اگه تونستید گیر پلیس نیفتید و اگه هم گرفتار پلیس شدید، نگید ایرانی هستید... بگید افغانی هستید ،چون افغانی ها رو برنمی گردونن.. اما ایرانی ها روبرمی گردونن به ترکیه ... مردم اون منطقه که از شهر کوچکتر و از روستا بزرگتر بود، خیلی مهربون بودند ... در عرض چند دقیقه اونقدر نون وکالباس و پنیر و بیسکویت و نوشیدنی های مختلف آوردند که به همه رسید و حتی بعضی ها مقداری هم برداشتند و در کوله پشتیهاشون گذاشتند... مردم اونجا جمع شده بودند و با تعجب به اون آدمهای بیچاره نگاه میکردند که مثل قحطی زده ها به مواد غذای حمله کرده بودند ... یه زن زیبا جلو ورودی محوطه کلیسا ایستاده بود و بین اونا مواد غذای رو تقسیم میکرد انگار حواسش بود که شیرین و خسرو اصلا مثل بقیه رفتار نمیکنند و معلومه که دوست ندارند به خاطر غذا رفتاری رو داشته باشند که بقیه دارند به شیرین نزدیک شد چند تا نون یه بسته کالباس و یه بسته پنیر بهش داد و یه بطری آب معدنی.. بعد لیلا کوچولو رو بغل کرد و یه بسته شکلات بهش داد... همون لحظه باند خونی روی پای شیرین توجهش رو جلب کرد ... اشک در چشمان زن زیبا و مهربون جمع شد و از جایش بلند شد و رفت ...شیرین به خسرو گفت :زن بیچاره پای من رو دید ناراحت شد، رفت ... چند دقیقه طول نکشیده بود که زن برگشت با جعبه کمکهای اولیه ...پانسمان زخم پای شیرین رو عوض کرد.. پوست روی قوزک پای شیرین کاملا کنده شده بود ..زخمی بزرگ و عمیق ...زن وقتی داشت پانسمان میکرد متوجه شد که چند خراشیدگی کوچیک هم کف پای شیرینه ... شیرین باز هم با همون انگلیسی دست و پا شکسته بهش فهموند که تو مسیر این طور شده و کف پاش هم به خاطر این که کفش نداشته کمی زخمی شده... ناراحتی رو میشد در صورت زیبای زن دید ... از جاش بلند شد و رفت و دوباره با چند جفت کفش برگشت معلوم بود که کفشهای خودشه با همون لحن مهربونش به یونانی چیز های رو گفت : شیرین از صحبتهاش فهمید که میگه از بین کفشها هر کدوم رو می خوای ، انتخاب کن .. شیرین هم ازش تشکر کرد و یه جفت از اون ها رو که پاشنه نداشت و راحت بود برداشت ..کمی از پاش بزرگ بود، اما از هیچی بهتر بود.. شیرین گفت : خسرو یادته یه شب از آرایشگاه دیر برگشتم خونه بهت گفتم که پیاده امدم و پول تاکسی نداشتم ؟ که گفتم همه درآمد امروزم رو برای یه بچه خرج کردم؟ خسرو گفت: آره یادمه ... شیرین لبخندی از روی رضایت زد و گفت: این همون کفشی که من اون شب سرد پای اون بچه کردم.. پاداش دلسوزی اون شبم رو امروز و اینجا از طبیعت گرفتم ... بعد شیرین اون شب رو مثل یک فیلم جلو چشمش تداعی کرد ..یه شب سرد پاییزی .. طبق معمول ساعت هشت شب آرایشگاه رو تعطیل کرد و به طرف ایستگاه رفت که سوار تاکسی بشه... همیشه عادت داشت که زیاد با خودش پول همراه نبره.. اون شب در خیابونی که آرایشگاه شیرین در اون واقع بود بازار هفتگی بود .. بساطی ها همه پیاده رو رو گرفته بودند .. شیرین تصمیم گرفت کمی در بازار بگرده همون طور که داشت در بین جمعیت راه میرفت یه بچه که یه مرغ عشق و یه جعبه که توش پر از کاغذ فال بود، اومد جلو و گفت: خانوم تو رو خدا از من یه فال بخر...ایستاد و یه فال از اون بچه خرید... در اون شب سرد پاییز، یه لباس نازک تن بچه بود .. اولش اعتنا نکرد و فال رو خرید و به راه افتاد، اما هنوز چند قدم از اون بچه فاصله نگرفته بود که ندای وجدانش بهش نهیب زد که برگرد.. شیرین برگشت و توی همون بازار یه بلوز بافتنی برای اون بچه خرید وقتی که اومد بلوز رو بهش بده دید که بچه بیچاره با پای برهنه روی یه تکه مقوا ایستاده و از سرما این پا و اون پا میکنه ... بچه رو برداشت و باز در همون بازار براش یه جفت کفش خرید .. بعد با خیال راحت رفت سر خیابون که سوار تاکسی بشه اما یادش اومد که دیگه پول کرایه تاکسی نداره و مجبور شد پیاده تا خونه بره ... شیرین در خاطراتش غرق بود که همون پلیس جوون اومد واز همه خواست که سوار اتوبوسی بشن که جلو در کلیسا ایستاده بود .... ---------------------------------------------------------------------------------------------------------
همه سوار اتوبوس شدند .. و اتوبوس حرکت کرد .. کمتر از يک ساعت در راه بودند که اتوبوس جلو يه متل قديمي کنار ساحل ايستاد .. معلوم بود که مدتهاست کسي اونجا نرفته چون همه جا رو خاک گرفته بود ... به هر پنج نفر يه سويت دادند ... يه سويت با يه تخت دونفره و دو تا تخت يه نفره .. يه آشپزخونه کوچيک و سرويس بهداشتي ... اونجا يه پنجره بزرگ داشت به طرف دريا ... منظره اي بي نظير و زيبا .. شيرين وقتي که پردهاي پنجره رو کنار زد و اون منظره رو ديد ،به ياد انزلي افتاد ...ساحل قو ... ويلاي آقا غلام... هميشه يک ماه قبل از اين که به شمال برن، با آقا غلام تماس ميگرفتند و ازش ميخواستند که در تاريخي که اونها به انزلی میرسن ، ويلاش رو براي اونها خالي نگه داره ... رابطه خانواده شيرين و آقا غلام ديگه از يه مشتري هر ساله به يک رابطه عاطفي مبدل شده بود طوري که هميشه با هم تلفني در تماس بودند .. شيرين رو دخترم صدا ميزد .. تماشاي منظره اونقدر او رو غرق در خاطرات شيرين گذشته کرد که برای دقایقی همه غمها و مشکلات آوارگی رو فراموش کرد ..شادی همون طور که روی تخت دراز کشیده بود صدا زد: مامان قبل از این که سوار قایق بشیم، چند تا خار رفته تو دستم ... میشه لطفآ بیای از دستم بیرون بیاری؟ شیرین به طرف کیفش رفت و یه سوزن آورد ...همین که نشست تا خارهایی که در دست شادی بود رو بیرون بیاره خسرو هم کنارش نشست و گفت یه چند تا خار هم تو دست منه. بعد از شادی نوبته منه ... شیرین خندید و گفت :بعدش میشه لطفآ شما هم خارهای کف پای منو بیرون بیارید ؟؟؟.. بعد هر سه زدن زیر خنده ... هوا داشت کم کم تاريک ميشد که در زدند ....خسرو رفت و در رو باز کرد ..براشون شام آورده بودند ...يه جوون همراه پير مردی که مسئول اون متل بود ... جالب بود... اون پير مرد خيلي شبيه آقا غلام بود ... به همون مهربوني ...اومد جلو و با خسرو و شیرین دست داد وبه زبان انگلیسی خوشآمد گفت و خودش رو معرفی کرد : اسم من آدام هست ... هر چی که لازم دارید به من بگید براتون تهیه میکنم ... بعد ظرفهای غذا رو روی میز کنار اتاق گذاشتند و رفتند ... يه شام مختصر، اما بعد از اون همه آوارگي يه غذاي گرم واقعا مي چسبيد ... بعد از شام ، همه دوش گرفتند و خوابيدند هنوز کاملا به خواب نرفته بودند که دوباره در زدند ... این بار يه افغاني که به زبان یونانی مصلت بود، همراه پليس ...وارد شدند و شروع کردند به سوال کردن مرد افغانی پرسید : اهل کجایید ....؟ خسرو جواب داد: کابل ... کجای کابل ..؟ خسرو نمیدونست چی بگه آخه اصلا جز یه اسم چیزی از کابل نشنیده بودند... به خاطر این که مبادا بفهمند که ایرانی هستند ناگهان به ذهنش اومد بگه کابل... شیرین که دید خسرو مردد شده که چی جواب بده گفت: بازار کهنه ... با خودش فکر کرد، همه شهرها حتما یه بازارکهنه دارن .. مرد موذیانه گفت: اما شما افغانی نیستید... خسرو گفت : چرا ما افغانی هستیم ..اما مرد دوباره جواب داد نه ..! باور نمیکنم ...کابلی ها زبان کابلی صحبت میکنند، شما اصلآ لهجه ندارید ... باز شیرین وسط صحبتشون پرید و گفت: آخه ما چندین ساله که ایران زندگی کردیم ،واسه همین لهجه نداریم ... مرد که معلوم بود قانع نشده یه برگه به اونها داد و خواست اسم ومشخصات کاملشون رو روی اون بنویسند.. بعد هم امضا کنند.. برگه که کامل شد ،تحویل مرد افغانی دادند و اونها اونجا رو ترک کردند...وقتی در رو بستند ،خسرو گفت : عجب آدمی بود ؟؟؟... هموطنت نیستیم، همزبونت که هستیم ...شیرین گفت: بیخیال هر چی میخواد بشه.. بشه ..ازاینی که به سرمون اومده که بدتر نمیشه... فقط باید سعی کنیم که سر حرفمون بمونیم و نگیم که ایرانی هستیم ... بعد دوباره رفتند خوابیدند ... همین که سرشون رو روی بالش گذاشتند، از خستگی به خوابی عمیق فرو رفتند ...
يه صبح دلنشين و سپید ...شيرين با صداي پرنده هاي دريايي از خواب بیدار شد ... از جاش بلند شد و به طرف پنجره رفت ... وقتي پنجره رو باز کرد، نسيمي دلانگيز موهاي ابريشميش رو نوازش داد.... براي چند لحظه چشمهاش رو روي هم گذاشت و چند نفس عميق کشيد... احساس سبکي ميکرد... همه چیز شبیه یه رويا بود... بلاخره بعد از دو ماه دربدري و آوارگي به جاي رسيدند که فکر ميکردند شايد بتونن به اين آوارگي پايان بدن اما غافل از این که سرنوشت مثل چهار فصل سال ميمونه و مدام رنگ عوض ميکنه ... ممکنه غروب پاييز غم انگيز باشه، اما تو پاييز زيباترين لباسها رو به تن درختان مي بيني ..يا زمستان با همه سردي و قهرش با طبيعت ، وقتي دونه هاي بلورين برف رقص کنان از آسمون فرود ميان ديدني ترين تابلوي طبيعت رو ميشه کشيد ... نام بهار همه جا نشان از زندگی و زیباییه اما سیل آسا ترین بارانها که حاصل زحمتهای کشاورزان رو با خودش میبره در بهار رخ میده ..یا تابستون که همه ی میوه ها به ثمر مینشینن ، گاهی اونقدر گرمای خورشید قهرآلود میشه که گسلهای زمین رو به حرکت و میداره و ناتوان ترین موجودات رو به کام مرگ میکشه ... حدود ساعت ده صبح بود بچه ها تازه از خواب بیدار شده بودند که دوباره در اتاق رو زنند... خسرو در رو باز کرد ... دوتا پلیس با لباس فرم همراه با همون مرد افغانی ...------------------------------------------------------------------------------------------------------------
خسرو با دیدن اون دو تا پلیس یکه خورد .. شیرین هم سر جاش خشکش زده بود... مرد افغانی سلام کرد و گفت : باید همه جمع بشید تو حیات میخوان ازتون اثر انگشت بگیرن ... خسرو نفس عمیقی کشید و گفت: باشه الآن حاضر میشیم و میآیم .. همه توی حیات ، جلو در یکی از اتاقها به صف شده بودند... انگشتنگاری تا عصر طول کشید ... اون روز تولد خسرو بود .. شیرین خیلی ناراحت بود.. آخه بعد از یازده سال زندگی مشترک که هر سال با بهترین هدیه ها، خسرو رو غافلگیر میکرد حالا تو اون شرایط حتی تهیه یه شمع هم غیر ممکن به نظر میرسید... داشت یکی یکی جشن تولدهایی رو که برای خسرو گرفته بود تو ذهنش یاد آوری میکرد... همیشه برای تولد همه اعضای خونواده ، این شیرین بود که خودش کیک تهیه میکرد و جشن میگرفت ... از پدر و مادرش تا خواهر و برادرش و خلاصه همه ... حتی یک بار هم پیش نیومده بود که فراموش کنه... همیشه همه رو غافلگیر میکرد ... به طرف پنجره رفت... داشت با خودش فکر میکرد... چیکار کنه که بتونه باز هم در این شرایط به خسرو نشون بده که روز تولد ش برای شیرین یه روز مهم هست و هرگز تحت هیچ شرایطی اون روز مهم رو فراموش نکرده و نمیکنه... یه دفعه یاد آدم افتاد ... از اتاق بیرون رفت و خودش رو به دفتر آدام رسوند... بهش گفت که امروز تولد شوهرمه ... اگه ممکنه یه شمع بهم بدین ... آدام با شنیدن این موضوع لبخندی زد و گفت: باشه برات پیدا میکنم ... شیرین خوشحال شد.. و به طرف سویت برگشت ... یه دفعه تصمیم گرفت بره سراغ همون سه زن به همراه سه تا مرد که از ترکیه با اونها همسفر شده بودند..اونها درست در سویت مجاور بودند شیرین در اتاقشون رو زد و به بهونه احوال پرسی خواست کمی بیشتر باهاشون آشنا بشه تا شاید بتونه برای تولد خسرو چند تا مهمون هم دست و پا کنه ... وقتی زن میان سال در رو باز کرد، انگار با دیدن شیرین خوشحال شد ...سلام .. اسمه من شیرین هست تو مسیر سفر فرصت نشد که با هم آشنا بشیم ...حالا ترس بود یا هر چیز دیگه... الآن خواستم بیام و ارض ادب کنم خدمتتون ...زن لبخندی از روی رضایت زد و گفت : سلام اسم من هم معصومه است دو تا دختر هم رو هم که دیدی با دختر شما با اون سواری تا" ازمیر" با هم بودند اون سه تا جوون هم، یکشون برادرمه و دو تاشون هم پسرهام هستن... اگه خدا بخواد میخوایم خودمون رو برسونیم سوئد ...راستی دیدم که پاتون زخمی شده بود ...الآن بهترید.؟ ..شیرین انگار یادش اومد که پاش هنوز کمی درد میکنه ..نگاهی به قوزک پاش انداخت و گفت: ممنون ...آره.. بهترم... اما گمونم زخم پام کمی چرک کرده... اون هم به خاطرآلودگی و گرد و خاکه .. اما مشکلی ندارم باهاش... خوب میشه کم کم ... ممنون...راستی شما ایرانی هستید؟ معصومه جواب داد: نه هراتی هستیم، اما بچهام همه مشهد به دنیا اومدن و اونجا بزرگ شدن... در همین لحظه آدام اومد با یه شمع نیمه سوخته در دستش ... گفت: من فقط همین رو تونستم پیدا کنم ...شیرین شمع رو ازش گرفت و تشکر کرد ... آدام دست شیرین رو گرفت و به انباری که مواد غذای بود برد و گفت: اگه می خوای اینجا شکلات ونوشیدنی هست .. بردار... امروز تولد شوهرته .. پس باید شیرینی بخورید ... شیرین تشکر کرد و یه بسته شکلات و یه بطری آبمیوه برداشت .. آدام خودش یه جعبه برداشت ،چند تا بیسکویت و چند تا نوشیدنی دیگه گذاشت توی جعبه و بهش داد ...از خوشحالی داشت بال در میاورد ... از آدام دوباره تشکر کرد و به سویت خودشون برگشت .. معصومه هنوز دم در بود شیرین بهش گفت: امروز تولد شوهرمه تا چند دقیقه دیگه بیاید همینجا جلودر، تا براش همین طوری یه جشن کوچولو بگیریم ... معصومه با لبخندی بر لب ازاین که دعوت شده بود ..خوشحال شد و گفت : باشه حتما ... با کمال میل ...
شیرین طوری وارد سویت شد که خسرو متوجه ورودش نشد... از پنجره به منظره دریا خیره شده بود ...انگار اصلا اونجا نبود... شادی و لیلا کوچولو دیدند که مادرشون یه جعبه خوراکی دستشه.. به طرفش رفتند ... شیرین فورا جعبه رو تو آشپز خونه گذاشت و با دست اشاره کرد که: ساکت باشید ..شادی با کنجکاوی به مادرش نزدیک شد و آهسته گفت :چی شده؟ ... اینا کجا بوده؟ شیرین لبخندی زد و گفت امروز تولد باباته اینجا که نمیتونیم براش کاری بکنیم رفتم یه شمع و مقداری خوراکی از آدام گرفتم تا براش یه جشن کوچولو بگیریم ... شادی گفت : ای ول مامان ... اما تنهایی حال نمیده .. شیرین گفت: واسه اون هم یه فکرایی کردم ... هوا داشت کم کم تاریک میشد... خسرو هنوز خیره به منظره پشت پنجره ایستاده بود . شیرین به طرفش رفت از پشت سر، دستش رو دور کمر خسرو حلقه کرد ..سرش رو به شونه های مردونه خسرو تکیه داد و گفت: بیا بریم جلو در... همسایه هامون بیرون نشستن ... بریم باهاشون آشنا بشیم ... خسرو بدون هیچ مخالفتی گفت: باشه بریم بعد همگی جلو در رفتند ... بعد از این که همه به هم معرفی شدند، شیرین گفت : خوب پس من به افتخار آشنایی با شما برم یه چیزی بیارم با هم بخوریم .. و رفت داخل سویت ، شمع رو روشن کرد و با جعبه ی خوراکیها اومد بیرون : تولد ..تولد ... تولدت مبارک ... بعد همه شروع کردن همراه شیرین خوندن و دست زدن ... خسرو واقعا غافلگیر شده بود .. اصلا یادش نبود که تولدشه ... انتظارش رو هم نداشت که در اون شرایط کسی به فکر روز تولدش باشه ... خیلی خوشحال شده بود... شیرین.. صورت خسرو رو بوسید و بهش گفت : عزیزم متاسفم که نمیتونم اینجا برات هدیه تهیه کنم ... خسرو شیرین رو به آغوش کشید و گفت: بهترین هدیه برای من همین هست که الآن با همیم و همه سالمیم...
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بعد از مدتها، اين فرصت مناسبي بود تا شيرين بي هيچ ترس و اضطرابي از آزادي لذت ببره و حرفهاي انباشته شده در وجودش رو بي هيچ ترسي به زبون بياره ... از غروب تا آخر شب با خانواده معصومه بودند ...باهم در مورد خودشون و دليل مهاجراتشون صحبت کردند.. معصومه با ناراحتي گفت : شوهرم در مشهد نمايشگاه اتومبيل داره واز نظر مالي مشکلي نداشتيم .. عشق اروپا رو هم نداشتيم... شيرين پرسيد: پس چرا از ايران اومدين بيرون ؟ ...نيما پسر معصومه گفت: با بالاترين معدل از دبيرستان فارغ التحصل شدم اما به خاطر اين که افغاني تبار بودم و اقامت ايران رو هم نداشتنم نتونستم وارد دانشگاه بشم ... و به همين دليل تصميم گرفتيم که به سوئد بريم تا من بتونم ادامه تحصيل بدم ... تازه اين مشکل من تنها نيست .. سال ديگه خواهرم ...سال بدش هم اون يکي خواهرم... وقتي نتوني تحصيل کني، يعني آينده اي نداري ... به افغاني هم که تو ايران فقط به چشم کارگر نگاه ميکنن ... خسرو از معصومه پرسيد: چطور شوهرت تونسته نمايشگاه بزنه ؟ معصومه جواب داد ما همه ي اموال و داراييمون به اسم دوستمونه که ايرانيه ..متاسفانه ما تو ايران هيچ حقي نداريم چون افغاني هستيم ... شيرين خنديد و گفت : عزيزم غصه نخور اين حکومت چه گلي به سر ملت ايران زده که به اتباع خارجي مثل شما اهميت بده اين حکومت فقط به فکر فلسطين و لبنانه ..این همه ايراني از فقر و گرسنگي شبها کنار پارکها مي خوابن..جوونا از بيکاري و بلاتکليفي يا رو به مواد مخدر ميارن يا اين که اعتراض ميکنن به سياست هاي حکومت و به اين جرم گوشه زندان بايد بپوسن يا اين که کشور رو ترک کنن..انوقت دولت ازحقوق کارمنداش به زور به هر مناسبتي يه روز حقوق کم ميکنه و ميفرسته واسه آوارگان فلسطين و غزه .. اين همه ايراني رو آواره کردن ، نميبين ...اين همه بچه خيابوني و کارتن خواب رو نميبين .. کشوري که از نظر سرمايه اين همه معادن مختلف داره ..حتا دارن آب اين مملکت رو صادر ميکنن .. اما معلوم نيست که اين پولها تو حساب بانکي کدوم آقا زاده ميره ...
شيرين حسابي دلش پر بود و دوست داشت که عقده هاش رو خالي کنه... ليلا کوچولو تو آغوش خسرو خوابش برده بود .. خسرو از جاش بلند شد و گفت: عزيزم بهتره بريم ديگه...
شب داشت از نيمه ميگذشت که با هم خداحافظي کردند و به سويت هاي خودشون رفتند...اون شب شيرين وقتي سرش رو روي بالش گذاشت ، در ذهن خودش باز به گذشته سفر کرد ...زندگي فقط خاطرات تلخ نيست ... کمتر از هفت ماه بود که با خسرو آشنا شده بود هنوز درست شناختي از هم نداشتند وبه همين دليل سر موضوعات پيش پا افتاده از هم شاکي ميشدند اما قهر و آشتي هاشون زياد طولاني نبود ..هر شب حتي اگه با هم قهر هم بودند ... درست راس ساعت هشت شب که شيرين از محل کارش به خونه بر ميگشت، خسرو ميومد تو ايستگاه مي ايستاد تا شيرين سوار اتوبوس بشه و بره ..بعد برميگشت خونه... اولين تولد خسرو، با اين که باهم قهر بودند ، شيرين يه ادکلن مارک خريد با يه نامه به همکارش داد تا اون رو براي خسرو ببره ...وقتي دوستش برگشت به شيرين گفت که خسرو شديدا مريض شده ...شيرين با خودش فکر کرد که دوستش عمدا داره ميگه خسرو مريض شده که شيرين بره سراغش، اما وقتي که به ايستگاه رفت، ديد که از خسرو خبري نيست ... با اين که زن مغروري بود اما طاقت نياورد به گلفروشي رفت يه شاخه گل سرخ خريد و به طرف آپارتمان خسرو رفت .. وقتي کليد رو تو در آپارتمان ميچرخوند ..پشيمون شد و تصميم گرفت برگرده اما در همون لحظه در باز شد وهمسایه خسرو جلو در ظاهر شد .. ديگه نميشد کاريش کرد ... سلام کرد و از پلها بالا رفت.. در رو که باز کرد ديد خسرو جلو بخاري خوابيده و داره از تب ميسوزه .طفلک تب و لرز داشت .. جلو رفت و بوسيدش... خسرو چشمهاش رو باز کرد و با ديدن شيرين انگار انرژي گرفت ... انتظار نداشت که شيرين غرورش رو زير پاش بزاره ... اما ...!!!. شيرين فورا به آشپز خونه رفت کمي سوپ براش آماده کرد و چند دقيقه اي هم کنار بالينش نشست و با يه دستمال مرطوب سعي کرد تبش رو پايين بياره ..وقتی که خسرو کمی تابش پایین اومد، شیرین هم با خیال راحت رفت خونه ... اون شب کمي دیر به خونه رسيد در راه به اين فکر ميکرد که جواب پدرش رو چه جوري بده با اين که بيست و سه سالش بود و خودش مادر شده بود اما باز از پدر و مادرش حساب ميبرد...وقتي بعد از دو سال کشمکش و دو دلي تصميم گرفت که با خسرو ازدواج کنه اطرافيان مخالفت ميکردند... پدر و مادر خسرو که اصلا راضي نبودند که پسرشون با يه زن بيوه که يه دختر بچه سه ساله هم داره ازدواج کنه... پدر و مادر شيرين هم مخالف بودند... آخه شيرين چند تا خواستگار پولدار و به قول معروف گردن کلفت داشت ...اما شيرين با ضربه ای که در اولين ازدواج خورده بود، نميخواست که به خاطره ماديات ازدواج کنه از اون طرف هم دوست داشت با کسي زندگي کنه که هم او رو قبول کنه هم دخترش رو ..خسرو به شيرين ثابت کرده بود که دوستش داره حتي اگه هيچکس موافق نباشه... سه بار براي خاستگاري اومد اما هر بار با مخالفت پدر شيرين روبرو شد... بار آخر با اعتماد به نفس جلو پدر شيرين سينه سپر کرد و گفت: ببينيد ، من انقدر بزرگ شدم که خودم بتونم براي آینده ام تصميم بگيرم ... شيرين هم يک بار ازدواج کرده و نيازي به اجازه شما نداره ... اگه شما اجازه بديد که چه بهتر، اما اگه باز مخالفت کنيد ما خودمون ميريم محضر و ديگه منتظر راضي شدن شما نميشيم ... پدرشیرین که دید خسرو در تصمیمش مصممه به شیرین نگاه مانی دری کرد وگفت : ازدواج اولت به اجبار و اسرار من بود ، اين بار خودت اين تصميم رو گرفتي ....اگه اين بار پشيمون بشي ديگه تو اين خونه جايي نداري ... شیرین در خاطراتش غوطه ور بود که به خواب رفت... باز صبحی دلنشین با منظره ی زیبای دریا و آواز مرغان دریایی... ولی افسوس که اجازه نداشتند از متل بیرون برن...شادی حسابی با دخترهای معصومه خانوم دوست شده بود... خانواده ساکت و مهربونی بودند ... اون روز هم تا غروب با هم بودند هنوز هوا کاملا تاریک نشده بود که دو تا پلیس با لباس فرم اومدند و از شیرین و خانواده اش خواستند که وسایلشون رو بردارند و همراه اونها برن ... وقتی که با از پله ها پایین میرفتند یکی از مسافرها گفت: متاسفم اما گمونم شما رو میخوان دی پورت کنن ...اندوه سنگینی بر دل شیرین نشست ... خسرو گفت : احتمالا فهمیدن که من ایرانی هستیم و دروغ گفتیم ...شیرین به دفتر آدام رفت و ازش تشکر و خداحافظی کرد ... جلوی در ماشین پلیس با چراغهای روشن ایستاده بود ..وقتی سوار شدند ، شیرین آه سردی کشید و گفت: من از بیگانگان هرگز ننالم که با من ...نتونست جمله اش رو تموم کنه ...بغض راه گلوش رو بست ... ماشین پلیس آلارمش رو روشن کرد و حرکت کرد ....
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
اتومبيل پليس حرکت کرد ... اما کجا ؟؟ ...شيرين اشک در چشمهاش حلقه زد... خسرو نگراني در صورتش موج ميزد .... مسير زياد طولاني نبود .. اتومبيل وارد ساختمان اداره پليس شد ... وقتي که از اتومبيل پياده شدند ... مامور پليس ازشون خواست که کنار حيات منتظر بمونن ... يه ساختمون خيلي قديمي ... يه حيات بزرگ که درخت هاي کهنسالي که در اون تاريکي فقط تنه هاي اونا رو ميشد ديد ... شادي خودش رو به مادرش چسبونده بود... ليلا کوچولو هم از ترس از بغل شيرين پايين نميومد ... خسرو گفت: عجب جاي ترسناکي ...! ميخوان باهامون چيکار کنن ؟ در همين لحظه از دل تاريکي ته حيات کسي صدا زد : آهاي شما افغاني هستيد ؟ ... از تعجب خشکشون زده بود ... شادي اين بار محکم مادرش رو بغل کرد و گفت: واي مامان من ميترسم ....خسرو چند قدم به طرف صدا رفت ... شيرين و بچه ها هم پشت سرش رفتند.....: شما کي هستيد؟ چرا تو تاريکي قايم شديد ؟ يه دفعه صداي خنده دو سه نفر به آسمان بلند شد... دوباره همون صدا گفت: آقا قايم شديم يعني چي ...؟ ما اينجا زنداني هستيم ... خسرو همون طور که داشت به طرف صدا قدم برميداشت گفت : زنداني ؟ براي چي؟
وقتي که به اون طرف حيات رسيد ند ،ديدند که سه تا جوون توي يه دخمه زنداني شدند ... خسرو گفت: از لحجه تون معلومه که افغاني هستيد ... همون صاحب صدا گفت: دوتامون افغاني هستيم .. يکيمون پاکستاني ... خسرو گفت: چرا اينجا زنداني هستيد ؟؟ جوون گفت: ميخوان ما رو دي پورت کنن ترکيه ... ما رو روي آب گرفتن... الآن يه هفته ست که اينجا زنداني هستيم ... معلوم نيست چرا تکليفمون رو روشن نميکنن... شيرين ته دلش لرزيد : نکنه ما رو هم چند روز اينجا زنداني کنن... نه ...اينجا ديگه طاقت زندان رو ندارم ... خسرو گفت : نگران نباش ... فکر نکنم اينقدر بي انصاف باشن که بخوان خونواده رو اينجا نگه دارن... در همين موقع دوباره در بزرگ ساختمان باز شد ...اين بار يه ماشين سواري سياه رنگ هم پشت سر ماشين پليس وارد شد... خانواده معصومه و دو تا جوون ديگه ... داستان چي بود... چرا ديگه انها رو آورده بودند ؟... شيرين به طرف معصومه رفت ...همدیگه رو بغل کردند ...:چرا شما رو اينجا آوردن ..؟ معصومه گفت :نميدونم ....! با اومدن معصومه و بچه هاش اندک اميدي در قلب شيرين جون گرفت .... باز هم پليسها رفتند و همه جمعيتي رو که توي اون متل بودند رو انجا آوردند ...بعد همه رو به صف کردند و براي همه اقامت یک ماهه و بليط کشتي صادر کردند... به مقصد آتن ...پايتخت يونان... پول بليطها رو هم از همه گرفتند ... يه پسر بچه هم سن و سال شادي پول بليط نداشت .. ميخواستند نگهش دارن ... به هر کدوم از مسافرا که ميگفت، دست رد به سينه اش ميزدند ... شيرين گفت : خسرو گناه داره ... بيا ما براش بليط بخريم... خسرو جواب داد: عزیزم ما که ديگه برامون پول زیادی باقی نمونده اصلا معلوم نيست تا چند وقت ديگه آواره باشيم... شیرین حرفش رو قطع کرد: تو رو خدا ... فکر کن ما پنج نفریم ... اصلا فکر کن این پول رو نداشتیم ...خسرو من میدونم که این پول یه جوری یه جای به ما برمی گرده.... دیگه نتونست در برابر اصرار های شیرین استقامت کنه... از طرفی هم خودش وجدانش راضی نمیشد که به یه همنوع کمک نکنه ... به طرف پسرک رفت با هم چند کلمه صحبت کردند ..همین که خسرو پول بلیط رو به جونک داد اشک شوق از چشماش سرازیر شد... درست در آخرین لحظه ای که فروشنده بلیط ها میخواست بره ، تونست بلیطش رو تهیه کنه ... شیرین احساس سبکی میکرد... احساس آرامش ... به خسرو گفت :خوشحالم که کمکش کردی... خسرو گفت خدا کنه واسه خودمون همچین مشکلی پیش نیاد ... شیرین لبخندی از روی رضایت زد و گفت مطمئنم که اگه هم پیش بیاد زود حل میشه... هنوز صحبت شیرین تموم نشده بود که دو تا پلیس اومدن و همه رو تا اسکله پیاده بردند... راه زیاد طولانی نبود ... این اولین بار بود که سوار کشتی میشدند وهمه چیز براشون جذابیت داشت... تقریبا آخر شب بود که سوار کشتی شدند... کشتی پنج طبقه داشت... بالاترین طبقه درجه یک بود... بعد طبقه ای بود که در اون یه بار و یه رستوران قرار داشت و چند تا فروشگاه کوچیک و سرویس بهداشتی ...طبقه بعدی رو برای اون بیچاره ها رزرو کرده بودند ... یه سالن بزرگ، مثل سالن تآتر... شیرین و بچه ها رفتند و گوشه ای که خلوت بود و چند تا صندلی کنار هم خالی بود نشستند ... لیلا کوچولو رو خوابوند روی دو تا از صندلی ها ... خودش و شادی هم کنار هم نشستند ... خسرو هم چند ردیف اونطرف تر نشست تا بچه ها جاشون باز تر باشه ... شیرین چشمهاش رو بست و به خوابی عمیق فرو رفت انگار سالها بود که نخوابیده ... هنوز ساعتی نگذشته بود که شادی با اضطراب و صدای لرزان مادرش رو صدا کرد ... مامان ... مامان... بیدار شو مامان .... شیرین چشمهاش رو به سختی باز کرد : چی شده عزیزم؟ ... در همین لحظه یه جوون از کنار شادی به سرعت بلند شد و چند تا صندلی اون طرف تر نشست ...شادی مثل یه بچه آهو که از چنگال پلنگ گریخته میلرزید . شیرین پرسید چی شده؟... شادی زد زیر گریه... این کثافت اومده بود کنارم نشسته بود و میخواست اذیتم کنه... شیرین از جاش بلند شد و به طرف اون جوون رفت ... با یه دست یقه جونک رو گرفت و با دست دیگش محکم زد توی گوشش ... : مردک عوضی... تو خجالت نمیکشی ؟؟؟ جوون زبونش بند اومده بود ..ب . ب ،،...برادر معصومه که چند تا صندلی اون طرف تر نشسته بود به طرفشون اومد دست شیرین رو گرفت و گفت : ولش کنید حیف شماست که با این اشغال دهان به دهان بشید ... شیرین رو به جونک کرد و گفت: بی شعور عوضی ...حیف که تو موقعیتی نیستم که بتونم کاری کنم واعلا بلد بودم چطور ادبت کنم ... خوشبختانه خسرو از اونجا فاصله داشت و خواب بود و چیزی نفهمید والا معلوم نبود در اون موقعیت چه اتفاقی می افتاد... دیگه شیرین نتونست بخوابه .. رفت سرجاشون نشست و شادی رو در آغوشش گرفت و گفت: ناراحت نباش عزیزم دیگه نمیزارم این اتفاق تکرار بشه بهت قول میدم ... چشمهای زیبای شادی پر از اشک بود ... شیرین اشکهاش رو پاک کرد و سر شادی رو روی زانوهاش گذاشت ... اونقدر موهاش رو نوازش کرد تا شادی خوابش برد ...همون طور داشت موهاش رو نوازش میکرد ، یاد شبی افتاد که تا صبح او رو که فقط هجده ماهش بود توی اتاقک خرابه ای در آغوش گرفته بود و از ترس آبروش به جای پناه برده بود که روز قبل درکف همون خرابه رد یه مار رو دیده بود...از مادر بزرگش شنیده بود که اگه مار تو خونه دیدی ،باید یه کم نمک بریزی تو آب و بزاری جایی که مار از اون آب بخوره و نمک گیر بشه تا دیگه آسیبی به افراد اون خونه نرسونه ... شیرین با این که به این خرافات عقیده نداشت اما اون روز این کار رو کرد...اون خونه بیشتر به سگدونی شبیه بود تا محل سکونت ... یه ساختمون متروکه تو آلوده ترین و قدیمیترین محله شیراز "دروازه سعدی " که یه نفر از سر دلسوزی بهشون داده بود تا توش زندگی کنن ... دوازده تا اتاق دور تا دور یه حیات خیلی بزرگ ..که با اولین بارون بهاری یه طرف ساختمون آوار شد رو هم ... چند روز بعد هم یه زلزله خیلی خفیف طرف دیگه رو خراب کرد ... فقط سه تا اتاق کوچیک تو در تو داشت که سالم تر از بقیه بود ... اون هم کف و دیوارهاش رو شیرین تا نیمه با پلاستیک پوشونده بود که نم وسایلش رو خراب نکنه هر چند وسیله ای دیگه براش باقی نمونده بود ... همه رو شوهرش دور از چشمش فروخته بود... بارها شیرین تشویقش کرد که ترک کنه ... چندین بار خوابوندش تو خونه تا تنش رو از افیون پاک کنه اما فقط برای چند روز و بعد دوباره ...تکرار... تکرار... تکرار... اون شب شوهرش یه غریبه رو به خاطره مصرف مواد آورد خونه ... یه مرد جوون با سر وضع کاملا شیک با چشمانی حریص که از لحظه ورود نگاهش رو از شیرین برنمیداشت ... شیرین داشت شادی رو آماده میکرد که بخوابونه ... از شوهرش پرسید : این دیگه کیه ..؟ چرا آوردش اینجا ؟ هر غلطی میخوای بکنی بکن و زود از خونه ببرش بیرون ... شادی باید بخوابه ...اما اون که انگار نقشه های پلیدی تو سرش داشت، اومد کنارش نشست و آروم گفت : این بیچاره هر جا رفته هتل گیرش نیومده امشب رو اجازه بده تا اینجا استراحت کنه فردا صبح میره ...شیرین با عصبانیت جواب داد اینجا واسه خودمون هم به زور جا هست کجا میخوای بخوابونیش ... شوهرش با بی غیرتی تمام گفت: یه شب بیشتر که نیست هممون کناره هم میخوابیم با شنیدن این جمله شیرین برافروخته شد... لباسهای شادی رو پوشوند و خودش هم آماده شد و گفت شما همینجا بمونید من میرم خونه مادرم ...از اتاق اومد بیرون در حیات رو باز کرد و دوباره بست که فکر کنند رفته و دوباره برگشت و تا صبح توی خرابه نشست و شادی رو در آغوشش خوابوند اون شب هم از ترس تا صبح بیدار بود و اطرافش رو نگاه میکرد هوا هنوز روشن نشده بود که صدای خش خش اومد ..شیرین نفسش بند اومده بود.... از دل تاریکی دوتا نقطه ریز و قرمز رنگ داشت درست به طرفی میرفت که او نشسته بود...
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
دوتا نقطه ريز قرمز رنگ داشت بهش نزديک و نزديک تر ميشد... شيرين چشمهاش رو بست تا بر ترس خودش غلبه کنه ... نفسش رو تو سينه اش حبس کرده بود ..از صداي خش خش احساس کرد که داره ازش دور ميشه ... چشمهاش رو باز کرد ... نور سپيده دم قسمتي از خرابه رو روشن کرده بود... يه مار تقريبا يک متري باريک داشت به طرف حيات مي خزيد...شيرين در اين افکار غوطه ور بود که ليلا کوچولو صداش کرد ...: ماماني تشنمه ... کاپشنش از توي کوله پشتي بيرون آورد و زير سر شادي گذاشت ...از جاش بلند شد و به طرف ليلا کوچولو رفت ... نور سپيده دم از پنجرهاي کشتي نمايان شده بود شيرين به طرف خسرو رفت و بيدارش کرد : عزيزم ميشه حواست به بچه ها باشه ؟ من ميخوام برم و آبي به صورتم بزنم ... بعد به طرف سرويسهاي بهداشتي رفت ... فرصت مناسبي بود تا به عرشه کشتي بره ...از پله ها بالا رفت ... همه جا رو مه گرفته بود ،اما از صداي پرنده هاي دريايي معلوم بود که به ساحل نزديک هستند... نسيم روح بخش صبحگاهي صورت غم گرفته و خسته اما زيباي شيرين رو نوازش ميداد و موهاي مشکي و ابريشمينش رو به رقصيدن وا ميداشت ... ...عروس خورشيد داشت خرامان خرامان پديدار ميشد ... بوي دريا ... صداي مرغان دريايي ساحل مه گرفته که از دور فانوسهاي دريايش چشمک ميزدند ... شيرين چند دقيقه اي ايستاد و به افق مه آلود خيره شده بود و تولد دوباره روز رو به نظاره ايستاد ...خسرو و بچه ها پا به خلوت تنهاييش گذاشتند ... اندک زماني گذشت و کشتي به اسکله نزديک شد ... آتن ... شهري تاريخي و زيبا اما غريب ... نه جاي رو بلد بودند نه کسي رو ميشناختند ... بي هدف از اسکله خارج شدند... بايد يه کيوسک تلفن پيدا ميکردند... خانواده معصومه هم با اونها همراه شدند... يه کيوسک تلفن توی ايستگاه اتوبوس بود ...اما کارت تلفن مخصوص ميخواست ... سوار اولين اتوبوسي که از انجا ميگذشت شدند و توي يه بزرگراه پياده شدند... برادر معصومه گفت : بهتره يه فروشگاه يا خدمات موبايل پييدا کنيم ويه سيم کارت بخريم اينجوري ديگه يه خط تلفن هم همراهمونه ... خسرو هم موافقت کرد .. شيرين و بچه ها و خانواده معصومه توي ايستگاه نشستند و خسرو به همراه پسر و برادر معصومه براي تهيه سيم کارت رفتند ... شيرين خيلي نگران بود .. ميترسيد که مبادا همديگه رو گم کنند ... زمان داشت به سرعت سپري ميشد... انگار عقربه هاي ساعت با هم مسابقه داشتند ... يه ساعت ... دو ساعت ... ديگه داشت ظهر ميشد ... هوا گرم بود و شرجي... خورشيد رسيده بود به وسط آسمون.. ليلا کوچولو مدام بهانه ميگرفت.. گرسنه بود و خسته... کم کم داشت تاخيرشون نگران کننده ميشد ...شيرين سرش رو به ديواره ايستگاه تکيه داده بود به اتوبوس ها و عابرهايي که در حال رفت و آمد بودند وخيره شده بود... ديدن تابلو ايستگاه اتوبوس اون رو به گذشته برد ..شبهايی که خسته و کوفته از سر کار ميرفت تو ايستگاه تا برگرده خونه ... هنوز تصميمش براي ازدواج با خسرو قطعي نشده بود ... وقتي شيرين تو ايستگاه رفت که سوار اتوبوس بشه طبق معمول هر شب خسرو تو ايستگاه ايستاده بود ... شيرين به طرفش رفت ....سلام عزيزم ... سلام خسرو جان ...منو ببخش ..بايد برم.. اتوبوس اومد ... باشه فقط رو تابلوي ايستگاه اتوبوس برات يه چيزي نوشتم... بخون بعد برو ... شيرين دهانش از تعجب باز مونده بود... کجا؟ .. تابلو ؟ با عجله به طرف اتوبوس رفت همون طور که داشت سوار ميشد ،به تابلو نگاه کرد ...برقي از غرور توي چشماي زيبا و گيراش پديدار شد ... روي اون تابلو زرد رنگ ايستگاه با ماژيک سياه نوشته بود ILove U .... خسرو داشت با نگاهش شيرين رو بدرقه ميکرد ... و لبخندي از رضايت بر لبش بود ... شيرين سرش رو برگردوند بوسه اي در آسمون به طرفش فرستاد ... اتوبوس حرکت کرد و ساعتي بعد در آخرين ايستگاه پياده شد اما باز مسيري رو بايد پياده طي ميکرد ...ده دقيقه ... اون هم جاي که پر از تعميرگاه اتومبيل و کاميون بود .. ساعت نه شب ...خلوت... تاريک ... بيشتر وقتها از ترسش نيمي از مسير رو ميدويد ... اون شب شيرين از ته دلش آرزو کرد که" اي کاش ايستگاه اتوبوس دم در خونه ما بود" وچهار سال بعد آرزوش بر آورده شد اما... ديگه شيرين نيازي به اتوبوس نداشت ...ازدواج کرده بود... سر کار هم نميرفت ،در ضمن خودشون اتومبيل داشتند ... اون آرزو نه تنها دير بر آورده شد...بلکه يه بدي هم داشت .. صداي ترمز و حرکت اتوبوسها سر ظهر نميگذاشت که استراحت کنن ... انگار قرار بود همه ي آرزوهاي کوچيک و بزرگش برآورده بشن ...اما دير... خيلي دیر... صداي شادي شيرين رو به خودش آورد ..: مامان بابا برگشت ...شيرين سرش رو به سمتی که شادی داشت نگاه میکرد برگردوند... خسرو و برادر و پسر معصومه به اونها نزديک ميشدند... صورت خسرو برافروخته بود ... خیلی راه رفته بودند خسرو گفت بلاخره پیداتون کردیم ... شیرین گفت : حدس زدم که انقدر طول کشیده حتما مسیر رو گم کردید... حالا شیرید یا روباه ؟.. برادر معصومه بادی به غب غب انداخت و گفت : شیر ... یه سیمکارت خریدیم .. گرون بود ... شیرین از خسرو پرسید: تو چی نخریدی؟ خسرو جواب داد: نه ...تا اومد شیرین اعتراض کنه برادر معصومه گفت شما هم با همین هر جا که میخواید تماس بگیرید... من خودم گفتم حالا که گرونه یه دونه کافیه ... خسرو یه شماره از یکی از دوستان فرهاد در یونان رو داشت... بهش تماس گرفت و چاد کلمه با هم صحبت کردند.. یه آدرس به خسرو داد و قرار شد که تا یک ساعت بعد همون جا همدیگه رو ببینن... برادر معصومه هم به کسی تماس گرفت و قرار گذاشت... برای دومین بار، با هم خداحافظی کردند و از هم جدا شدند... شادی با دخترهای معصومه خیلی صمیمی شده بود و وقت خداحافظی گریه افتاد ...وقتی سوار تاکسی شدند ، شیرین صورت زیبای شادی رو بین دو تا دستش گرفت و همون طور که داشت گونه هاش رو با انگشتاش نوازش میکرد گفت : غصه نخور دخترم ... ما خیلی از این دوستها عزیزتر رو از دست دادیم ... باید قوی باشی عزیزکم ... خسرو آدرس رو به راننده تاکسی داد و تاکسی در خیابانهای آتن به راه افتاد ... کمتر از نیمساعت طول کشید تا به آدرسی که قرار بود رسیدند... قرارشون تو یه پارک بود کنار مجسمه یی که در وسط پارک بود باید منتظر میموندن ... چند دقیقه اونجا ایستادند که مرد جوانی با سر و وضع مناسب .. موهای بلوند و چشمهای سبز به طرفشون اومد ... : آقا خسرو؟ ...
----------------------------------------------------------------------------------------------------------

























