به اشک دیدگانم جان بگیرد
نمیدانم که هستی، با که هستی
...فقط دانم که گر یک شب نیایی
چو شمع محفل دلدادگانم
تنم در آتش حسرت بسوزد
چنان در خود بتابد ، اشک ریزد
سحر گاهان در این مرداب
بسان قوی زیبا یکه و تنها بمیرد ...................................................."نازنین"
نمیدانم که هستی، با که هستی
...فقط دانم که گر یک شب نیایی
چو شمع محفل دلدادگانم
تنم در آتش حسرت بسوزد
چنان در خود بتابد ، اشک ریزد
سحر گاهان در این مرداب
بسان قوی زیبا یکه و تنها بمیرد ........................................

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر