غروب پاییز
قلبم از بار فراغ آکنده
چشمهایم خیره گشته به افق در مسیرنا گزیر سرنوشت
گم شدم خواسته یا نا خواسته که از آن نیست
مرا هیچ راه گریز
هر چه غم در دنیا هستگشته همسایه
سینه ام زغصه ها شد سر ریز دیده ام ز اشک حسرت لبریز
غصه بی پایان است
بگذریم ... گلایه نیست
دیدن فصل خزان
با همه تلخیهاش
از نگاه این تن آوارهمثل سر چشمه زلال
چون نسیم سحریست ... روح انگیز



هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر