کاش میشد در کلبه ی تنهایی خویش جشنی از بی خبری بر پا کرد ..کاش میشد هرکه با قلب بی ریا و بی رنگ و فریب پا به درگاه این کلبه نهند ... کاش میشد جام بلورین دیدگان لبریز اشک شوند , اما ...نه اشک غم... اشک باور یکدیگر ... اشک شوق ..کاش میشد در چشمه ی زلال حقیقت آبتنی کرد... کاش میشد آنقدر خوب، که بدها را عاصی کرد ... کاش میشد با یک شاخه گل سرخ غم را دور زد و تا همیشه با نسیم صبح همبازی شد "نازنین"


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر