آن روز... در حجره ای بلورین که انتهایش به افق میپیوست ...گلی را دیدم ...گلی با گلبرگهای مخملین ... که با مرواریدهای غلتان شبنم آبتنی میکرد ...هر بار که با اشعه خورشید دهانش به خنده باز میشد ،و با هر گلخند نور امید را در قلب بیمار من می تاباند "نازنین"
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر