جستجوی این وبلاگ

۱۳۸۹ آبان ۲۱, جمعه

خیلی شاکی بودم .. از فامیل ،از همسایه ها، از دوستام ،از مردم ،خلاصه از دنیا شاکی بودم .. شنیده بودم که "آفریننده "ما تو آسموناست از اونم شاکی بودم ...خم شدم و از رو زمین یه سنگ برداشتمو به طرفش پرتاب کردم چند لحظه بعد صورتم داغ شد چشمم سیاهی رفت ...درده شدیدی تو سرم حس میکردم... دست کشیدم به صورتم دیدم غرق خون شده .. ...تازه فهمیدم که باید از خودم شاکی باشم ... "نازنين"

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر