جستجوی این وبلاگ

۱۳۸۹ مهر ۱۲, دوشنبه

پاییز


فصل دلگیر
غروب پاییز
فصل کوچ لابد چلچله ها ست ...دستهایم خالیست
قلبم از بار فراغ آکنده
چشمهایم خیره گشته به افق
در مسیرنا گزیر سرنوشت
گم شدم خواسته یا نا خواسته
که از آن نیست
مرا هیچ راه گریز
هر چه غم در دنیا هست
گشته همسایه
نه ...! یار و همدل ...
سینه ام زغصه ها شد سر ریز
دیده ام ز اشک حسرت لبریز
غصه بی پایان است
بگذریم ... گلایه نیست
دیدن فصل خزان
با همه تلخیهاش
از نگاه این تن آواره
مثل سر چشمه زلال
چون نسیم سحریست ... روح انگیز




"نازنین "

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر